یکی دو بار این تخیل به ذهنم اومده بود که اگر روزی راهم افتاد به آمریکا،میرم بوستون.فقط یک روز!میرم کسی رو میبینم و یه سیلی در گوشش میزنم.و از بوستون میرم! یک بار دیگر هم به ذهنم رسیده بود که اگر روزی راهم افتاد به آمریکا،میرم بوستون،فقط یک روز!میرم کسی رو میبینم و یه تف تو صورتش می اندازم و از بوستون میرم! بعدش یه بار که تو تالار اندیشه بودم با خودم فکر کردم که من بیشتراز جنبه آرتیستی به قضیه نگاه کردم.والا،کینه خاصی از شخص مذکور به دل ندارم.بیشتر یه حس ....سوزی بچه گانه مربوط به دوران نوجوانیه!! خوب،پس سناریو رو از نو می نویسم: من بعد از سفری طولانی به بوستون می رسم.سوار ماشین سیاه رنگی که دنبالم آمده می شوم .جلوی یک ساختمان بزرگ از ماشین پیاده میشوم.درحالی که یک کت و دامن قرمز رنگ به تن دارم.و یک کلاه با لبه بزرگ مشکی روی سرم است.کفشهای کلاسیک مشکی به پا دارم و گردنبد مرواریددرشتی روی گردنم خودنمایی میکند.سرم را بلند می کنم و نگاهی به تابلوی ساختمان می اندازم. وارد میشم...صدای پاشنه های کفشم درراهرو طنین انداز میشود و جلب توجه میکند..میروم.میروم...تا احتمالا به یه سالنی در انتهای راست کریدور می رسم.در را که باز میکنم،چند تا سر از پشت میکروسکوپ بلند میشوند..با دقت نگاهم میکنند تا بفهمند من که هستم..سرم را برمی گردانم به طرفش و لبه کلاهم را کمی بالا میزنم،چشمانش از تعجب گرد میشوند...فقط یک پوز خند میزنم و برمیگردم.از کریدور می گذرم و به در ساختمان می رسم .سوار ماشین سیاه رنگ میشم و میگویم:برویم..فرودگاه... *اعتراف میکنم،چند وقت پیش که بوستون یکی دو روز در ترس و وحشت فرو رفت و مردم در خانه ها زندانی شدند ....من یهو کلا مشکلم حل شد.و خوشبختانه تمام اون همه پول و وقت و هزینه های مصرفی تخیلی فضایی تو جیبم موند!انشالله اگه یه زمانی راهم افتاد ینگه دنیا،میریم تگزاس مهمون دوری اینا!! تو درانتهای خواب های مرمر من چه می کنی؟ بگذار آسوده تمام گلبرگهای تاریکی از کنار آینه باران عبور کنند من رازی برایت خواهم نوشت که هیچ پرنده ای آن طرفها،خبردارش نیست شبی که تمام ابرهای بدرقه گریه می کردند ماه برنگ یکی از نام های تو بود *شعر از سیروس جمالی تحمل زل زدن به مایکروفر و شمارش معکوس ثانیه ها برای گرم شدن یک لیوان شیر برایم سخت است!انگار در این یک دقیقه و بیست ثانیه میتوانستم 120 صفحه از رمان جنگ و صلح را بخوانم! تحمل نگه داشتن ماشین پشت چراغ قرمز و زل زدن به ثانیه های قرمز رنگ کمی برایم آسانتر است ..انگار این یک عذاب همگانی است و بسیاری دراین رنج با من شریکند!! مطمئنا نمیتوانم تمام 45 ثانیه را به آن اعداد خیره شوم..سرم را پایین می آورم و به همرزمانم نگاهی می اندازم..در این سنگر،سمت راستم،جوانکی پشت فرمان ماشین شاسی بلندش تا آنجا که میتواند در صندلی فرو رفته و تمام لحظات انتظار را مشغول دانه دانه سوا کردن موهای ژل زده اش است..یاد آن پیامک می افتم که اگر اینقدر که پسرها به موهایشان می رسند به یک بوته شلغم رسیده بودند تا به حال گل رز داده بود!!یا همچین چیزی..!! به سمت چپ نگاه میکنم...آه...این شیر جاده های میهنم..این واتو واتوی خیابانهای سرزمینم!این وانت نیسان آبی رنگ،که همیشه برایم سوال بوده چرا خودروسازان،اینهمه مواد و هزینه صرف تعبیه وسایل بی مصرف و لوکسی همچون آینه های بغل یا چراغ چشمک زن،بر روی این خودرو میکنند؟! مرد با پیراهن مشکی و انبوهی از ریش و پشم و موهای فر خورده با جان ودل فرمان را به بغل گرفته است!انگار اگر کمی صاف بنشیند،عنان اسب آبی رنگش را از دست خواهد داد!!منتظرم با لنگی که روی داشبورد گذاشته ،عرق جبینش را پاک کند...به کوری چشم من اینکار را نمیکند!! سرم را بالا میگیرم..ای خدا..هنوز باید در جبهه مقاومت ایستادگی کنم!چشمم به پیرمرد گدا می افتد..او را چند بار دقیقا در همین محل دیده ام..به گمانم هر ماه چند شیفت سر این چها راه دارد! زیاد علیل و ذلیل نیست..چند تکه لباس رنگ و رو رفته می پوشد....در این لحظه نه جلوی ماشینهای این سمت دست دراز کرده و نه به خودروهای سمت مقابل توجهی دارد!در حالی که با چیزی درون دستهایش مشغول است به سمت بلوک های سیمانی جدول خیابان میرود و می نشیند..به نظرم این وقت استراحت بین چند نیمه کارش است!اصلا نمیتوانم ژست بی توجهی بگیرم و با خود آگاهی کامل به محتویات دستش که پول است،زل میزنم..سعی خودم را میکنم و بین شمردن کاسبی اش،رنگهای سبز لجنی و زرد را چند بار میبینم.. نگاهی به چراغ می اندازم..هنوز چند ثانیه وقت دارم! میشوم مثل مریضهای داخل سالن انتظار مطب پزشکان معروف که یکی از عمده ترین کارهایشان،شمارش تعداد مریض و ضرب کردن آن در رقم قیمت ویزیت پزشک است..سپس عدد به دست آمده را در چند ساعتی که پزشک در مطبش می ماند مجددا ضرب کرده ،و رقم حاصل را در تعداد روزهای یک ماه ضرب میکنند!معمولا این جمله را هم می گویند که بالفرض فقط اگر بیست روز در ماه هم ویزیت کند میشود به عبارت فلان قدر و بلافاصله تصویر یک برج روی مردمک چشمشان نقش میبندد.. در این چند ثانیه سعی میکنم یک بررسی اجمالی از کاسبی گدای سر چها رراه به عمل بیاورم.. حیف...بوق همرزمان پشت سر حساب و کتابم را بر هم میزند! )اگر قرار بود موجود دیگری خلق میشدم و حق انتخاب داشتم،بی برو برگرد،گربه بودن را انتخاب میکردم.ذره ای هم شک نمی کردم!دوست داشتم رنگ موهای پشتم تیره می بود.مطمئنا دوست نداشتم گربه زرد رنگی باشم!ولی هر رنگی هم میشدم،دوست داشتم رنگ سفیدی از روی چانه ام شروع میشد و تا شکمم ادامه پیدا میکرد.از نظر من این یک ویژگی بسیار زیبا برای گربه محسوب میشود! در هر صورت هر شکل و شمایلی می داشتم،به هر آب و آتشی میزدم تا گربه خیابان نباشم!با هر بدبختی بود ،خودم را به محله اعیان نشین می رساندم و خودم را قالب یک خانه ویلایی می کردم.مهم نبود که داخل خانه هم بروم!همین قدر که داخل زیر زمین یا حتی حیاط خانه جا داشتم،خوب بود!به هر حال هنگام گرسنگی یا سردی هوا آنقدر میو میو می کردم،تا اقلا خدمتکار ویلا،دلش به حالم بسوزد و برایم غذا بیاورد! وای اگر خانوم خانه ،چشمش مرا می گرفت....نانم توی روغن بود.اگر زمانی به آشپزخانه راه پیدا میکردم،در یک فرصت استثنایی،دور از چشم همه،خودم را به داخل ماشین لباسشویی می افکندم...در اون فضای گرد و فلزی و سرد،از پس یک شیشه نه چندان شفاف،به دنیای کوچک آشپزخانه نگاه میکردم...به حوله نیمه کثیف داخل ماشین لباسشویی لم می دادم و به قهوه درست کردن خدمتکار خیره میشدم...کاش ماشین لباسشویی درست روبروی تراس آشپزخانه می بود...