خاله آذر

ديدين،اول مهموني،سي و چهار تا اهنگ،يكي از يكي قشنگتر پخش ميشه،هيچكس نمي رقصه!

"نه اينو دوست ندارم،حالا بعدا بلند ميشم مي رقصم،پام درد ميكنه،حوصله ندارم،اياغيم جلميره...!"

بعد ده دقيقه مونده مهموني تموم بشه،با آهنگ امشو شو ىه شه ليپک له هیرونه،طرف همچين داره زومبا مي رقصه،مگه ول مي كنه!ايندي جه بونو ييغيشتير!

الان حكايت برف تبريزه ها!چندماه رو گذاشته،كم كم بوي بهار مي آمد و...يهو زده نيم متر برف اومده و همچنان داره مياد...البته من كه مشعوفم!حداقل امروز صبح مجبور نيستم برم پبش احد آقاصافكار!

خدايا شكرت،ولي من بعد وقت برنامه رو تو دي  و بهمن ماه هم بيشتر كن لطفا!

_مثلا من الان سيتي زن كانادا هستم الكي!

نوشته شده در شنبه دوم اسفند 1393ساعت 8:5 توسط |

سال هشتاد و پنج،شايد هم تابستان هشتاد و شش است.كشيك شب هستم.شبهايي كه من كشيك هستم،گاهي سه پرستار و دو مسوول پذيرش مي ايند!نه اينكه مريض زيادتر باشد،ما خيلي صميمي هستيم.طوري كه گاهي مدير كلينيك،گير مي دهد،كه درهرشيفت،فقط يك پزشك ويك پرستار و يك مسوول پذيرش بايد باشد...ماتحويل نمي گيريم،هميشه تا خود صبح،يك ضرب حرف مي زنيم و مي خنديم و درد دل مي كنيم...

نيمه شبي دور ميز كوچك اتاق استراحت نشسته ايم وشام مي خوريم...من و سپيده و فرزانه...نازي و مريم تو اتاق پرستاري هستند.سپيده،دختري خوشگل و بلند قد است.ولي مثل اسمش،به نظرم هميشه سپيد و يخ مي آيد.احساساتش هرگز  اوج و حضيض ندارد...گوشي اش را روشن مي كندو يكي از آهنگ هاي لايتferhat gocher پخش مي شود،همه ساكت گوش مي دهيم.سپيده مي گويد:عجب شعري داره اين آهنگ...من ناگهان مي گويم:تو چه مي فهمي از عشق؟سپيده نگاهم مي كند و يكهو بلند مي زند زير گريه...بند بند بدنم از سوال احمقانه اي كه پرسيده ام،مي لرزد...اشكم سرازير است..فرزانه مقنعه اش را روي صورتش مي گيرد و شانه هايش مي لرزد...نازي و مريم به اتاق مي آيند،عجيب است كه چيزي نمي پرسند...آهنگ تكرار و تكرار مي شود،پنج نفري در سكوت اشك مي ريزيم،گاهي مي خنديم،خنده و گريه مان،قاطي شده است...كمي بعد مريضي مي آيد.همه سركارمان مي رويم،كسي دلش نمي خواهد چشمهايش را بشويد...مهم نيست كه مريض،چه فكري راجع به چشمها و نوك بيني هاي قرمز پرسنل خواهد كرد...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن 1393ساعت 0:32 توسط |

اگر مي شد به همان راحتي با آسانسور به بالاي برج گالاتا رسيد،استانبول را خيلي زودتر از چند صدسال قبل فتح كرده بودند!برج گالاتا،در يك كلمه عاالي!
منظره اي كه از ان بالا،ديده مي شود،استانبولي كه زير پاست...چه كيفي كرده است سلطال فاتيح...حتي دستشويي اين برج و منظره اي كه از لاي پنجره ي كوچك آن ديده مي شود ،حس خوبي دارد.در كوچه هاي مشرف به گالاتا عكس بگيريد،البته مواظب باشيد بعد از عكس مثل من،با موانع اهني كنار پياده رو برخورد نكنيد و از اينكه چرا هنوز تيبيا سالم است در عجب بمانيد!مثل من سر به هوا نباشيد!

ساحل ببك و كوچه هايي كه اكثرا نگهبان دم در،اجازه ورود به اين كوچه باغها را نمي دهد،محشر است!ولي پياده روي در اين كناره ساحلي و خيره شدن به درياي مه الود،جاي نرفتن در خيابانهاي جنگلي را پر مي كند...نيشان تاشي را چه در شب ،چه در روز برويد و اگر اهل پياده روي در كوچه هاي سربالا و سرپايين سنگفرش هستيد،حال كنيد.من كه فكر مي كنم تكراري نمي شود!هر از گاهي به گالري اپارتمانها هم سرك بكشيد،و از توضيحات كلكسيونرها و عتيقه بازها و تماشاي اشياي مجلل و خدا توماني لذت ببريد!

اتي لر ،جون مي دهد براي پياده روي!درست است كه نايت لايف اين منطقه مشهور است ولي مورنينگ و افتر نونش هم چه در افتاب،چه حتي زير برف و تگرگ حال مي دهد!

مخلص كلام،استانبول،به معناي واقعي شهري زنده است.انگار تكراري نمي شود،انگار همه حكومتها حق داشته اند،بر سر تملك اين شهر بجنگند.آوارگان سوري،كودكاني كه به جد،گدايي مي كنند،زبان عربي اي كه بسيار شنيده مي شود،ساختمانهايي كه فرسوده شده اند،بيغوله ها،همگي با تجملات و زندگي لوكس و بسياري از ادمهاي به روز اين شهر عجين شده است...نمي توان اين را ديدو از آن يكي گذشت...استانبول،هربار براي رفتن جا دارد..تكرار ديدنيهايش هم ديدني است!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن 1393ساعت 13:4 توسط |

در هر فصلي از سال (البته زياد رو چله تابستون تاكيد نمي كنم!)كه امكانش بود به استانبول سفر كنيد.اصلا گير حرفها نباشيد كه اخه عيد استانبول خوب نيست،سرده...پاييز خيلي باروني نباشه استانبول؟...اخه زمستون هم وقت استانبول رفتنه؟

اين شهر را هر فصلي برويد،هربار كه برويد،باز هم جا براي ديدن دارد.جا براي گشتن دارد.هر نوع سليقه اي را ارضا خواهد كرد...فوقش شال و كلاه مي كنيد و زير بارون،خيابانها و كوچه ها رو گز مي كنيد و در زيباييها و زشتيهاي ناشي از اختلاف طبقاتي شديد اين شهر غرق مي شويد.اگر اهل خريد هم باشيد كه ديگر جا براي خفه كردن ،با هر نوع بودجه اي دارد...ولي،ولي به نظر من حيف است كه تمام وقت خودراصرف خريد كنيد...شايد پانزده شانزده سال قبل كسي بهم گفته بود:استانبول خاكش از طلاست...جاذبه دارد،مي كشدو هيچ كس از اين شهر به قبل باز نمي گردد.چيزي تو مايه هاي تهران ...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن 1393ساعت 2:2 توسط |

يك راننده تاكسي رو در مسيري كه نمي شناختيم!با حدسيات خودم،راهنمايي كردم،اخرش برگشت و انگشتشو نشونم داد و گفت سوپرسيزينيز يااا!!

يك راننده تاكسي هم گير داد كه بابك زنجاني رو چي كار كردين؟!رضا ضراب رو چرا كاري نمي كنين؟!!در اخر هم انقدر از اردوغان و وزراش گفت ،فلان وزير كه اصليتش ايرانيه،اينجوريه!بهمان معاون رييس جمهور كه  ريشه ايراني داره بهمان جوره...تا چهارده ماه تو تركيه جنگ مي شه!ديگه موقع پياده شدن ،از طرف خودم و رجب طيب و بروبچ كابينه معذرت خواستم و گفتم حالا انشالله درست مي شه!!