از آنجا کاج چند ساله هم در پس زمینه ای از نرده های سفید رنگ و پیچ در پیچ روی دیوار دیده میشد... یکی دو ساعتی داخل آن فضای تیره می ماندم و به صدای پیشی پیشی گفتن خانوم خانه گوش میدادم..گاهی به قسمت دیگری از حوله تکیه میدادم تا بتوانم تکاپوی خدمتکار را برای یافتنم ببینم..در این حین گاهی دستم را می لیسیدم و به سر و گوشم می کشیدم.. وقتی خوب نگرانم شدند،از داخل ماشین لباس شویی بیرون می پریدم و به آغوش خانوم باز میگشتم. چند ماه قبل: زن جوونی همراه شوهرش با شکایت درد نوک قلب و استرس و دیدن کابوس شبانه آمد!!با اصرار خودش هرچی دستگاه تو مطب بود رو زیارت کرد و هرچی تست بود انجام داد..درپایان شمارو به خواندن مکالمه زیر دعوت میکنم: استاد:خوب،شکر خدا که از نظر قلبی هیچ مشکلی ندارین.. زن:خوب،یعنی چی؟ استاد:یعنی اینکه نگران نباشین..مشکل قلبی ندارین.. زن:چطور میشه؟پس من چمه؟ استاد:هیچ چی دیگه..میگم چیزیت نیست..احتمالا استرس داری،از اعصابته..شبها هم که میگی کابوس میبینی و... زن:آخه پس من چرا قلبم درد میکنه؟! استاد:احتمالا درد قفسه سینه است.. درداستخوانی .. زن:خوب پس چرا قلبم درد میکنه؟! استاد:ای بابا..چند بار توضیح بدم.. زن:نه..شما راستشو بگین!من تحمل شنیدنشو دارم!! استاد:ببین خانوم.. مثلا تا به حال تو عمرت نشده یه جایی از بدنت چند لحظه درد بگیره .. زن:نه!!اصلا!! ..... یه خاطره ای رو بابا ،بچه که بودم تعریف کرده
بود که این خاطره شد جزو یکی از اصول زندگی من!!اینکه وقتی بابا و باجناقش از
بلژیک میومدن انگلیس،یهو نمیدونه چطوری ،وسط را ه همدیگه رو گم میکنن!!حالا اینکه
واقعا همدیگه رو گم میکنن یا باجناق فامیل نمیشه،ژیان ماشین نمیشه..در هاله ای از
ابهام است!خلاصه بابا یک روز زودتر میرسه انگلیس..بعد میگه دیدیم فردا شب صدای بوق
میاد از تو خیابون.فهمیدیم باجناق تشریف فرما شده!!و من پرسیده بودم از کجا
فهمیدین؟!بابا گفته بود:خوب معلومه دختری..کسی اونجا بوق نمیزنه!! و این تو ذهن من نهادینه شد تا بدونجا که یکی از
افتخارات من در رانندگی این شد که من تو این ده دوازده سال رانندگی،ده دوازده بار
بوق نزدم!!یعنی انقدر ریشه در من داره این بوق نزدن،به حدی که دو سال پیش ،موقع
رانندگی یهو دیدم ماشین بغلی با اصصن یه وضیی داره تشریف میاره صندلی بغل من!موندم
چیکار کنم که دیدم بابا،اوضاع خراب تر از این حرفاست الانه که بزنه جفتمون هو تو
تو!!دیگه دیدم باید دست به بوق شد،الهی قربون خودم برم که هر چی دگمه و دسته و
پدال تو این ماشین تعبیه شد بود فشار دادم و هر چی برف پاک کن جلو و عقب و نور
بالا و چشمک زن و فلاشر کار کرد ،این بوق پیدا نشد!!تا ابنکه خدا به نو جوونی من
رحم کرد ماشینه رفت و بلا که از سر گذشت تازه یادم اومد که ای جاااان...ایشون این
وسط بودن بوق عزیز!! خلاصه..جونم براتون بگه حدالامکان سعی میکنم تو
رانندگی قانون مدار باشم...بدانجا که یه بار پارسال با گوریل و سحر که بودیم یه جا
چراغ زرد شد و من سرعت کم کردم و داشتم می ایستادم که اینا دو تایی هی میگفتن برو
..برو دیگه..و من گفتم اخه چراغ زرده !و این دو تا انگار موجود فضایی دیده
باشنا..نیگا میکردن!بعد گوریل گفته بود که جالبه ها..چقدر تو تبریز قوانین رو همه
رعایت میکنن!ما فک میکنیم همه جا چراغ زرد واسه اینه که تا میتونیم گاز بدیم و رد
شیم....و اینطوری بود که برگ زرین دیگری به افتخارات رانندگی من توسط خودم به خودم
اهدا شد!! و اما...از بچگی تا اونجا که یادم میاد مخصوصا
ایام عید،که میرفتیم مسافرت،این بابای مظلوم من،همه جا آروم و درست رانندگی
میکرد..بعد مثلا وقتی جاده خلوت بود از روبرو هم دید داشت،یه کامیون ترک با دود
گازوییل فراوان جلوی ماشین مابا سرعت مورچه داشت میرفت و ما از فرط بی اکسیژنی به
مرحله کبودی گراییدن کرده بودیم،بابا تصمیم میگرفت که سبقت بگیره،یهو از پس یه نپه
ای چیزی ؛عمو پلیس ناقلا،کفگیرشو میگرفت بالا و میگفت بزن کنار!!یعنی سوختن
داشتا.... در این مواقع،بابا که کارت ماشین و گواهینامه رو
ورمیداشت بره،مامان جان با سرعت عملی قابل تحسین وارد صحنه میشد و به من میگفت زود
اون قوطی شیرینی ،یا چه میدونم آجیل یا میوه رو بده من بچه!سپس در حالی که روپوش
،روسری رو مرتب میکرد میرفت جلو و ضمن تبریک سال جدید و نوروز باستانی ،عمو پلیس
ها رو به شیرین کردن دهانشون دعوت
میکرد!!بعد حالا در این ضمن،یه گفتگوهای چند جانبه بین خانواده ما و نیروی انتظامی
صورت میگرفت و معمولا در بازگشت لبخندی حاکی از پیروزی بر لبان والدین نقش
میبست... یادمه تازه ازدواج کرده بودیم و من و همسر جان و
خاله تابناک عزیز(با عرض ارادت خدمت خاله تابی که میدونم اینجا رو میخونین!)داشتیم
میرفتیم تهران..فکر کنم نزدیکیهای تاکستان بود یا همون طرفها که یهو عمو پلیس
ناقلا باز نفهمیدیم واسه چی کفگیر زد بالا که بزن کنار!!همسری در حالیکه مدارکو
ورمیداشت و کارد میزدی خونش درنمیومد داشت پیاده میشد که یهو خاله تابی قوطی نوقا
(شیرینی سنتی تبریز!)بدست وارد صحنه شد و بعد از سلام و احوالپرسی و ذکر مصیبت ما
جوانان خام و نادم مبنی بر اینکه اینا تازه عروس و دامادن وحالا دهانتونو شیرین
کنین و اینا...مساله جریمه رو به خوبی و خوشی حل کرد.(با تشکر از خاله تابی
عزیزم!)..و اونجا بود که من فهمیدم این استعداد در زنان فامیل ما ارثیه..و من باید
این حس رو در خودم تقویت کنم!! جونم براتون بگه که یه زمانی که ما تو شیراز
زندگی میکردیم،اومده بوذیم چند روزی تبریز!منم واسه یه کار اداری،ظهر روز پنج شنبه
دارم خیابونا رو بالا پایین میکنم...خلاصه،تو اون ترافیک خیابون گلگشت،میخوام برم
کمربندی آزادی...عجله هم دارم،چراغ قرمز تو سه راهی رو که رد کردم،یه تاکسی بعدش
یه وانت نیسان آبی! و بعد من گازشو گرفتیم تو گلگشت...یهو من با خودم گفتم ئه!چه
خلوته این خیابون...ای ول...و در حالی که کم مونده بود زبون درازی کنم به ماشینهای
لاین روبرو که تو ترافیک داشتن هلاک میشدن ییهو....چشمم افتاد به خط کشی خیابون و
اوه اوه..تازه فهمیدم این لاینه خط عبور
ویژه تاکسی و اتوبوسه !!در حالی که 5 تا انگشتمو به سمت صورتم گرفته بودم مبنی بر
اینکه آدم که بیفته دنبال نیسان آبی،عاقبتش این میشه،سر پیچ،عمو پلیس ناقلا و
جوان،کفگیرو زد بالا،بزن کنار...!! بله...عمو پلیس رسید به ما و مدارکو خواست و گفت
چرا خلاف اومدین؟گفتم:سرکار به جان خودم من الان دیدم اینجا خط ویزه است!قبلا
نبود..(البته الان دوباره از خط ویژگی دراومده..مساله ضایع کردن من بود!!!)سرکار
گفت خانوم ببین چند وقته اینجا خط ویژه است..گفتم آخه من اینجا زندگی نمیکنم