والا!اعصاب ندارن كه..!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن 1393ساعت 1:21 توسط |

استانبول:باد و باران زده،نم برفي نشسته،سرد و رنگي،زيپ كاپشن هايي كه تا خرخره بالا كشيده شده است،منگول هاي رنگي كلاههاي دختران اين شهر...

اهان!اين هوا رو مجسم كنيد،شب را هم بهش اضافه كنيد،يكهو ببينيد پسر جواني با شلوارك  بالاي زانو و يك سوييشرت تابستاني و كفش ورزشي،تمرين دو مي كند و با گامهاي بلند و تند ،پا در گل و شل مي كوبد و شالاپ شولوپ كنان،دونده ي ماراتن طور،از كنار شما مي گذرد!ما همگي دهان باز كرديم و چشمها را از حدقه بيرون درانيديم ولي حال جامه دريدن و اين كارا نداشتيم،به راه خود ادامه داديم! والا با اين خل بازياشون!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1393ساعت 1:5 توسط |

"لطيفه"اول گرد بود،بعدا بيضي هم شد.."زبان"شيريني خشك بود،بعدا به "لطيفه"حسودي كرد...نيست سر و زبون دار بود،اقاي قناد رو مجبور كرد از خامه هاي لطيفه تو دهنش بگذاره...راستي،از من به شما وصيحت!:وقتي هديه مي دهيد،يه كاري كنيد كه ادمها وقتي ان هديه را ديدند،يادتان بيفتند...انقدر يادتان كنند كه يا هديه را بگذارند دم در،تا ديگر يادتان نكنند يا وقتي ديدند،لبخندي بر لب بياورند...هديه هم نداديد،نداديد!ولي دهان كه داريد؟اين لبها را كش بياوريد،تا مثل "لطيفه"،سفيدي دندانهايتان پيدا شود...كنار چشمتان چروك بيفتد،خط خنده تان عميق تر شود،نياز به ژل زدن پيدا كند حتي!

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن 1393ساعت 10:31 توسط |

يك توصيه ي دوستانه:در مشهد،از اون مغازه ي نبش فلكه ي برق،در زمستان،فرني داغ بخريد،رويش دارچين بپاشيد،يك نون شيرمال هم كنارش بخريد.بعد با اين تشكيلات،تمام پله هاي مترو را به پايين بدويد تا به آخرين سرويس مترو برسيد،در ايستگاه با بخار فرني هاي داغ سلفي بگيريد،و بعد در كوپه ي ويژه ي بانوان،كه پراز آقايان است(البته گويا بعد از ساعت هشت شب،مختلط مي شود)،بنشينيد و فرني رو نوش جان كنيد و ته كاسه را ليس بزنيد...

در تابستان،بستني بخريد و بخوريد و خودتان و روحتان را شاد كنيد.

-از تمام دوستاني كه برام پيغام گذاشتيد و تسليت گفتيد ممنونم..انشالله هميشه سلامت و شاد باشيد. كامنت نگارنده ها و خواننده هاي بلاگ من...

نوشته شده در جمعه سوم بهمن 1393ساعت 21:51 توسط |

تو مسجد مشغول خوشامدگويي و سلام و خداحافظي كردن با مهمانها هستيم.خانوم ش،از آشنايان كه از قضا ناراحتي قلبي هم دارد مي آيد و باما خانواده ي عزادار ،شروع به دست دادن ميكند تا در اخر به من مي رسد.

من:سلام خانوم ش.زحمت كشيدين،لطف كردين.

خانوم ش:خدا حاج خانوم رو بيامرزه

من:خدا رفتگان شما رو بيامرزه

خانوم ش:خدا پدر و مادرتو حفظ كنه

من:انشالله شما سلامت باشيد.خوبين؟

خانوم ش:نه والا الناز جون!اين داروي ايزو سوربايد اصلا به من نساخت.سردرد گرفتم!ميگم اگه نيتروكانتين ...

من:ميخوايين بعدا راجع بهش مفصل صحبت كنيم؟

خانوم ش:اهان،بعدا صحبت كنيم يعني؟

من لبخند ميزنم و به سمت يكي از صندليهاي كه خالي شد ،راهنماييش ميكنم...

خدايا اين شاديها رو از من نگير!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 19:6 توسط |

"امروز مادرم ،مرد".تاثيري كه اولين جمله ي كتاب " بيگانه"آلبر كامو،سالها پيش بر من گذاشت،همراه هميشگي من بود...در اين چند روز،ژاكت سورمه اي مامان بزرگ،دمپاييهايش بارها منو به گريه انداخت.ميدونستم كه اوني كه رو تخت دراز كشيده ديگه نميتونه ژاكت و روفرشي هاي مورد علاقه ش رو به تن كنه...شب كه از خونه بيرون اومدم،از تو كوچه به طبقه ي چهار و چراغهاي روشنش نگاهي انداختم.انگار ميدونستم كه بزودي اين چراغها خاموش خواهد شد...نصفه شب كه گواهي فوت مامان بزرگ رو مهر ميزدم،به ازاي هشت مهري كه تو چهار برگ زدم،هشت بار هق هق زدم زير گريه...تا به حال به صداي مهرزدنم،گريه نكرده بودم.مامان بزرگ با ماشين وادي رحمت رفت،برف مي باريد.كوچه ي نيلوفر امشب سفيد بود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 11:20 توسط |

آب ميوه گرفتن،يعني آب نارنگي را گرفتن.عين يك ميوه ي خوب،بي دردسر،خودش را مي چلاند و پوست از گوشت جدا ميكند و آبش را در كاسه ي اخلاص تحويل مي دهد.ليمو هم خوب است،پر آب است و دردسر زيادي ندارد.پرتقال،اي...بگي نگي...آدم را به چالش مي كشاند.ولي به راه مي آيد...امان از سيب!

از لحظه ي اول تا پايان،ادمي را وارد جنگي نابرابر ميكند.دانه دانه شستن و دانه دانه قاچ كردن و صافي گذاشتن و اينها به كنار...دست به يكي كردنش با دستگاه سليطه ي آب ميوه گيري به يك طرف!بر طبق فرم دهان خانوم خانوما،بايد سيبها راتوي شكمش انداخت،تا از آن ور،هفتاد درصد تفاله در باسنش جمع كند،و افتخار دهد،سي درصد آب سيب تحويل دهد.هرچه پيشتر هم مي روم،كم كم دستگاه،صدايش را برايم بلند ميكند.ميخواهم زهر چشمي بگيرم و دو تا سه تا سيب در حلقش فرو ميكنم،اين ماس ماسك را فشار نداده،هسته پرت ميكند.نعره ميكشد،حتي پوسته هم برميگرداند!و در آخر براي اينكه قدرتش را به رخم بكشد،خودش را مي لرزاند و مي رقصاند و نفس كش مي طلبد و....لامصب آب سيب كشيدن،هميشه جنگي مغلوبه است!

نوشته شده در چهارشنبه دهم دی 1393ساعت 14:54 توسط |

دارم تست ورزش انجام میدم.یه پیرمرد هفتاد ساله ی ریزه میزه است.می خواد بره مکه،حاجی بشه...به عشق مکه میدوه ها...پاهاشم ترق توروق میکوبه رو تسمه ی تردمیل.هرچی میگم حاجی پاهاتو نکوب،آروم قدم وردار،میگه:اله منم همونو میگم!و به پایکوبی ادامه میده!

من:حاجی،کشاورزی؟

حاجی:آره..

من:چی میکاری؟

حاجی:علف،جو!

من:عطسه!

حاجی:الحمدالله

من:تنها میخوای بری؟

حاجی:نه منزل رو هم میبرم.زحمتکشه...کربلا و سوریه هم بردمش.

من:عطسه!