که!!گفت ولی ترکی خوب حرف میزنی!!گفتم اره تبریزیم،ولی دیگه تبریز زندگی
نمیکنم!کارت ماشینو که دید،گفت آهان ..ساکن مشهدی!گفتم نه ساکن شیرازم!!سرکار یه
کم با تعجب نگاهم کرد و گفتم بی خیال ..حالا نمیشه توضیح داد!گفت در هر صورت اهل
هر جا که باشی،اون خط نارنجی و اونهمه علامتو ندیدی؟در حالیکه به کمربندم اشاره
میکردم گفتم سرکار من ادم قانون شکنی نیستم!!میبینین که کمربندمو بستم!!ولی اون
وانته حواس منو پرت کردو..سرکار گفت حالا این وانت اگه میخواست بره تو دره ،شما هم
باید میرفتین؟گفتم سرکار به جان خودم من همیشه کمربند میبندم!!قانون رعایت میکنم!!سرکار
گفت دیگه چاره ای نیست..باید بنویسم!گفتم ننویس توروخدا...گفت نمیشه برگه رو پر
کردم..گفتم پس هزار تومان بنویس!!خندید گفت خانوم الان کمترین مبلغ،سه هزار
تومانه!!گفتم...اوه..چه خبره...ببین سرکار من همیشه کمربند میبندم!!همون 3 هزار
تومان بنویس...خلاصه این شد که با چک و چونه و بدون شیرینی،ده هزار تومانی تخفیف
گرفتم!!و جالب اینکه بعدا دوزاریم افتاد که من 3بار به خاطر بستن کمربند منت سر
پلیس گذاشتم!!! یه بار دیگه هم تو شیراز ،جلوی هتل هما سوار
ماشین شدم که بیام فلکه گاز..نمیدونم چه مرضیه که این کمربندو همون لحظه نمیبندم!!انگار
باید ماشین راه بیفته و من با اعمال شاقه اینکارو بکنم!!مرضه دیگه...همه که نباید
مرض قند داشته باشن!!یکی هم مثل من مرض کمربند داره!!یه چند متر نرونده بودم
،دستمو بردم کمربندو بگیرم ،ببندم که ییهو...عمو پلیس جوان،از پشت درخت کفگیرو زد
بالا که بزن کنار!!! اه..انقدر از دست خودم حرصم گرفته بود که
مگو...عمو پلیس اومد و گفت کارت ماشین ،گواهینامه..در حالی که داشتم اینارو میدادم
دستش ،عمو پلیس گفت کمربند نبسته بودین!!دهانمو باز کردم که بگم به جان خودم
میخوااا..یهو دهانمو بستم!و گفتم حق با شماست...اشتباه کردم...جریمه کنید! عمو پلیس نگاهی انداخت به مدارک و پس داد بهم..و
گفت حالا که جرمتونو قبول کردین برین..ولی لطفا کمربندتونو ببندین!! اصصن اونجا بود فهمیدم که پلیس دوست خوب ما بچه
هاست!!خیلی حال داد... و اما اینم بگم ،آخریشه!!دو سه سال پیش در یک
صبح زود زمستانی راهی ارومیه شدیم!بیشتر راهو من روندم و همسری خوابید..تمام جزیره
رو با مرور خاطرات روزهای بچگی و پرآب بودن دریاچه و شنا تو دریاجه طی کردم...پل
دریاچه رو رد شدیم و کمی بعد افتادیم تو یه اتوبان سه بانده تازه آسفالت شده و
خلوت و توپ.. با خودم ذوق زده بودم که ای ول..من این جاده رو ندیده بودم و ..یهو
همسری چشم باز کرد و گفت اوه..اوه..مواظب باش.اینجا پلیس وایمیسته هااا!! آقا حرف از دهانش درنیومده بود که عمو پلیس
کفگیرشو زد بالا و گفت بزن کنار...زدم کنار و همسری گفت تمام راهو خوب اومدی ،حالا
چرا سرعتت زیاد شد؟گفتم آخه تو جاده سه بانده خلوت دیگه تند نرم کجا برم!! هیچی دیگه مدارکو زدم زیر بغلم ورفتم اونور جاده
پیش عمو پلیس!ببینم رایزنی به نتیجه میرسه که ییهو چشمم افتاد به اقا
پلیس!!ماشالله قد 3متر،عرض 2 متر!!غولی بودن برا خودشون با اون عینک ری بن،خوف بر
من مستولی شد!!قبل من هم یه خانوم و آقای جوون مشغول صحبت بودن که عمو پلیس منو که
دید،غرشی کرد که قدیما خانوما با احتیاط رانندگی میکردن،خیالمون راحت بود!!ماشالله
از سر صبح تا حالا سومین خانومی هستی که با این سرعت ماشینتو نگه داشتیم!! یعنی دیدم الان من تمام شعبات آجیلی تواضع در
ایرانو تو حلق عمو پلیس بکنم بازم اوضاع خیطه!!کلا سکوت کردم و سرمو انداختم پایین
و عمو پلیس یه برگ جریمه تمیزو خوشگل دادن دست من،و به این ترتیب تمام افتخارات و
الواح زرین من در رانندگی تو اون حادثه پودر شد!! پ.ن:وای....چقدر نوشتم!!جبران بیست روز غیبتمو
کردم!!یعنی این آهوی قلم یا نمیاد یا وقتی میاد ییهو اینطوری میاد!! فکر میکنم اولین کتاب شعری بود که هدیه گرفتم.یادمه یکی دو سال بعد تو یه مهمونی نویسنده کتاب رو دیدم.اون زمان برام خیلی جالب بود .طبق معمول تصویر ذهنیم از شاعر با اونچه که میدیدم متفاوت بود. کسی که کتاب رو بهم هدیه داد،خاطره خوبی برام نذاشت و شاید نا خود آگاه باعث شد تو هجده نوزده سالگی تو یه دردسرمسخره بیفتم ولی به طور پارادوکسیکالی من این کتاب و اشعارشو بارها خوندم و خیلی دوست دارم...چند روز پیش تو کتابخونه قدیمم دوباره پیداش کردم.. یک جای کار می لنگد احتمال میدهم روزی از گذشته ها باشد مثلا روزی که سمت و سوی رفتن را بین حرفهای خودمانی از من پرسیدی بی آنکه فهمیده باشم برای خودت می پرسی. آذر 74 تبریز *شعر از کتاب: ماه یکی از نام های تو بود سیروس جمالی به کارهای نکرده ام فکر میکنم.به جنگ و صلحی که باز هم ناتمام ماند.به مطلبی که جرقه اش از یکی از پستهای وبلاگ ایرمان در ذهنم زده شد و هنوز فرصت نوشتنش پیش نیامد.به چند نفر از کسانی که دوست دارم خبری از آنها بگیرم و نتوانسته ام.شاید هم نخواسته ام؟به دو ماهی که به خاطر مشغله زیاد نقاشی نکشیدم.به تصویری که مدتها آرزوی رسم آنرا در سر پروراندم.به درسی که باید میخواندم و فرصت نکردم.شاید هم دوست داشتم تجربی یاد بگیرم.این هم یک جور تنبلی است دیگر.. به کارهایی که کرده ام فکر میکنم.به ساعتهایی در شبانه روزم که به جرات دقیقه ای از آنرا به هدر نداده ام.به دوستان جدیدی که بدست آورده ام.به چیزهایی جدیدی که از دوستان جدیدم آموخته ام.به محیط کاری که امسال عوض شد و تداعی 11 سال پیش بود ،فکر میکنم.به 9 تابلوی نقاشی ام که دوستشان میدارم فکر میکنم.به سختگیریهایی بسیار ساده و گهگاه پیچیده جسمی و روحی که امسال به خودم دادم.به حرفهایی که دلم رو سوزاند فکر میکنم.به کسانی که از چشم افتادند.به کسانی که به حق از من یا نوشته هایم گلایه کردند و جز سکوت در مقابل چشمهایشان چیزی نداشتم که بگویم.به خیالی که از جانب یکی از عزیزانم راحت شد.به دعایی که بارها در حق کسی کردم فکر میکنم.به حماقتهایی که دیدم.به موفقیت هایی که شنیدم.به قبولی هایی که تبریک گفتم.به رفتن ها و ماندنهایی که پیش امد.به روحی که هر روز یادش میکنم.به بغضهای شکسته ام،به حرفهای نگفته ام،به خنده های از ته دلم،به احساسات صریحم،به حسادتهایم،به موذی گری هایم،به سکوتم در مقابل کنجکاویها،به نه گفتن هایم، به غر زدنهایم،به تحمل پدر و مادرم، به عشق و احترام همسرم،به پروای من از بسیاری... از قشنگترین کتابهایی که در این سال خوندم:خداحافظ گری کوپر رومن گری،شیطان و سعادت زناشویی تولستوی بود. فیلم اسب حیوان نجیبی است رو بسیار دوست داشتم. کافه کتاب،یکی از دنج ترین و دوست داشتنی مکانهایی که تو نیمه دوم سال بارها به اونجا رفتیم.