حاجی:الحمدالله.

من:چند تا بچه داری؟

حاجی:سه تا کنیز داری..

من:عطسه!

حاجی:الحمدالله.دوتا هم غلام داری که یکیشون...من:عطسه.

من:عطسه!

حاجی:الحمدالله...الحمدالله...

من:معذرت میخوام حاجی

حاجی:الحمدالله

من:لااله الا الله

حاجی:خنده..

من:عطسه..

حاجی:الله اکبر!

من:خنده...وای عطسه!

حاجی:خنده...دندون طلا

من:استغفرالله..

تا به حال در فضای در این حد معنوی تست ورزش انجام نداده بودم.حالا خوبه به زور راضیش کردم نه دقیقه با این شیب و سرعت کافیه...والا تا خود مکه باید می دویدیم و جوشن کبیر میخوندیم.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم دی 1393ساعت 23:35 توسط |

سيما،همكلاس سوم دبيرستان من بود.دختري قدبلند و درشت و چشم و ابرو مشكي.صداي بم و خوبي داشت.از همون اوايل سال تحصيلي،تو زنگ تفريح،زنگ ورزش،هر فراغتي كه بود،سيما مي رفت پاي تخته و با اداي خوبي،مهوش طور،ميخوند:

مي خوامممم برمممم تو آفتابه!

ما:چجوري ميري تو آفتابه؟!

سيما:يه وري ميرمممم تو افتابه!

ما:چطوري مي ريييي تو افتابه؟!

سيما:اين طوري ميرممممم تو آفتابه!

......

القصه،تمام سال تحصيلي سوم دبيرستان،ما يازده نفر ميخواستيم بريم تو افتابه،نميدونستيم چجوري بريم تو افتابه!يه وري بريم؟اين وري بريم...؟!

با اينا جووني كرديما....

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت 21:31 توسط |

تو بانك بودم.تو اتاق شيشه اي معاون جوان بانك نشسته بودم و با ارقام شبا كلنجار مي رفتم.مرد در حاليكه كاغذها و فرمهاي روي ميزش رو امضا ميزد،زير لبي گفت:نمي دونم سر صبحي كي اين عطر رو زده؟يك لحظه سرمو بلند كردم ودوباره مشغول نوشتن شماره شبا شدم.اين بار گفت:يه زماني ديوونه عطر ورساچي بودم...سر صبحي به چه روزهايي برگشتم... و يك آه بلند كشيد.سرمو بلند كردم،خيره به مونيتور روبروش و غرق در خاطراتش بود.فضاي اتاق شيشه اي انقدر نوستالژيك بود كه دلم نيومد بگم:من هيچ وقت عطر ورساچي نداشتم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 10:35 توسط |

دوستی نوشت که:"تو هیچ وقت با من قهر نمیکنی"

الان من موندم این فحش بوده یا تعریف؟!اگه فحش بوده که بوده!اگه تعریف بود ،تعریف از من بود یا از خودش؟!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 17:30 توسط |

اي كساني كه حتي نيم روده ي راست هم در شكم بي هنر پيچ پيچتان نيست،همانا خاك بر سرتان.هررنگي در اين دنيا ببينيد،رنگ آرامش دروني را نخواهيد ديد.با خودتان كه تعارف نداريد؟

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 9:42 توسط |

شش بار از دوبل پارک رد شدم.تو هجده نوزده سالگی نه حس خاصی به گواهینامه گرفتن داشتم و نه علاقه چندانی به رانندگی.جو رقابتی بین بچه ها هم که هرروز،کلاسهای تعلیم رانندگی می رفتند و خبر از قبولی خودشون در بار اول یا دوم میدانند ،چندان باعث ایجاد انگیزه نمیشد.