میز آخر،کنار کتابخونه میز همیشگی ماست. سفر یک و نیم روزه به آستارا تو اسفند ماه،علی رغم خستگیها،بسیار لذتبخش بود.رانندگی تو گردنه های حیران در حالیکه به خاطر مه،حتی کاپوت ماشین هم دیده نمیشد خیلی باحال بود.در همین جا از اعتماد همیشگی فرزاد و ناگزیر پدر شوهرم که کم کم جای خودش رو به آرامش داد ممنونم!پیچاق قیمه و اون ته چین خوشمزه تو رستوران شاه اسماعیل،نزدیک بقعه شیخ صفی الدین اردبیلی هنوز مزه ش زیر زبونمه.. گردنبدی رو سالها پیش با پول یک شب کشیک اینترنی جراحی خریده بودم.یا ده هزار تومان با یازده هزار تومان.چند سال پیش یه رشته ش پاره شد .امسال زهرا برام درستش کرد.شد یه عیدی خیلی قشنگ.. جایی نوشته بود که کاش علم اونقدر پیشرفت میکرد که میتونستم از همین جا با بیل بزنم تو سرت!!من عاشق این جمله شدم. یه آشپز فرانسوی گفت که زیتون رو تا فشار ندی،روغنش درنمیاد.انسان وقتی تو تنگنا قرار میگیره،خلاقیت هاش بروز میکنه..این جمله رو هم خیلی دوست داشتم. عید 91،که با مامان بابام تو استرالیا حرف میزدم و بهم میگفتن که فلفل سبز اینجا کیلویی 36 هزار تومانه یا اسفناج ساقه ای نمیدونم 2000 تومان چقدر خندیدم!نمیدونستم پسته در فاصله ای کمتر از یک سال تو مملکت خودمون میشه دونه ای 70و80 تومان!کاش سال جدید،به مرخله اسفناج ساقه ای فلان قدر نرسیم.. امیدوارم در سال جدید،اتفاقات غیر مترقبه نیفته..بلای طبیعی نیاد..غیر طبیعیش هم نیاد...همه سلامت باشیم..شاد باشیم...بخندیم...حتی شده به ریش این دنیا!!هر کی به هر جا که حقشه برسه...دلتنگ نشیم...پشیمون نشیم...بی احترام و بی آبرو نشیم...لارج باشیم.،دست و دلباز باشیم ،چه مادی ،چه معنوی...موفق باشیم...محبوب باشیم...جامون خالی دیده بشه! از همه دوستانی که اینجا رو میخونند ممنونم..از فرناز،رویا در ایتالیا،دور از خانه در آمریکا،سامی نیم وجبی خودم،دکتر مینا با آروزی دیدار در ورسک،دکتر ریحان دوست صمیمی نوشتاری مجازی و حقیقی من..دکتر ریولی با کامنتهای همیشگیش و آنی عزیز،پرسیسکی وراچ و پستهای با طعم برف و قهوه اش،گوریل فهیم با نوشته های سوررئالیستیش،روزهای پیلگی که امیدورام پروانه ای خوشحال از تو این پیله دربیاد،دکتر نفیس قهرمان با آروزی دویدن و بهبودی هر چه زود تر،آذرخش عزیز به امید دیدار در تبریز، با آرزوی بهترین ها برای پونی وباران و کوچولوهای دوست داشتنی شون ، لژیونلای محترم، دکتر ژیلا و همسر گرامی، دکتر جوراب با آرزوی پشت سر گذاشتن روزهای سخت رزیدنتی ،خانوم دکتر خالقی،دکتر پرتقالی که لطفش همیشه مشمول حالمه،دختر نارنج و ترنج که متاسفانه دیگه دسترسی به وبلاگش ندارم،سبکسر عزیز با آروزی برگشتش به وبلاگستان،نسرین شوخ و یک بغل سیب های سبز و ترشش، ایرمان و به پاس از صراحتش در نوشتن،دکتر یاشار،یک دانشجوی پزشکی ،دکتر دلژین با آرزوی سلامتی همیشگی،دکتر نم نم که حدس میزنم شاید اینجا رو بخونه،دکتر نگین دوست جدید و در همین نزدیکیهای من، متین بانوی غایب از نظرها،دکتر زهره،ممول و خاطراتش با تشکر ازسوگند عزیز که وبلاگ منو تو مسابقه وبلاگ نویسی معرفی کرد،جوجه انترن و نوشته های خاص و صریحش،شیما،سوگل ومامان بردیا و کامنتهاشون،مجید و لطفش،صبا ی عزیز ،حسام که امیدوارم به دمپایی زنبوری من گیر نده،عسل خانومی،مهدیس ،سارا از لندن،حسنا ،الهام،سمیه،وانی عزیز،حوا و ارسلان در اهواز،سید شهاب حسینی محترم،امیر و فردا و دلبرک،مسافر با امید دادناش،الناز مامان الین... دوست ادبی و فرهنگی من،سحر،دوست خوب دندانپزشکم سحر،خاله تابناک عزیزم در تهران،دایی ممد در ونکوور،دکتر نغمه دوست خوبم در شیراز،زهرا در استرالیا،سارا در تبریز،فرشته با آروزی موفقیت در کنکور،ویدا و جودی در مشهد،کاپیتان با آرزوی سلامتی در اقیانوسها،شازده با امید به خوندن خاطراتت در ینگه دنیا،استاد عزیزم با تشکر و سپاس فراوان ،زهرای دوست داشتنی من،نرگسی که مدتهاست ازت بی خبرم،خپل در سرزمین گلها و با آروزی موفقیت های روز افزون،هلیوس بامعرفت،دوستی که بهم گفت بعضی از نوشته هات اونقدر خوبن که آدم شک میکنه خودت نوشته باشی و دوستان عزیزی که اگه نامشون از یادم رفته،ازشون عذز میخوام... از پدر و مادر خوبم که مشوق و حامی اصلی من تو خیلی کارها بودند ،به خاطر بودنشون از خداوند متشکرم...از اینکه تو این سالها تنها کسی که همه نوشته های منو خوند و یک بار هم چیزی راجع بهشون از من نپرسید،گلایه ای نکرد،کنجکاوی نکرد...به تمام احساساتم احترام گذاشت ،از همسرم ممنونم. دوست دارم هر سال با نام و نشون از تمامی شما خواننده های خوب،یاد کنم و قدردان شما باشم.نوروز مبارک. آخرین پست امسال رو با پاراگرافی از کتاب" دختری که میشناختم" نوشته جی دی سلینجر به پایان میبرم: شاید برای هر کسی دست کم یک شهر وجود داشته باشد که دیر یا زود در آن با دختر مورد علاقه اش رو به رو شود.نمیدانم این خوب است یا بد که برای هیچ مردی_که عشقش را دیده _دوری یا نزدیکی آن شهر و سختی یا آسانی رفت و آمد به آن اهمیتی ندارد.دختر آن جاست و تنها همین مهم است. *چند وقت پیش یه مقاله از سجاد صاحبان زند خوندم که راجع به سرنوشت و علل مرگ و میر نویسنده ها و شعرا بود.و اینکه یه نرم افزاری هست که باهاش مطالب و اشعار چهار صد پونصد نفر از نویسنده ها رو بررسی کردند(تو انگلستان).دیدن که نویسنده هایی که خودکشی کردند تو مطالبشون بیشتر از "من"استفاده کرده بودند!و کلا انزوا و تنهایی گریز ناپذیر این قشر گویا باعث همچین چیزی میشده... خلاصه من بعد از اونروز جرات ندارم از پستهای قبلیم چیزی بخونم!!حس میکنم آخرش با یک طناب و حلقه خدمت برسم!!(من الان خودمو جزو نویسنده ها و شعرا میدونم!!اینو داشته باشین!!) *در راستای پست قبلی و خانوم عزیزی که برامون مربا پخته بود،همون روز عصر که من این پست رو نوشتم،رفتم و دیدم با انبوهی از مریض و یک یخچال خالی در مطب مواجه هستیم!!داشتیم از گرسنگی میمردیم و کسی وقت نداشت بره یه خوراکی بخره که همون خانوم عزیز ،با ظرفی پر از تکه های کیک کاکائوی خانگی همراه با تکه های رنده شده پوست پرتقال داخل کیک وارد اتاق شدند...یعنی انقدر از این صحنه خوشحال شدیم..نمیدونین تا کجا میره!! خیلی تلاش کردم گردن آقای دکتر بذارم که توروخدا وقت ویزیت شوهر این خانومو هر هفته،تعیین کنند!!زیر بار نرفتند!! *از بس مردم افتادن به جون خونه زندگیاشون و خیابونا،آدم هول ورش میداره!حس میکنه الان قراره از سازمان نظارت و بازرسی بیان دونه دونه کمد و کابینت های خونه رو بررسی کنن!!اگه مرتب نبود مثلا یارانه هامونو قطع کنن!!خلاصه این روزا با این کارای خونه و بیرون دیگه حالی به آدم میمونه؟نه والا!! *یه چند روزه زیر لب میخونم..من دیگه رامت نمیشم...اسیر دامت نمیشم....یادمم نمیاد آهنگ از کی بود..شعرش چی بود..ولی در کل این مصراعش حاوی پیامه!! *زت زیاد!! *خانومه که مادرشو برای ویزیت آورده ،برگه
آزمایش رو هم میذاره رو میز...استاد نگاهی میکنه و میگه حاج خانوم کم خون هستن..زن
میگه:بله آقای دکتر!اتفاقا متخصص خون هم بهمون گفت گلبول های قرمز مادرم در حال
چشمک زدن هستند!! الان شما واسه چشمک زدنشون دارو بنویسین!! استاد یه کم مکث کرد بعد گفت والا من برای کم
خونی ساده بلدم!واسه چشمک زدن ببرین پیش همون متخصص خون دارو بنویسه!! با خودم فک میکنم گلبول قرمز هم گلبول قرمز
قدیم....سرشونو مینداختن پایین ،سنگین رنگین از تو رگها رد میشدن..الان گلبول قرمز
چشمک بزنه،لابد فردا میخواد قر هم بده....استغفرالله!! *چرا روزی که یک ربع زودتر از وقت موعد از مطب
خارج میشی و ذوق میکنی که برسی خونه،سی و پنج دقیقه تو اولین چهارراه تو ترافیک
گیر میکنی!! *چرا وقتی یه روز به صورت غیر منتظره تعدادی از
مریضها عوض اومدن به مطب و تنظیم باطری قلبی رفتن به بازار جهت تنظیم جیب مبارک!و
تقریبا یک ساعت زودتر از وقت معمول از مطب میای بیرون،و در حالی که تو اتوبان داری
با آهنگ شهرام شب پره حال میکنی یهو با صحنه ای مواجه میشی که در طول این ده
دوازده سال رانندگی،یک یا دو بار بیشتر ندیدی!!و اون اینکه چراغ بنزین ماشین روشن
بشه!!بعد مجبور بشی سر خرو کج کنی بری تو پمپ بنزین،در اون صف طولانی سماق بمکی..و
سر وقت همیشگی برسی خونه!! *واقعا چرا؟؟!!با درود بر مورفی عزیز!! *یه خانومی یه ظرف کوچیک مربا آورد..و گفت که
آقای دکتر بخورین دهنتونو شیرین کنین!!من هم از فرصت استفاده کرده مربا رو به
آبدارخونه آورده تا با همکاران بزنیم تورگ!! به دوستم میگم این مربای بالنگه(منظورم پوست
بالنگ بود ولی این پوست رو یادم رفت بگم!!)همکارم میگه..نه بابا!بالنگ نیست.. میگم خوب نارنج که نیست..از رنگش معلومه..اگه
بالنگ نباشه پس لیمو ترشه(منظور پوست لیمو ترش!!)چشمهای همکارم گرد شده میگه نه
بابا..این کجاش لیمو ترشه!!خلاصه بحث به جایی نمیرسه..دوستم یکی از مرباها رو
میزنه به چنگال میبره میذاره تو دهان دوست دیگه مون...میگه بخور ببین این چیه؟!! همکار دیگه مون با صدای بلند از تو سالن انتظاراعلام میکنه که بچه
ها این مرباست!!! میگم تو تنهایی اینو فهمیدی یا مریضا هم کمکت
کردن!!ما فک میکردیم ترشیه!! خلاصه بعد از توضیحات و رفع سوتفاهمات و تناول بسیارهمگی به این نتیجه رسیدیم که این
مربای پوست بالنگه!! یادم نیست یکی از مرباها برای آقای دکتر باقی
موند یا خیر!!! *یادش به خیر سالها پیش عموی بزرگم از آمریکا
اومده بود،مربای گردو گذاشتیم جلوش و گفتیم حدس بزن چیه!!عمو یکی خورد گفت خیلی
خوشمزه ست..ولی نفهمیدم چیه!دو تا خورد گفت بذار ببینم این چیه..سه تا..چهار تا...
پنج تا...بابام گفت داداش بی خیال!!اون مربای گردو ئه!اون ظرفو رد کن بیاد
اینور!!!! الان من یه همچین وضعی دارم نسبت به بندگان خدا!!کلا انگار در سالی که گذشت تقریبا مشغول راضی نگهداشتن همه و همه بودم!!از بزرگ و کوچیک و همسایه و فامیل و دوست و آشنا و غیره... بعد به مرور انگار این مساله در من نهادینه شده...یهنی نهادینه بودا...الان دیگه کلا چسبیده بر من!! البته هر چی فک میکنم که با پول این مساله رو حل کنم میبینم مگه من چقدر دارم که به این و آن بدم کلا مارو بی خیال بشن!!! درسته وسط مریضاست...یه چند دقیقه جیم زدم از کار...ولی حس میکنم نوشتنش آرومم کرد... اه..بی خیال...گاهی دشارژ شدن هم شارژ میخواد!!ا دیشب هم خوابم نبرد..بی خوابی ها سراغم اومده...یه زمانی بس که خسته میشدم بیهوش میشدم،الان بس که خسته میشم بیدارم! تا صبح یه صحنه ای رو چند بار تو ذهنم مجسم کردم!اینکه کاش میشد زبونمو دور دستم بپیچم و از ته حلقم بکشم بیرون و بندازمش جایی که حتی نفهمم کجاست..راحت و آسوده میشدم..فوقش وقتی دلم میگرفت اصوات نامبهمی از دهانم خارج میشد...ولی هرچی به انگشتام نگاه کردم دلم نیومد بلایی بر سرشون تجسم کنم...من سالم بودن انگشتهامو با دنیا عوض نمیکنم... روزی برام از بیماری ام اس و مشکلاتی که براش پیش اومده میگه...میگه و بغضشو فرو میخوره..میگه و چشماش پر میشه...چی باید میگفتم...وقتی میگه حس میکنم از وقتی بیمار شدم از چشم پدر و مادرم هم افتادم..حالا کدوم مرد غریبه میاد منو بگیره تا با بیماری من بسازه...این روزها انقدر اینو گفتم که باز تو الان میدونی یه بیماری داری..ولی من از خودمو فردای خودم خبر ندارم!!چه میدونم کجا قراره یه کامیون با آسفالت جاده منو یکی کنه یا زورگیرا یه تیر یا قمه خلاصم کنن... گریه میکنه و بغلم میکنه که نمیدونی چقدر با حرفات منو آروم میکنی..!دیروز میگم پس فلانی کو؟میشنوم که حالش خوش نیست..انگار این چند روز بیماریش دوباره عود کرده... زن جوون میاد تو اتاق ...قیافه ش عین مرده متحرک...دکتر ازش میپرسه چیه؟خوبی؟میگه افتضاحم...حامله هستم...استاد وا میره...سکوتی بسیار بسیار طولانی برقرار میشه...آنقدر سکوت سنگینه که چند بار علی رغم خواسته خودم مجبور میشم چهره هردوتاشونو نگاه کنم...استاد میگه آخه چرا؟تو مگه توبکتومی نکردی؟ شوهرشو صدا میکنه بیاد تو مطب...دکتر با آرامش میگه خوب،مینویسم برو از دو تا متخصص قلب دیگه هم تایید بگیر..فردا برو پزشکی قانونی تا مجوز سقط بدن و برو بخواب بیمارستان...زن با صدایی خفه میگه ولی من نمیخوام سقط کنم...اینو نگه میدارم...استاد بهم میگه آیزن منجر سیندرم داره...چند سال پیش هم که حامله شده بود به زور تونستیم زنده نگهش داریم و جون سالم به در برد...زن همچنان اشک میریزه و میگه سقط هم خیلی سخت بود...ولی من بچه ندارم...میخوام اینو نگه دارم...دکتر میگه اخه بالفرض اگه بچه ای بمونه،بی مادر به چه دردی میخوره...تو امکان نداره بتونی حاملگی رو تحمل کنی... شروع میکنه به نوشتن گواهی...زن گریه میکنه و سرشو به نشونه نفی تکون میده...شوهرش در گوشش چیزایی میگه..دلداریش میده...اوضاع شوهر بدتر از اونه...بهش میگم آخه فک میکنی فقط تو بچه نداری؟اخه به چه قیمتی...هر چی سن حاملگیت بالاتر بره برات خطرناکتره...سقط هم زمانی داره...میگه نمیفهمی منو... آره!تورم نمیفهمم! تو همین حین دیگری بهم اس ام اس میزنه که خانوم دکتر..حس میکنم دنیا منو 3 طلاقه کرده...دلم بدجور از زندگی گرفته...مینویسم اگه دنیا 3 طلاقه ت کرده ولش کن بره به جهنم...برو سراغ یه دنیای دیگه...میگه لابد من گناهانم زیاده که باید اینطوری کفاره بدم...میگم چه ربطی داره اخه دختر...این روزای سخت واسه هممون هست...لامصب دل بی صاحبه...صاب مرده ست...یه روز میگیره ...یه روز وا میشه...غصه از سر تا پای اس ام اس داره میباره...میگه میدونم سر کاری ولی دارم منفجر میشم..باید بهت میگفتم تو سنگ صبورمی... از دیگری میپرسم چی شد حرف دلتو بهم گفتی؟میگه اخه تو دوستام تو عاقل ترینی!به این حرفش بعد از مدتها بهش زنگ میزنم،خنده م گرفته بهش میگم واست متاسفم که من خل و چل،شدم عاقل ترین دوست تو!میگه آخه خوب مشاوره میدی...بعد از هزار تا اس ام اس این چند روز،شروع میکنم به حرف زدن باهاش...وسطاش بهم میگه الناز اینا که میگی الان چه دردی از من دوا میکنه؟!!این نکات به چه درد من میخوره!!چرا دچار تکلم پرفشار شدی؟! آخر شب میام یه حسی رو باهاش در میون بذارم...حسه دیگه...دست خود ادم که نیست!!مثل حسادت...مثل رقابت...مثل خساست..میاد سراغ آدم!گربه که نیست پیشت کنی بره!!صبح که پا میشی تموم میشه...یه حس گذراست... برای هزارمین بار میدونم که حرفهایی که بعد از 12 نیمه شب زده میشه از فیلتر مغز نمیگذره!!ولی چه اصرار احمقانه ایه که من حرفمو با یکی که مطمئنم به خاطر شرایط متفاوت منو درک نخواهد کرد درمیون بذارم... جوابای پشت سر هم میزنه برام...نصیحت پشت نصیحت...نگرانه..حرص خورده از حرفام...ولی نمیتونم...نمیتونم توضیح بدم براش...فقط مینویسم بالاخره یه روز میرسی به سن من...شرایطت مثل من میشه...یه زمانی منم مثل تو فکر میکردم...شاید متعصب تر از تو...یه زمانی وقتی خواهر بزرگتر دوستم اومده بود یه حرفی تو خونه از احساس قلبیش زده بود،منم یه جورایی خوشم نیومده بود...یه روزی به حرفم میرسی..همون طور که من به حرف بعضیا هر روزه میرسم... مرده شوی سنگ صبور بودن منو ببره با خودش نیاره!مرده شوی دلی که واسه من تنگ شد و ببره!مرده شوی درک نکردن منو ببره!مرده شوی منو با مشاوره دادنم از رو زمین برداره!!ولی ...این دله...این لامصب یه روزی میگیره یه روزی وا میشه...یه روز دل تو واسه یکی میگیره...یه روز دل دیگری واسه تو...یه روز تو یه خاطره یادت میاد...یه روز یه عالمه خاطره یادت میارن... واست چی نوشتم؟من مرده،تو زنده!شاید به این حرفام رسیدی...گفتی هر وقت رسیدم فکرشو میکنم! چند وقت پیش داشتیم یه مریضو واسه تست ورزش آماده میکردیم.یه عطسه کردم و یاد این خاطره افتادم که واسه دوستم زهرا نعریف کردم..: یه روز رفتم تو اتاق تزریقات تا به همکارم چیزی بگم..خانوم مسنی اومد و یه آمپول گذاشت رو میز و رفت رو تخت اماده بشه تا همکارم امپولشو تزریق کنه..در حین صحبت با دوستم بودم که یه عطسه کردم!یهو دیدیم جاج خانوم پا شد و لباسشو پوشید و امپولشو از رو میز برداشت! گفتیم:کجا حاج خانوم؟ گفت:صبر اومد! گفتم:بابا بی خیال..ول کنین این حرفا رو.. گفت:اصصن!!عمراا!! گفتیم:باشه..پس بروبه سلامت..حالا یه چیزی میشه بعد نمیشه دیگه درستش کرد!! حرفمو با دوستم ادامه دادم و دوباره یه عطسه کردم!دیدیم حاج خانوم برگشت،دوباره آمپولو گذاشت رو میز و رفت رو تخت،شلوارشو کشید پایین!! گفتم:چی شد دوباره؟ گفت:جفت اومد ..بزن آمپولو!! دوستم چشم غره ای رفت بهم که یعنی دیگه برو بیرون تا نظر مریض عوض نشده!! ............... داشتم اطلاعات مریضو وارد میکردم و با زهرا به این خاطره میخندیدم که مریض که خانوم جوونی هم بود وارد بحث شد و گفت: ولی ما هم شدیدا به صبر اعتقاد داریم..اصلا یکی عطسه کنه و صبر بیاد محاله کاری انجام بدیم! گفتم:خوب مثلا وسط راه تبریز تهران ،یکی تو ماشین عطسه کنه شما همونجا وسط جاده توقف میکنین؟! گفت:نه...این جوریام که نیست..ولی اگه نیت برای شروع کاری داشته باشیم و صبر بیاد اونکارو انجام نمیدیم... میخواستم تست رو شروع کنم که یهو انگار که تازه دوزاریم افتاده باشه از خانومه میپرسم: الان شروع کنم؟؟! مریض:آره..آماده هستم! میگم:یعنی میخوایین تستوانجام بدین؟! میگه:اره..چطور مگه؟! میگم:ـآخه من عطسه کرده بودمااا!! میگه:وااا...جدی؟؟حواسم نبود!! زهرا میگه خوب شما که حواست نبود پس هیچی!منم میگم آره بابا من به بوی اسپری آلرژی دارم و عطسه کردم!!!و مریض کلا مشکلاتش حل میشه که میگه خوب ناشی از آلرژی بوده !!پس مساله ای نیست!تست رو شروع کن!!! *در همین راستا استاد محترم هم خاطره ای تعریف کردند که یه بار قرار بود مریضی رو ای پی اس کنند و از اونجا که اتاق آنژیو گرافی یه کم سرد بود گویا تا مریض وارد اتاق شد یه عطسه کرد!!میگفت یهو از همونجا برگشت و گفت صبر اومد من نمیام!!میگفت حالا هرچی میگیم بعد از چند ماه نوبتت رسیده و کلی مردم معطل هستن،گفت نه که نه و رفت!! ***از تمام دوستان عزیزی که تو پست قبلی برام کامنت گذاشتین ممنونم و امیدوارم که همیشه شادوسلامت و با عزت باشید.... اگه بخوام به روش "بیگانه"آلبر کامو بگم،باید بگم: دیروز،خاله گلچهره من مرد.صبح ساعت 10:30،در حالی از مطب دکتر اومده بود بیرون و داشت از روی خط عابر پیاده رد میشد،یه کامیون بونکر سیمان،زیرش گرفت و با چرخ جلو و عقبش از روی سر و تنه خاله رد شد. خاله گلی،خاله واقعی من نبود.همون طور که عمو بیژن عموی من نیست.ولی مطمئنم به اندازه خاله هام بلکه بیشتر دوسش می داشتم و ازش احترام و محبت دیده بودم.وقتی دیروز عصر با با،با آرامش همیشگی سر کار بهم زنگ زد و آروم آروم بهم خبر داد،دیگه اشکام بند نمیومد...رفتم تو آشپزخونه مطب ،زنگ زدم .فرخ لقا،زار زار زد زیر گریه،عمو بیژن منو دلداری میداد و ضمن حرفاش میگفت منم با گلی مردم..مهرداد خودشو داشت میکشت...با یه اوضاعی و به زور قطره نفازولین زهرا،تونستم تا اخر وقت بمونم سر کار... آخر وقت با فرزاد رفتم خونه،تا آروم اروم به مامان بگیم...مامان بدتر از من دیگه اشکش بند نیومد..تصمیم گرفتیم برای تشییع جنازه بریم.صبح ساعت 10 تو قبرستان باغ رضوان اصفهان بودیم...باورم نمیشد یه بار اصفهان بیام برای همچین اتفاقی...منی که از وقتی چشم باز کرده بودم اصفهان با اون دوستا و اقوام گسترده،سراسر خاطره خوش بود برام...سفرهای نوروزی به جنوب...تابستونایی که میومدن تبریز و بعد از چند روز همگی میرفتیم شمال... مطمئنم که بسیار بسیار غمگین بودم ...و مطمئن بودم همون دو ساعت موندنم تو تشییع جنازه و گریه و زاری و به بغل کشیدن همه و همه..بسیار بسیار آرومم کرد...ساعت 1،برگشتم تهران و بعد از کلی بدبختی پای لیست انتظار ،تونستم ساعت 8:15 برم سرکار..کسی ازم انتظار نداسشت ولی دقیقا با خودم عهد بسته بودم که به هر بدبختیی شده باید برم تا بدقول نشده باشم...تقریبا از دیروز نخوابیدم و کلی هم گریه کردم و از بی خوابی و سردرد پادرد دارم میمیرم!ولی خاله گلی عزیزم....خاله گلی من،که هر وقت ایندومتاسین میبینم،یادت میفتم که یه روز که پات درد میکرد بهت دادم و بعد نیم ساعت اومدی گفتی:الناز جان؟این مسکن چی بود؟انگارآاااابی روآتیش بود...خاله گلی شبیه هایده من،که عمو بیژن گفت پریروز گفتی که پام درد میکنه،اون ایندو متاسین که الناز برام داده بودو بده بخورم....خاله گلی من که چند ماه پیش خواب بدی دیدم و بهت زنگ زدم و احوالتو پرسیدم و گفتم خوابتو دیدم گفتی خیر انشالله..و دروغی گفتم یادم نیست چی دیدم....نفرت دارم از این به واقعیت پیوست مدام خوابهای بد وخوبم... خاله گلی من که مثل گل پرپرت کردن ....خاله گلی من که هروقت زنگ میزدم با اون لهجه شیرین و بیان قشنگ اصفهونیت میگفتی الناز جان..مشتاق صدات....خاله عزیزم که همیشه کلی تعارف میکردی و امروز مهرداد گفت اقلا ناهار بمون،میدونی مامانم دوست نداره ناهار نخورده بری...گفتم آره میدونم اون خدا بیامرز خیلی تعارفی بود...مرگت ،شوک عجیبی بهممون وارد کرد...مامان تمام راهو گریه کرد و گفت ورق اصفهان برگشت...عمو بیژن عزیزم که موقع خداحافظی بغلت کرده بودم گفتی،دیگه شماها نمیایین اصفهان ...گلی که رفت دیگه شماها هم نمیایین....و گفتم عمو میام...برای تو میام...برای بچه ها میام...گفتم عمو میام...اصفهان همیشه شهر دوم من بوده....من بسیار خاطرات خوشی از اصفهان و مردمان این شهر دارم.... خاله گلی...دیشب شاید چند لحظه چشم رو هم گذاشتم و یهو به خودم اومدم و دیدم دارم رو به سقف بای بای میکنم....خاله گلی چه خوب که در یک لحظه از دنیا رفتی و نموندی تا گوشه نشین بیمارستانها و بستر بشی...چه خوب که زجر نکشیدی...فقط گله دارم از اون دکتر هومیوپاتت..که نذاشت مسکن بخوری و پا درد این سالهای اخیر خیلی اذیتت کرد...کاش اون دردا رو نمیکشیدی...خاله گلی من مرگ تورو باور نمیکنم...همون طور که مرگ دوستانم شبنم و زهرا رو هرگز باور نکردم.... عجب بازی هایی داره دنیا....دوشنبه پیش واسه عروسی عزیزترینم رفتم مشهد و این دوشنبه واسه تشییع جنازه عزیزی دیگر رفتم اصفهان.... ولی من باز هم اصفهان میام...خاله اگه منم موندم میام تو باغ رضوان به اون قشنگی،دیدنت....شاید عوض گلاب و گل،برات یه ورق ایندومتاسین آوردم.... به طورکاملا اتفاقی: مامان 11 خرداد بدنیا آمد.11 بهمن استخدام شد.منو 11 مهر بدنیا آورد.11 آذر جشن عروسی من بود.طبقه 11،واحد 111،اولین خونه ای بود که اجاره کردیم... 11/11/91 یکی از خوش ترین و به یاد ماندنی ترین روزهای ما در مشهد بود .. و چند یازده دیگر... زن گویا 54 سالی داره.ولی بسیار شیک پوش و خوش هیکل و خوشگله...اصلا سن و سالشو نشون نمیده..جراح پلاستیک فرستاده تا برای عمل،از متخصص قلب ،گواهی بیاره...وقتی برگه رو میخونم،تعجب میکنم!واسه لیپو ساکشن شکم میخواد اقدام کنه...موقع اکو،هر چی دقت میکنم تا بفهمم این کجای شکمشو میخواد عمل کنه،نمیفهمم!!خلاصه،مشخص میشه که بخاطر رماتیسم قلبی،دریچه میترالش مشکل داره و دکتر تو گواهی مینویسه که ریسک عمل متوسط داره... بعد از چند روز،دوباره زن میاد.اینبار با یه تیپ کاملا متفاوت و قشنگ تر از دفعه قبل!!ولی اخمهاش تو همه...به دکتر اعتراض میکنه که چرا همچین گواهی داده...استاد شروع میکنه با آرامش توضیح میده که خوب همچین مشکلی داری،و این خودتی که باید تصمیم بگیری که میخوای بری عمل یا نه...زن کم کم لحنش عصبی میشه و میگه از خیلی سال پیش به من میگفتند که انگار مشکل قلبی دارم ولی من اصلا پیگیری نکردم..چون نمیخوام خودمو مریض بدونم!!من دوست ندارم خودمو از پا بندازمو بیفتم تو رختخواب!!استاد میگه آخه کی به شما میگه بخوابین!!شما تا حالا زندگی کردین الان هم مثل قبل راحت به زندگیتون ادامه بدین... زن میگه من تا یکی دو سال پیش اصلا اضافه وزن نداشتم.ولی تو این یکی دو سال هرچی رژیم میگیرم و پیاده روی میرم،این دو سه کیلو چسبیده به شکمم و اصلا آب نمیشه!!الان دیگه تصمیم گرفتم برم عمل..رفتم پیش جراح،لحظه آخر دخترم گفت که آقای دکتر،مامانم انگار بیماری قلبی داره..منم گفتم خفه شو دختر!!ولی جراح که اینو شنید دیگه گیر داد که باید بری تایید متخصص قلب بیاری!! دیگه نمیتونم جلوی خودمو نگه دارم و میگم:من اصلا نمیدونم چرا شما گیر دادین به خودتون!!اصلا اضافه وزنی ندارین که شما...تازه مگه فکر میکنین لیپو ساکشن عوارض نداره...زن دکتر...به اون معروفی،به خاطر آمبولی چربی ناشی از لیپو ساکشن فوت کرد..آخه تازه مگه فکر میکنین چقدر فرق میکنه و... که یهو زن میزنه زیر گریه..و گوله گوله قطره های اشک از رو گونه هاش جاری میشه و میگه میدونین چیه؟!دختر خاله من،از ایتالیا دو دست لباس واسم آورده..و من الان تنها آرزوم اینه که این لباسها اندازه من بشه و من باهاش برم مهمونی!!! آنقدر از دیدن این صحنه شوک زده هستم که متوجه نیستم که استاد دوبار تکرار کرده که دستمال کاغذی بده بهش!!و در حالی از بهت و حیرت بهش دستمال میدم و..شروع میکنم باهاش به حرف زدن که بابا بیخیال..والا تو خیلی قشنگی و سن و سالتو نشون نمیدی..کاش منم همسن شما بشم،همین طوری خوب بمونم....کم کم حالش بهتر میشه و میگه آخه ما فامیلی،جوون و خوشگل هستیم!!اخه ما اصلیتمون روس هستش!!متوجه شدین خانوم دکتر؟ما روس هستیم،نه ایرانی!! استاد هی بهم اشاره میکنه که تموم کن...مریض بعدی بیاد دیگه...خلاصه بهش میگیم یه چند وقت صبر کن،خدا رو چه دیدی شاید فرجی حاصل شد و این دو کیلو لاغر شد و عمل لازم نشد...ولی بهش میگم حتی اگه رفتی عمل،یه مشاوره روانپزشکی هم برو..!! از این داستان این نتیجه رو میگیریم که اگه خواستین حال دخترخاله،دختر عمه،زن همسایه ،خانوم دکتر فلانی ....رو بگیرین،از ایتالیا یا هر جای دیگه دو دست لباس خوشگل بیارین،که عوض سایز 40،سایز 38 باشه!!حتی اگه میزان عداوت و حس انتقامجویی شما بیشتره،میتونین سایز 36 سوغاتی بیارین و تاکید کنید که هرکدوم اینارو 2000 یورو خریدم،یا از این لباس پاریس هیلتون هم یکی خریده...!!یعنی مطمئن باشین دختر خاله رو با خاک یکسان کردین...یعنی دردی که موقع دیدن اون لباس تو کمد میکشه،بیشتر از دردیه که بولدوزر از روش رد بشه!! چند روز پیش،دختر یکی از دوستان مامان گفت که من یکی موقع گرفتن جواب کنکور از استرس داشتم میمردم،یکی هم هر دفعه موهامو رنگ میکنم،از استرس اینکه بعد از اینکه شستن چه رنگی از آب درمیاد،هر دفعه میمیرم و زنده میشم!! دغدغه های ملت منو داره از بین میبره!!! چنان که گفتی افکارش را دنبال کنان گفت:"بله،ما همه،وخاصه شما زنها،باید کشاکش زشت و بی معنای زندگی را تنها طی کنیم تا به اصل پاکیزه آن برسیم.کسی تجربه های دیگری را باور نمیکند و نمی پذیرد.خیلی مانده بود که تو از دریای دیوانگی ها و بازی های کودکانه ی زندگی،که من درگیری ات با آنها را تحسین می کردم بیرون آیی.این است که آسوده ات گذاشتم تا همه چیز را خود بیازمایی و بحران شور شبابت بگذرد و احساس میکردم که حق ندارم در تنگنایت بفشارم،گرچه برای من موسم این جوانی ها مدت ها بود سپری شده بود." از متن کتاب"سعادت زناشویی" نوشته "لیو تالستوی" خوندن این کتاب باعث شد دوباره حسرت 3 بار ناتموم موندن جنگ و صلح در دلم شعله ور بشه...حتی به توصیه سحر،یه باربه کافه کتاب لاله زار زنگ زدم تا ویژه نامه جنگ و صلح نوشته خشایار دیهیمی رو سفارش بدم بلکه با خوندن اون نگاه بهتر و جامع تری به رمان پیدا کردم و شروع به خوندنش کردم...که خانومی بهم گفت امشب انجمنی هست تو کافه و فردا تماس بگیر...چندین هفته از اون روز میگذره و هنوز باید زنگ بزنم!! "سعادت زناشویی"به طرز وحشتناکی در پوست و خون آدم رسوخ میکنه...قلب ادمو به هیجان درمیاره...عذاب وجدان میده...جوونت میکنه...پیرت میکنه...به روستا میبره...تو باغهای پر از گل و بلبل میچرخوندت...به سنت پترزبورگ و محافل اعیان میبردت...حیف که کم بود..135 صفحه... بعد از چند سال از نویسنده های فرانسوی دل کندم و روی به نویسنده های روسی آوردم..درسته که همیشه حس میکنم این کتابها رو تو فضایی ابری و نسبتا سرد دارم میخونم ولی با همه اینها حس خوبیه... بعد از خوندن پست دکتر مینا فیلم "چیزهایی هست که نمیدانی"رو تقریبا 3 بار دیدم..باز هم میدونم ابهاماتی دارم ولی قشنگ بود...پرحرفی های مهتاب و لیلا گاهی کلافه م میکرد...یه حسی میگفت وقتی میبینین مردی اینقدر ساکته چرا باید اینقدر حرف بزنین...همون قدر که اون مرموز و دست نیافتنیه،شما هم با سکوتتون جذاب تر به چشم بیایین...نمیدونم..درسته خودم اصلا ادم کم حرفی نیستم ولی گاهی از پرحرفی دق میکنم!!به قول رامبد جوان که تو یه مصاحبه میگفت"من گاهی از صدای خودم خسته میشم..دلم نمیخواد صدای خودمو بشنوم...سکوت میکنم و خیلی حس خوبیه.."منم گاهی از صدای خودم خسته میشم...گاهی حوصله ندارم به مریض بگم به سلامت،انشالله خوب میشی و...دوست دارم میشد فقط با لبخندم مریض تمام این حرفها رو ازم میشنید... و دقیقا عاشق این جمله از فیلم شدم که میگفت:آدم هست خوب،آدم هست بد!تو اصلا آدمی؟!! هفته پیش رفته بودم کتاب فروشی شایسته...فقط به فرزاد گفتم توروخدا منو جمع کن از اینجا بریم!!والا همشو بار میکنم میرم خونه!!یه کتاب قدیمی از فروغ فرخزاد خریدم...میدونم که این کتابو به یاد دوستم نرگس خریدم..نرگسی که اخرین بارتو خونه شون،کتاب فروغ رو بغل کرد و گفت من حتی مسافرت هم برم،فروغ رو از خودم جدا نمیکنم... * چند روزیه انگار باری سنگین از رو دوشم برداشته باشند..انگار امانتی رو بعد از مدتها به صاحبش تحویل داده باشم...خیلی خوبه. آمار گرفتم، ۰۳/۶۹درصد بیمارانی که وارد اتاق معاینه میشن ،تلفن همراهشون زنگ میزنه!از این تعداد ۷/۴۸درصد ،موبایلشون پشت سر هم زنگ میخوره!!یعنی اگر مریض شخص فهمیده ای باشه و همون لحظه تماس رو قطع کنه،طرف همین طور به زنگ زدن ادامه خواهد داد!!و اصلا چیزی به نام اینکه شاید یکی یه لحظه نمیتونه جواب بده تو قاموسش وجود نداره!! گاهی این زنگ زدن و این قطع کردن به هفت هشت بار هم میرسه...یعنی اگه مریض جواب بده خیلی بهتره به خدا!! حالا،از ۰۳/۶۹درصد،۳/۳۶ درصد به تماس پاسخ میدن مبنی بر اینکه :من مطب دکتر هستم،بعدا زنگ بزن!! البته هشتاد درصد موارد این جمله با صدای آهسته گفته میشه!! از اونجا که در 99 درصد موارد طرف نمیشنوه یا نمیفهمه یا اصلا نمیخواد بفهمه،(ریز به ریز آمار اینا رو دارما!!نمینویسم که خسته کننده نباشه براتون!!)میپرسه :چی؟کجایی؟!! و اینبار بیمار با صدایی بلند و رسا یکی دو بار تکرار میکنه،مطب هستم!!اومدم دکتر!!دکترررر!! و 66 درصد موارد طرف میپرسه کجا؟!چرا؟؟کدوم دکتر؟چی شده؟!! د بیا درستش کن!!و معمولا اقایون میانسال با صدایی تو مایه های فریاد میگن:بابا،بعدا زنگ میزنم دیگه!!و معمولا دیگه زنگی به صدا درنمیاد!! بین خانومها و آقایون جوان ،این مساله یه کم فرق داره...و معمولا مردان جوان و خانومهای مسن با آرامش کامل ،به سوالات طرف مقابل مبنی بر اینکه این بیماری از چند سال پیش شروع شده تا به امروز رسیده،پاسخ میدن!! حالا..من به شخصا تو این چند سال فقط یکبار یادم میاد که به صحبت کردن همراه مریض که تفاوت چندانی با گزارش فوتبال عادل فردوسی پور نداشت ،اعتراض کردم و گفتم حواسم داره پرت میشه..میخواین مریض بعدی بیاد،هر وقت صحبت شما تموم شد دوباره با مادرتون بیایید داخل!!که بلافاصله جمع و جور کرد و ادامه مکالمه موند به نیمه دوم!! چند ماه پیش ،از بهداشت ،خانومی رو فرستادن واسه معاینه سالیانه..زن جوون و خونگرمی بود و زیاد رو صندلی آروم و قرار نداشت و هر چند لحظه یکبار پسر بچه 5 ساله شو صدا میزد که تو سالن شلوغی نکن..! جلدی شروع کردم به معاینه تا بره دنبال بچه ش . درست همون لحظه که گوشی رو گذاشتم رو قلبش ،یهو موبایلش زنگ زد..در همون حال که سعی میکردم به معاینه ادامه بدم،اینم به صورت کور کورانه تو کیفش دنبال گوشی میگشت!!گوشی پیدا شد و در آورد که به زعم من خاموش کنه که یهو دیدم گوشی رو گذاشت دم گوشش و صدایی تو این گوشهای من طنین افکن شد که ...:آرایشگاه زیبااا...بفرماییییددددد!! فقط گوشی رو از رو سینه برداشتم که گوشهام کر نشن.. -بله..خانوم،شینیون های ما فوق العاده شیک و مدرن و فوق تخصصی هستن!!از 20000 تومان داریم تا 100000 تومان..نه خیر شما باید تشریف بیارین عکسها و ژورنال هامونو ببینین!! دو لول گوشی تو گوشم و نگاهم به خانومه است...زن هر از گاهی رو به من دستشو به چونه و ریش نداشته ش میکشه و لبشو میگزه که یعنی شرمنده!!منم سرمو طبق عادت به سمت چپ تکون میدمو و چشمامو میبندم که دشمنت شرمنده!!راحت باش!! -نه خانوم..شما خیالتون راحت..ما یه جوری سرتونو درست میکنیم که نا فردا صبحش هم مدلش بهم نخوره! بله..شما برای چه روزی وقت میخواستین؟؟پنج شنبه؟آهان...بله ..یه لحظه گوشی من یاد داشت کنم... پس شد.. پنج شنبه..ساعت 3 بعد از ظهر...خااانو...م...محموو...د...زاد...ه!!بله یادداشت کردم!!خداحافظ شما! گوشی رو قطع میکنه و جفنمون به هم لبخند میزنیم و من به دستهای عاری از کاغذ و قلمش نگاه میکنم!!میگه شرمنده ...شماره آرایشگاهو رو گوشیم دایورت کردم!باید به مشتری جواب بدم!! آمار اشخاصی که میان تو اتاق معاینه و گوشیشونو برای چند دقیقه خاموش یا سایلنت میکنن و خللی در مدیریت جهان توسط اونها پیش نمیاد رو زیاد ارزش نداشت بگیرم....چون تعداد زیادی نیستند!!
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