هر از گاهی به ضرب و زور مامان،یکی دو جلسه میرفتم تعلیم رانندگی و بعد امتحان شهری میدادم و در مرحله دوبل پارک رد میشدم.علتش هم کاملا مشخص بود.من حوصله نداشتم،هروقت یک سوم شیشه مثلثی سمت راست عقب پیکان افتاد نمیدونم تو سه چهارم جوب(جوی؟)سمت راست،فرمان رو نمیدونم چند دور بچرخونم به کدوم طرف و بعد چند دور در خلاف جهت قبلی بچرخونم و بعد دوباره نیم دور در جهت برعکس،بلکه این وامونده سرجاش قرار بگیره...!من به روش الله بختکی شروع میکردم به مثلا پارک کردن و طبیعتا هربار رد میشدم!

یک روز جمعه ساعت 8 صبح،تو دانشگاه کلاس داشتیم.من خواب مونده بودم و به کلاس دیر میرسیدم ،به مامان گفتم منو میرسونی؟مامان گفت:بابا که خوابه،منم بیکارم.ولی نمی رسونمت...اگه الان گواهی نامه داشتی،خودت ماشین رو ورمیداشتی میرفتی...

نتیجه معلوم بود.بلافاصله رفتم امتحان رانندگی شهری شرکت کردم.موقع پارک،اون قسمت آکبند محاسباتی مغزم رو بکار گرفتم.قالبی پارک کردم. خانوم سرهنگ،گفت قبولی.پیاده شدم و برای اولین بار تو عمرم فهمیدم چرا وقتی فوتبالیست ها،توپ رو گل میکنند،میدوند...من توانایی ندویدن،نداشتم!پتانسل این رو داشتم که دو زانو تو کوچه مون رو آسفالت،سر بخورم و اولین کسی رو که دیدم به آغوش بکشم.خوشبختانه بابا،داشت یواشکی امتحان دادن منو تماشا میکرد و بالطبع اسلام به خطر نیفتاد!

تمام این سالها،رانندگی تو شهر،جاده ها،شب،نصفه شب،زیر بارون و برف یکی از بهترین لحظات زندگی من بوده و هست. از مامان به خاطر روش خاص آدم کردن من،متشکرم و از بابا به خاطر اینکه رانندگی رو مثل دوچرخه سواری و به پشت خوابیدن روی آب،یادم داد،ممنونم...

هنوز از پارک کردن متنفرم.ولی وقتی مجبور باشم،درهرجای ممکن پارک میکنم.البته نه با اون فرمول وحشتناک.با استفاده از آینه بغل و جلو...من زیر بار فرمولهایی که دوست ندارم، نمیرم!

نوشته شده در شنبه هشتم آذر 1393ساعت 22:12 توسط |

کتاب"بازی در سپیده دم و رویا" رو خوندم.عالی بود.داستان "رویا" رو قبلا هم خونده بودم.داستانی که فیلم مشهور"با چشمان کاملاباز(اما)بسته" استانلی کوبریک با اقتباس از این اثر ساخته شده است."رویا"رو تالی ادبی نظریه روانشناسی زیگموند فروید دانسته اند.تاثرات عمیق ضمیر ناخود آگاه،و سرشت غریزی انسان و مفاهیمی همچون فروپاشی امنیت اجتماعی و دو قطب عشق و مرگ در این نوولا به گونه ای درخشان در هم تنیده شده است.

چند وقت قبل،جایی خوندم که نیکول کیدمن و تام کروز بعد از بازی در این فیلم متوجه و یا شاید دچار مشکلاتی در زندگی مشترک خود شدند...از فیلم،صحنه هایی از بالماسکه که اون زمان یواشکی با نوار ویدئو و با عجله دیده بودم یادم هست.به عبارتی از مفهوم و پیام فیلم چیزی تو ذهنم نیست.شاید اگر الان ببینم خیلی بهتر میتونم مفهوم فیلم رو بفهمم.گرچه با نقد و مقایسه ای که از کتاب و فیلم خوندم،به همون نظریه قدیمی پی بردم که بسیاری از مفاهیم در فیلم رسانده نشده است.

و اما داستان "بازی در سپیده دم".داستانی که بعد از چند وقت گرایشی شدید به دانستن و نزدیک شدن به پایان در من ایجاد کرد."بازی در سپیده دم"کاوشی است در عرصه برد و باخت،ضرورت و تصادف،و آرزو و واقعیت در گیروداربالا و پست زندگی...

داستانی که بسیاری از احساسات و تفکرات ناگفته ما را ،اونچه که در ضمیر ناخوداگاه ما میگذرد،میل به ثابت کردن خودمان به انانکه زمانی ما رابه حال خود رها کرده اند،با ظریف ترین و تلخ ترین حالت ممکن بیان میکند.داستانی که فداکاریهایی را نشان میدهد که گاهی به بهای خیانت به دیگری در حق کسی انجام داده ایم.داستان قهرمان بازیهایی که در حق کسانی انجام داده ایم،که گاهی هرگز نخواهند دید و فهمید...

آرتور شنیتسلر،پزشک و ادیب صاحب سبک اتریشی که همزمان با فروید می زیسته است،نویسنده این دو نوول خواندنی است.

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 10:59 توسط |

خواب بزرگ روشی برای جان به در بردن از پاییز پیشنهاد کرده است:فکر کنیم یک ماه دیگر می میریم.چه کارهایی که میخواهیم انجام بدهیم... 

و من،یاد یادداشتی که بیش از یک سال قبل نوشته بودم افتادم.نخواستم درگوشه ای از هارد تا ابد خاک بخورد .   

 

"درخت کاج" 

می شود از هر شاخه کاج ،خاطره ای آویخت

عشق،هوس،حسرت،تمنا،ثروت

می شود مهتاب،ساعت،تسبیح ،کودکی آویخت

می شود روی شاخه منتظر نوبت عاشقی ماند...

می شود از چند شاخه،خاطره دلبرکان غمگین را

دانه دانه دانه آویخت و روبان بست...

می شود بر شاخه ای ترانه ای پا داد

غروب پاییزی،عصر پنج شنبه ای رانندگی کرد...

می شود بر شاخه کاج نشست و به درختان لخت تبریزی اشاره کرد

می شود حسادت کاج را تا مرز جنون برانگیخت...

می شود از شاخه ای کت آویخت،از شاخه ای پیراهن

می شود ساعتی تن عریان شاخه ای را به بر گرفت

در گوشش از عاشقی،تملک و تحسین زمزمه کرد...

می شود ناگهان از شاخه سر خورد و رفت...

می شود گذاشت شاخه آنقدر بالا و پایین برود تا آرام شود

آرام که نه....آرام آرام،نا آرام شود...

می شود به شاخه یاد داد،هر دم منتظر حادثه باشد

فاجعه دلبستگی ،اهلی شدن،تکرار و هجرت...

می شود این کاج را در سرزمین شمالی زیر نور شبهای سفید کاشت..

می شود کاج را حتی در ماه سپتامبر تزیین کرد!

می شود کاج را پای کوه سرخ،بین کاجهای پایین تله کابین کاشت

هر هفته به دیدار کوه رفت،تنه بر کاج زد...

می شود کاج را کوچک کرد،آنقدر کوچک که

داخل گلدان گذاشت...

گوشه خانه رهایش کرد!

می شود هر از گاهی به رسم وفا،منت،تلافی،شیطنت

پوز خندی زد و آبی به پای کاج ریخت...

کاج

شاخه هایش،برگهایش اگر در چشم فرو نرود 

هر از گاهی به سرانگشتان،به عمق خاطره ها زخمه می زند... 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 10:11 توسط |

همونقدر كه به خرما به چشم يك غذاي گوشتي نگاه ميكنم،گوجه فرنگي هم به همون اندازه برام عزيزه!وقتي گازش ميزنم دقيقا انگار يه غذاي گوشتي خوشمزه رو به دندون ميگيرم...مخصوصا نمك زده باشم...وااي دلم اب افتاد.عاقا من رفتم توميتو بزنم بر بدن!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 13:50 توسط |




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت