X
تبلیغات
خاله آذر











































خاله آذر

تنها لباس زردرنگی که داشتم،تی شرت لیمویی رنگی بود که دوران دبیرستان، المیرا از آلمان برام آورده بود.تی شرتی که پشتش با حروف درشت سیاه رنگ لاتین،جمله ای نوشته بود که معنی اش یادم نیست!بعد از چند بار پوشیدن حس کردم که این رنگ برای من اضطراب آوره!اون سالها به مامان گفتم که این تی شرت رو که می پوشم انگار طپش قلب می گیرم..مامان گفت الکی واسه خودت حرف درنیار...به مرور از همون پوشیدنهای گاه گاهی هم دست برداشتم و به نگه داشتنش اکتفا کردم.المیرا یکی از باحال ترین دوستهای من بود که خاطره مسافرتهای خانوادگی  زیادی با هم داشتیم....

خردلی یا زرد نارنجی رو دوست دارم.ولی باز هم تعداد لباسهای این رنگی من هم انگشت شماره.یه بارونی کوتاه خردلی یا به قول دوستی،اخرایی رنگ، که به انتخاب فرناز خریده بودم.و یک روسری با حاشیه و رنگ زمینه زرد نارنجی که اون رو هم به انتخاب سحر خریدم. هر دو تا رو خیلی دوست دارم و فکر میکنم بهم میاد.ولی اینها دلیل نمیشه که باز هم دست و دلم برای خرید لباس زرد رنگ پیش بره...به نظرم زرد لیمویی یا  فسفری به آدم خیلی خیلی خیلی سفید میاد،یا به یک سبزه تند تند...در هر صورت رنگی که خودش رو جدا کنه...پوشیدن این رنگ به نظر من خیلی جسارت می خواد!

 در مورد رنگ آمیزی ها ی دیوار یا لوازم منزل یا مخصوصا وسایل آشپزخونه،زرد رو دوست دارم.یه حس  محرک وگرمی داره...ولی وقتی یه نگاهی میندازم،میبینم،باز هم من  تک و توک زرد نارنجی رو انتخاب کرده ام!و حتی فکر کردن به اینکه یه دیوار خونه زرد لیمویی باشه،منو دچار طپش قلب میکنه!!!!

..........................

پشت چراغ قرمز هستم.بارون نم نمک میباره.یاد سیزده چهارده سالگی میفتم که با خودم گفته بودم کاشکی رانندگی بلد بودم،تو یک غروب بارونی بهاری،تو این جاده رانندگی می کردم و با صدای بلند برایان آدامز گوش می دادم..اون جاده دقیقا تو ذهنمه.یک جاده با درختهای انبوه و سبز در حاشیه و پیچهای زیاد در یکی از جنگلهای مازندران...

هنوز 17 ثانیه فرصت دارم که تو عوالم خودم باشم ...یکهو یک نیرویی در سمت چپم،سرمو برمی گردونه....پهنه ای از بنفشه های زردرنگ...زرد مخملی پررنگ...پر از انرژی...محشره...

بوق ماشین پشت سری منو به خودم میاره...میرونم و میبینم همین طوری تو بلوار تیکه تیکه ،پر از بنفشه های زرده ....یه جاهایی پر از گل های وحشی زرد رنگ لیمویی که همین طور لای چمن های سبز پراکنده هستند...یاد بهار جاده زنوز و جلفا میفتم...

.....................

و چند وقتی هست که هر روز مهمان زرد مخملی بنفشه ها هستم...مهمان تضاد زردی گلهای وحشی و سبزی چمن...و مهمان تضاد زردی رنگ و بنفشی اسم این گلها...شبها که بر میگردم،پشت چراغ قرمزها ،شب بوها با اون بوی محشر،خودشونو به چشم میارن...ولی من که میدونم فردا صبح،بنفشه ها عرض اندام خواهند کرد...

بیخود نیست که زرد به سبزه ها خیلی میاد...

*چرا دمپایی های زرد سردر وبلاگمو به حساب نیاوردم؟

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت 10:48 توسط |

زن حدودا 40 ساله است.از مریضهای  مطب..

استاد می پرسه:حالت چطوره؟

زن:آقای دکتر!خوب نیستم.داشتم می مردم!

استاد:چرا؟مگه چی شده بود؟

زن:ایست قلبی کرده بودم.

ما:خوب...بعدش چی؟؟

زن:قلبم تند تند زد و زد و زد تا یهو ایستاد .منم دو تا مشت محکم زدم رو سینه م،احیا ش کردم،بعد رفتیم اورژانس!!

نوشته شده در جمعه بیست و نهم فروردین 1393ساعت 0:14 توسط |

*تو مطب،استاد داره با زن و شوهر جوونی که راجع به سقط کردن جنین،چونه میزنند و آسمون و ریسمون بهم می بافند،بحث میکنه...دو تا استکان چای ده دقیقه ای هست که رو میز جا خوش کردند .دارم رو سرنسخه چیزی می نویسم.یکهو یکی از استکانهای چای  می ترکه و چای سرد روی سرنسخه و میز و زمین می پاشه و تکه های ریز و درشت شیشه رو دست و بالمون پخش و پلا میشه....

4 نفری شوکه داریم به این صحنه نگاه میکنیم.

*مریض یک آقای مهندس و به قول خودش از شکارچیان ماهره...

استاد بهش میگه :شکر خدا وضع آریتمی قلبت خیلی بهتر از سال قبله...

آقای مهندس در حالی که گل از گلش میشکفه میگه:جون من ؟

استاد :آره دیگه...همه چی بهتر شده..تحت کنترله..

آقای مهندس:کام آاان داکتر!!یور جوکینگ!!

استاد:والا!

من از خودم می پرسم "والا"به انگلیسی چی میشه اگزکتلی؟!

*بالاخره سه قسمت آخر "breaking bad" رو دیدیم....عالی بود.بهتر از این نمیشد.قدرتمند تموم شد.واسه جسی پینکمن خوشحال شدم.ولی برای والت بیشتر....این سریال عالی بود...

*"طبقه حساس"رو تو سینما دیدیم.خوب بود.خیلی...صحنه ای که عطاران تو دستشویی به مسواک نگاه میکنه و مسواک رو میذاره تو جعبه خیلی متاثرم کرد...خیلی...یه دلتنگی بدی داشت...

*چقدر" کلاه قرمزی "خوب بود."رادیو هفت" و مسابقه مرحله به مرحله ومجری گری امیر علی رو دوست داشتم."رخ تو رخ"بهنام تشکر خیلی خوب بود...

*کتاب"مترجم دردها"از جومپا لاهیری رو خوندم.داستان"جذاب"خوب بود."معالجه بی بی هالدار"هم خوندنی بود."مترجم دردها"هم جای خودش رو داشت....جومپا لاهیری و نوشته هاشو با تمام جزئی نویسیش دوست دارم....

*هیجانی که بازی"اسم فامیل"در من بوجود میاره،فینال جام جهانی فوتبال نمیتونه بوجود بیاره!آنقدر سر این بازی میخندم و استرس میکشم و دادو به دست و پا میبفتم که مگو و مپرس....

*کسری بزرگتر شده... و چقدر با هم حال میکنیم.چند بار ازم قول گرفته به زودی برم تهران،تا منو ببره نایب..و من چقدر از این امید جدید خاندان و نفر اول علامه حلی قول گرفتم،که اگه خواستی مهندسی بخونی،مستقیم میری آمریکا!ایران اگه موندی میری پزشکی....و رو بادکنکی که هر کس آرزوهاشو نوشت و به هوا فرستاد ،کسری نوشت یه روز میرم ام آی تی...

و من عاشق اینم که میتونم باهاش راجع به جنس صدای ادل،گفتگو کنم.و بگم که اگه من ادل رو ندیده بودم،شک نمی کردم که یک زن سیاهپوسته با هیکلی درشت...و اون همش میپرسه نه چرا اینو میگی خاله...و من میگم از اینکه خش صدای ادل یه قدرتی داره..یه سرخی ته صداش داره..و با هم کلی مثال میاریم،تا اینکه میگم من یه جور یاد تینا ترنر میفتم حتی...و اونجا کم میاره!تینا ترنر رو دیگه نمیشناسه!

یه جا میگه عمو اینقدر سخت نگیرین.و به من میگه خاله در این مورد حس نمیکنی کمی حساس شدی؟!و من شیفته تحلیل درست این بچه 13ساله هستم....

*سال اسب چطوره؟به نظرم کمی سخت میاد...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393ساعت 1:8 توسط |

خیلی کلیشه ایه که بنویسم به همین زودی یک سال گذشت و من آخرین پست سال 92 رو دارم مینوسم.ولی حقیقت اینه که گذشت!حتی به این فکر کردم که اگر پست آخر هر سال رو مثل پست آخر هر سال !بنویسم،خیلی کلیشه ای میشه...ولی عادت کردم.انگار که اهلی فرمت پست آخر هر سال شده باشم!

امسال با همه هیجانات سیاسی و اجتماعی و ورزشی و...شروع شد و ادامه پیدا کرد.این آخر سالی هم که اوکراین و روسیه و کریمه و آمریکا و سوریه و ونزوئلا و تایلند و ترکیه و مصر و...قاراشمیش شدند.حالا نتیجه ش چی میشه،چیزیه که زمان و شاید سال 93 بهمون نشون بده...کلا زمان خیلی چیزارو نشون میده...فقط صبر میخواد...

میرم سراغ نکات برتر:

*قشنگترین هدیه ای که گرفتم:شهریور ماه امسال نسرین خانوم از شیراز زنگ زد و گفت برادرم اینا دارن میان تبریز،چی دوست داری برات بفرستم؟تشکر کردم از اینکه به یادم بوده و گفتم چیزی نمیخوام..چند روز بعد برادر نسرین خانوم،بهم زنگ زد و گفت ما امروز میریم جلفا،فرصت نیست ببینمتون .یه بسته امانتی تو پذیرش هتل دارین..

شب با فرزاد رفتیم هتل پارس.مسوول پذیرش یه کارتن بزرگ و سنگین بهمون تحویل داد.هیجان امون نمی داد که تا خونه صبر کنم ببینم چیه!یه جایی با کارد به جون طناب های پیچیده شده دور کارتن افتادم....هعی وای من....یک بسته بزرگ رطب...حلوا ارده ...یه بسته خرمای خشک(فکر کنم پیارم بود)...یه شیشه آویشن شیرازی...و یه عالمه لیمو ترش ....

شاید وقتی تو شیراز بودم،به ندرت از بعضی از این سوغاتی ها خوردم.ولی مهم این بود که این کارتن،یه جعبه کوچیک از تمام روزها و خاطراتی رو که توشیراز زندگی کرده بودم رو برام زنده کرد...این کارتن،خود خود شیراز بود...خونه نسرین خانوم با اون دیوار های آجر سه سانتی..با اون درخت بزرگ تو حیاط...خونه خودمون،که یک سر کوچه ش،باغ ارم بود و سر دیگه ش باغ ناری...کوچه پس کوچه های قصر الدشت...حافظیه و بلوارهای منتهی به حافظیه...بستنی سنتی های نزدیک سعدیه...ارگ و درختهای گل شیشه شور قرمز رنگ اطرافش...عطر بهار نارنجهای بهار شیراز...شبگردیهای شیراز..بام شیراز..محوطه بیمارستان نمازی..

هروقت که چند تا رطب از تو فریزر درمی آرم تو دهنم میذارم..هروقت کمی آویشن از بین انگشتام تو غذا می ریزم...هروقت شیشه آبلیمو رو از تو یخچال در می آرم،تو غذا،رو سالاد می ریزم،یک ضرب یاد نسرین میکنم که با اون لهجه شیرینش بهم میگه عزیزمی..

*قبلا هم نوشته بودم که از دوران بچگی دو تا کتاب رو خیلی خیلی دوست داشتم.و چند بار هم خونده بودم.شاید تاثیر خیلی زیادی هم روی من گذاشته باشه...یکی"راهپیمایی گروه پنج تایی"نوشته انید بلیتون ،و دیگری "آنجا که خانه ام نیست"نوشته رضا رهگذر(رضا سرشار)همون گوینده قصه ظهر جمعه...

راجع به کتابش و احساس کودکیم مفصل نوشته بودم.نکته در اینجاست که من احمق!خیلی از کتابهای بچگیمو دادم به این و اون...و دیگه این کتابها رو نداشتم.همیشه هم تو کتابفروشیها یا سایت های کتاب،چشمم دنبالشون هست....

راجع به این با سحر دوست فرهنگی و چلچراغیم حتما حرف زده بودم.یک روز نیمه آبان ماه،که خونه سحر رفته بودم،اومد و گفت:چشماتو ببند یه چیزی بدم بهت...گفتم:یه کتاب یا چیزی راجع به باکو هستش؟!گفت:ببند چشمتو...ببند..ببند...

وقتی چشممو باز کردم،دیدم یه کتاب تو دستمه.."آنجا که خانه ام نیست"...

پرسیدم سحر از کجا یافتی؟گفت:به عموم گفتم تو تهران رفت فلان کتابفروشی،با صاحب کتابفروشی دوسته ...سفارش داده بهش و بعد از چند وقت براش پیدا کردند و عموی عزیز دوباره رفته از کتابفروشیه اون سر شهر گرفته و فرستاده تبریز و ......

 تصویر جلدش با قدیم تفاوت داشت و این کتاب چاپ دوازدهم بود و....کتاب رو خوندم.دوباره دادم به مامان هم خوند....بعدها فکر کردم و به سحر گفتم:میدونی بعد از سالها تنها خونه ای که غیر از خونه پدرو مادربزرگم بدون زنگ زدن و هماهنگی قبلی تونستم زنگشو بزنم و برم توش،خونه شما بوده...

هر وقت از جلوی اون خونه آجر سه سانتی نبش اوحدی رد میشم به این فکر می کنم که "آنجا که خانه ام نیست"...

 

*برنامه های تلویزیونی که دوست داشتم:"رادیو هفت"از شبکه آموزش که شبها ساعت 11 پخش میشه و پنج شنبه ها تا 1 شب هم ادامه داره...ابن برنامه رو پارسال سحر و زهرا بهم معرفی کردند.و خیلی شبها میبینیم..برنامه ای که یه حس ارامش بخش جدای از استرسهای خبرهای جنگ و زلزله و ...در شبکه های دیگه رو میده...مخصوصا شبهایی که با اجرای منصور ضابطیان هستش...

برنامه "صبحی دیگر"که صبحها ساعت 9:15 از شبکه آموزش پخش میشه..برای شروع یک صبح خوب ،خوبه...درسته که بخشهای فرمایشی توش داره،ولی به هر حال گریزهایی که داره،لذت بخشه...خیلی وقتها میتونه لبخند رو به لب بیاره...

"قند پهلو"که مشاعره طنز هستش و دوره ای از شبکه آموزش پخش میشه...باحاله..خیلی...

به قول مجری برنامه ش که میگه:ای خدایی که خالق خرسی     مرا آفریده ای، مرسی!

*هترین سریالی که دیدم "breaking bad" بود.و کلی با مفاهیم پول شویی آشنا شدم.و ضمنا نسبت به هر ماشین کاراوانی که ممکنه تو خیابون ببینیم،بدبین شدیم!

*سفر کردستان و مریوان خیلی حال خوبی داشت...باکو و حس و حال هوای آذرماهشو دوست داشتم...

ولی،شهر"سنت پطرزبورگ"حسی که در من به جا گذاشت،برام فراموش نشدنی بود.شهری که تمام مسیر جداشدنشو تا مسکو،با چشمهای بسته اشک ریختم...شهری که گفتم یه روزی برمی گردم و کنار کانال گریبایدوف می ایستم..پای کلیسای خون ریخته شده،می ایستم...پطرگوف میرم...و دوباره تو کاخ پلوشاد به رود نوا خواهم نگریست....

سفر به هرمزگان یک گرمای خاصی تورگهای یخ زده ناشی از دمای چنددرجه زیر صفر تبریز من دواند...

و" جزیره هرمز"یکی از بکرترین و خاص ترین جاهایی که دیدم...درسته که زیستگاه دلفین ها نزدیک جزیره هنگام تصویر بسیار خاصی در ذهنم باقی گذاشت،ولی....ولی خاک سرخ هرمز،چیز دیگری بود...

*در مورد کتابهای خوبی که خوندم ،به مرور نوشتم ...و این اواخر داستانهای "جومپا لاهیری"رو میبلعم...قصه های نسبتا کوتاه لاهیری،به قدری رئال و رمانتیک و ساده است و در عین حال،پر از تلنگر،پر از فکر،پر از بغض،پر از احساسات شرقی و پر از جزئیات...

-بماند که دو تا از دوستانم معتقد هستند که دیگه به خاطر کتاب خوندن ، داری عقلتو از دست میدی و فکر میکنی دنیا هم همون طوری هستش که تو کتابهاست!

*امسال یکی دو ترم،کلاس نویسندگی شرکت کردم!مطمئنا نویسنده نشدم!ولی به این اعتقاددارم که حتی  سرک کشیدن به حوزه های هنری،باعث میشه دید آدم یه کم فرق کنه...یه جورایی دقیق تر به خیلی چیزا میشه نگاه کرد. از بچگی به همت مامانم،یه سرکی به موسیقی و رقص و خط و نقاشی و...کشیدم.تو هیچکدوم حرفه ای نشدم و ادامه ندادم.ولی بالاخره،حتی اگر 1.3 درصد هم تاثیر داشته باشه،بهتر از صفر درصده!

چند ماهی هم هست که یه کلاس غیر هنری میرم!حس خوب و بدی در کنار هم داره...ولی آخرش فکر میکنم خوب باشه...دوستای جدیدی هم پیدا کردم.بعضی ها نزدیک به 70 سال سن دارند.وفکر میکنم میتونم از تجربیات اونها بهره بگیرم...

*امسال مثل هر سال و مثل هر کس................................................................

اگر بد کردم واشتباه کردم،به صاحب حق اعتراف کردم.

اگر دیگران ....................................................................

..........................................................................بی خیال

میگن زمین گرده..می چرخه و می چرخه...

*خوب، انشالله امسال همگی سالم باشیم.دلخوشی های فراوان داشته باشیم.به خوشی های کوچک و فوری هم راضی باشیم.در هر زمینه ای که آرزوشو داریم،ترفیع پیدا کنیم.تحصیلات،پول،مقام،هنر،شعور...

به رسم هر سال،از تمام کسانی که اینجا رو می خونند تشکر میکنم.از فرناز خوبم که وبلاگ نویسی رو یادم داد و میدونم این ماهها با مشغله های فراوان دانشگاه و کارو زندگی فرصت خوندن اینجا رو نداره..

دور از خانه در تگزاس و سامی نیم وجبی(به قول خودش سمیرا از آلاسکا!)از اصفهون از جمله اولین دوستان وبلاگیم...دکتر ربولی و پونی که از جمله کامنت گذاران همیشگی وبلاگ هستند و امید که جمع خوب خانوادگیشون همیشه پابرجا باشه...دکتر ریحان دوست جانی من با یک بغل پر رنگارنگ تقدیم بهش!!...دکتر مینا،مینای شهر خاموش...مینایی که قراره روزی تو منطقه استراتژیک ورسک ببینمت!

دکتر پرتقالی هم ذوق من که کم کم دوران رزیدنتی سختت،نصف شد...آذرخش عزیز،با آرزوی موفقیت در مراحل آخر تخصص..با آرزوی کوهنوردیهای باحال،طبیعت گردیهای بکر...فکر نمیکنم هم نوردت بشم ولی خدارو چه دیدی شاید روزی همسفرت شدم...دکتر نفییس..نفیسه ...هنوز کتابی که امسال بهم هدیه دادی رو نخوندم..ولی میخونم!انشالله سال جدید با پایی نیرومند،و موفقیت در تحصیل بیایی تبریز...بریم بگردیم.راستی میدونی فرزاد چند وقته موقع سفارش دادن قهوه،میگه من ازهمون گرنیش که دوستت خورد ،سفارش میدم؟!

گوریل فهیم که بالاخره رفتی به ینگه دنیا.امیدوارم سالهای اول سخت مهاجرت رو راحت پشت سر بگذاری...دکتر جوراب عزیز،دکتر جورابی که امیدوارم سال جدید پر از اتفاقات خوب باشه برات،و دیگر غم نبینی،داغ نبینی...امیدوارم این اردیبهشت،تو باز همون دختر اردیبهشتی بشی ..روح مادرت شاد...ایرمان،با آرزوی رسیدن به آرزوهایت... شنا کردن در جهت خلاف جریان آب سخته.خدا قوت.

خانوم دکتر خالقی،لژیونلای عزیز که همچنان منتظر بازگشتت به وبلاگ نویسی هستم..دکتر ژیلا،دلژین و نوشته های دلنشینش.. نسرین و سیبهای سبز و ترش و پستهای طولانی و پر احساست،پرسیسکی وراچ که به پاس ف ی ل ت رینگ،زیاد دسترسی به وبلاگت ندارم ولی امیدوارم در روزهای بحرانی کیف،سلامت باشی.. ممول و دختر نارنج و ترنج و سبکسر و متین بانو که زمانی پای ثابت وبلاگتون بودم ولی تعطیل کردید و رفتید و ..جاتون خالیه..

سحر دوست خوب فرهنگی من،زهرا در استرالیا که خبر موفقیت ها و احوال خوبت رو از سارا شنیدم و یه عالمه تبریک بابت این صبرو تحمل همیشگیت...خاله تابی خوبم،رویا در میلان به امید روزی که با هم یه ساندویچ کتلت رو سکوی یه خونه قدیمی بزنیم و به زیباییهای اونجا خیره بشیم...مثل قدیما..

دکتر پیلگی که امیدوارم همیشه سلامت باشی...جودی در مشهد که دلتنگ نوشته های خوبت هستم بلکه باز هم از خنده منفجر بشم و حسادت به چنان قلم طنزی،قلبم رو به لرزه دربیاره...سحر دوست دندانپزشکم که پدر کار وپول بسوزه که تو رو ازمن دور کرد!فرشته اگر که هنوز اینجا رو می خونی...نرگس،نرگس دوست داشتنی که چند وقته یاد حرفت میفتم که میگفتی خودم واسه خودم حرف درمیارم!و متوجه شدم که دقیقا من هم گاهی این کار احمقانه رو انجام میدم...ولی بی خیال...قرار ما،بهار،رو یکی از نیمکتهای فلکه بزرگ سابق،وقتی که کاملا اروم بودی...

دکتر نگین که امیدوارم بعد از سکوت چند ماهه قبل از پره انترنی به نوشتن برگرده،سوگل عزیز که امیدوارم تو درس مثل همیشه موفق باشه..غم غربت اذیتت نکنه...سارا از لندن...لیلی عزیز....النا خواننده خوبم،طاها،زهرا..مهتاب،من و پنجاه درصد خودم،دکتر اشتباهی،دکتر با صواط که دیگه نیستی..

دکتر نغمه در شیراز که حس میکنم سال 93 یه جورایی برام بوی شیراز میده،شاید توفیقی بود،اومدم دیدمت. جوجه رزیدنت :تو پزشک داخلی خوبی خواهی شد...خپل در باغ گلها با آرزوی موفقیت در مراحل جدید زندگی...

شازده که به نیمی از آرزوهات رسیدی،خدارو چه دیدی ،شاید نیم دیگرش در یک جعبه در سال 93 در خونه ت ارسال شد...مسافربا تشکر از کامنتهای همیشگیت،وانی،صبا که چند وقته نیستی ،دلم واسه غر زدنت تنگ شده ها...مامان بردیا،الناز مامان الین که متاسفم نمیتونم این دمپایی زردای وبلاگمو به الین بدم!..شیما ی عزیز،دلبرک که مدتهاست نیستی،ارسلان در اهواز،فردا که تو هم نیستی...انشالله دلخوش باشید..الهام و سمیه و دکتر یاشار ..کلاغک خاتون و سوگند عزیزو خوش ذوق..سایه ..سایه ایوان..کاپیتان با آرزوی سلامتی شما و خانواده محترم

هلیوس با یک دنیا تشکر از اینکه هستی.تو معلم خوبی هستی برای من.

دوستی که معتقده وبلاگ من زیر پا مونده و هر کس و ناکسی اینجا رفت و آمد داره،نشونه ش هم همین دمپایی هاست!از خیلی از حرفهات ممنونم ولی آخرشم من همینم.توام اینقدر بدبین و پارانوییک نباش!از تمام دوستان و خواننده های این وبلاگ که الان ذهن من یاری نمیکنه اسمشون رو به یاد بیارم،از شماهایی که اینجا رو خاموش میخونید،از همه شماهایی که هروقت آمار وبلاگم رو میبینم،سر ذوق میام که بازم بنویسم ممنونم.اگر غر میزنم،شکوه نویسی میکنم ،ممنون که تحمل میکنید.اگر هم با اراجیف من میخندید،خوشحالم.مچکرم!

مامان و بابام وفرزاد ماه من...از شماها واسه اینکه منو تحمل میکنید،نمیدونم چطور تشکر کنم.

*شاید از کل کتاب"سمفونی مردگان"عباس معروفی،همین جمله یادم باشه که میگه:آدم باید یه چایی بنوشه،که به شاشیدنش بیارزه...

به نظرم واسه یه نویسنده همین بس که یکی از خواننده هاش،همیشه یک جمله ش رو حفظ باشه  و در بهترین حالت بخواد آویزه گوشش کنه...

*نمیدونم چرا همش این آهنگ مارتیک میاد تو ذهنم:

بهار اومد گلا وا شد...دل ما باز خاطر خواه شد...

بهار اومد هوا خوبه...نگار من چه محجوبه...نگار من چه محجوبه....

(حالا همه با هم!)

بهار بازم بیا،عشقو بیارش...بده هر یاری رو دست نگارش..

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 11:11 توسط |

چند وقتی بود فیلم"پل چوبی"رو خریده بودیم.امشب فرصت پیش اومد،تماشا کردیم..

خوب بود...حتی،خوب بود.

یه عاشقانه آروم و منطقی... احساسات ملموس برای همسن های من.. برخی دیالوگهای درست و حسابی ...

میفهمی که مهران مدیری وقتی رفته تو قفس شیرها،چه حسی داشته..وقتی شیر رو لمس کرده،تاچ کرده،چی فهمیده...

فیلم تموم میشه..چند باری تو فیلم "ده سال پیش" بین مهناز افشار و بهرام رادان تکرار شده..به فرزاد میگم،یادش به خیر!اولین باری که بهرام رادان و مهناز افشار رو تو فیلم"شور عشق"نو خفقان اون سالها دیدم،و با چشمهای از حدقه دراومده از موضوع فیلم از سینما بیرون اومده بودیم،سالها میگذره...چقدر این دوتا بعد از اون فیلم معروف شدند...

میرم تا ظرفهای شام رو  زودتربشورم.کلم قرمزی که تو سرکه خوابوندم،رنگ بدی به بشقاب سرامیک میده...فرزاد کانال ها رو بالا پایین میکنه.یهو صدام میکنه،بیا ..زود باش بیا!این همون فیلمی نیست که داشتی میگفتی؟شور عشق؟!

 میام وبرای 2358 مین بار،به تله پاتی همیشگیم لبخند میزنیم..آنقدر این مساله تکرار شده که حتی دوستها و همکارام هم فقط به یه نگاه یا لبخند بسنده میکنند!یعنی روتین شده،اسم چیزی یا کسی رو بیارم،بعد صد سال در کمتر از یکی دو ساعت پیداش نشه!البته بعضی ها معتقدند که این اصلا چیز خوبی نیست..ولی دست من که نیست!!

مهناز افشار تغییر زیادی نکرده...ساده و اوریجینال...ولی بهرام رادان،الان خیلی قشنگ تره... از اونا که استخون ترکونده خیلی قشنگ تر شده... صورت سفید و جوش دارو ابروهاش تو اون فیلم قدیمی  به دل نمیشینه.خیلی سوسول بوده...ولی صداش همون صداست...

تو و تو وتویی که  اینجا رو میخونی،یه روز از جلوی دکه روزنامه فروشی می گذری،این فیلم رو میبینی،می کذری...یه روز میری ویدئو کلوپ،این فیلم رو میبینی،میگذری...ولی یه روز تعطیل،یه وقت فراغت،از جلوی دکه روزنامه فروشی رد میشی،وسوسه میشی و این فیلم رو میخری میری خونه...تو مبل فرو میری،و میشینی پای این فیلم...گاهی هم با خودت میگی آخه چی داره مگه این فیلم...

ولی تو و تو و تویی که اینجا رو میخونی،میدونم،یه جاهایی از یه صحنه هایی،از یه دیالوگهایی یه جورایی میشی....میدونم..

 

نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1392ساعت 1:17 توسط |

این متن نوشته نیلوفر لاری پور  در ستون نیلوفرانه مجله چلچراغ هفته گذشته  است:

"تلخ ترین بخش ماجرا آن جاست که آدم هایی که در ذهنت بزرگند و قابل احترام،خودشان را با دست خودشان نابود می کنند.

اصلا،چرا با هیچ مقدمه ای این را شروع کردم،خودم هم نمی دانم.از بس که این روزها ذهنم درگیر این ماجراست.بس که آدمهای مهم زندگی ام،سعی می کنند تا به من و به دنیا ثابت کنند،که خیلی کوچک تر از تصور منند و فقط تاریخ انقضایشان با هم فرق می کند.

زن و مرد هم ندارد،بیشتر آدمها تا وقتی بزرگند که خلافش ثابت نشده،تا وقتی در معرض خودویرانی قرار نگرفته باشند،شرایطش پیش نیامده باشد،این شرایط می تواند هر چیزی باشد،پول،شهرت،مسائل عاطفی،دیده شدن و در مسخره ترین شکل یک غیبت ساده و سرگرمی.

این اتفاق این روزها به قدری تکراری شده که هر صبح با این وحشت از خواب بیدار می شوم که امروز باید کدام یک از دوستانم را در بایگانی ذهنم مدفون کنم.امروز کدامشان قرار گذاشته که دست به خودکشی بزند،قرار است خاطره های کدام عزیزم را پاره کنم و قاب عکس یادگاری چه کسی را(مثل فیلم ها)پشت و رو ،روی میز یا طاقچه بگذارم.

چرا آدم ها این قدر کوچک شده اند،همه...من،تو،حالا همه نه،ولی بیشترمان....اصلا چه اتفاقی افتاده که حوصله مان از مهم بودن،بزرگ بودن ،دوست داشتنی بودن،و کلا همه صفات خوب که آدم را در ذهن دیگران ماندگار می کند سر رفته و ترجیح می دهیم با بهانه های کوچک،همه چیز را خراب کنیم.به همه ثابت کنیم که ما نه تنها عادی و طبق معمول نیستیم،بلکه خیلی مانده یک آدم معمولی باشیم که نه ادعایی دارد و نه قرار است گلی به سر بشریت بزند.

ما بلد نیستیم مهم باشیم.تاثیرگذار باشیم...یا مهم و تاثیر گذار بمانیم...در اولین فرصت خودمان را ویران میکنیم...فرصت نمی دهیم کسی که به ما نزدیک شده،خوش باوری اش کمی_فقط کمی_ادامه دار باشد.همه ما دورنمای خوبی داریم...بزرگیم،عزیزیم،دوستمان دارند...فقط برای آدم هایی که مارا در مجلات و صفحه تلویزیون و پرده سینما و صحنه های غرق در رنگ ولعاب میبینند.

آن ها که اسیر عکس های روتوش شده ما در صفحات مجازی می شوند و شرح روح بزرگمان را در اغراق آمیزترین مصاحبه ها ومقالات می خوانند.

همه ما تاریخ انقضا داریم که متاسفانه خیلی زودتر از بقیه آدم ها سر می رسد...برای کسانی که از نزدیک می شناسندمان.آن ها که کمی دورتر ایستاده اند،تاریخ انقضایمان را نمی بینند و تا وقتی حرفی خلاف میلشان نزده ایم،برایمان کف می زنند و هورا می کشند."

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 23:44 توسط |

دارم فلفل دلمه ای ها رو "نگینی " خرد می کنم.این اصطلاح "نگینی"اثر روانی خیلی مثبتی داره..آشپزی رو تا حد یک کار لوکس مثل دیزاین جواهرات اعتلا میده.به این فکر میکنم که همین روزا باید سالگرد وبلاگ نویسیم باشه...میرم اولین پست وبلاگم رو در ۱۲/۱۲/۸۶ میخونم:

"خاله آذر،خاله مادرشوهرمه.وقتی خاله آذرو ایران خانوم وپری خانوم وتعداددیگری که نوشتن اسامیشون اصلا مهم نیست،دور هم جمع میشن ،اعتقاد دارندچخ چخ میکنند.و اما چخ چخ شامل بازگویی گذشته افراداز زمان میرزاتقی فراهانی تا زمان حال،وپیش بینی چگونگی زندگی انها در دوره بعدی ریاست جمهوری است...

خوب،حالا منم میخوام چخ چخ کنم!البته نمیدونم چراالان حوصله چخ چخ ندارم!خوب پس تا بعد..."

به این فکر میکنم که پری خانوم که از همه این اسامی کوچکتر بود،مهر ماه امسال درگذشت.مامان بزرگ ایران،که شکر خدا از لحاظ جسمی سالمه..ولی مثل قبل با هیجان صحبت نمیکنه و کمی از حوصله افتاده..به قول مامانم،خیلی کوچولو شده...خاله آذر با اون همه شر وشور و شیک پوشی و خاطرات فوق العاده از سفرهای خارج و داخل و ماجراهای رمانتیک و درام و بامزه "آلزایمر "گرفته...تو  نامزدی وعروسی فرناز،هی سلام و روبوسی کردم،چند دقیقه بعد گفت:عزیزه،پس زن فرزاد کو؟عزیزه خانوم هی گفت:آذی مامان،این خانوم فرشاده،اینم خانوم فرزاد...رفتم، اومدم ،گفت: به زن فرزاد بگین اونم بیاد وسط..!

همیشه حس خوبی به خاله آذر و چخ جخ هاش داشتم.باحال و خودمونی بودن،اعتماد به نفس و قرتی بودن و صبری که در برابر ناملایمات زندگیش داشت رو دوست داشتم...یاد همین هفته های آخر هر سال میفتادم که همگی جمع می شدند و باقلوا می پختند و با بقیه خمیرها،آش گوشواره درست می کردند...چه چخ چخی بود.مادرشوهرش هم که ترک قفقاز بوده و مامان ،مامان بزرگ فرزاد هم که ترک استانبول بوده و بدین مناسبت،هر از گاهی می زدیم کانال ترکی،چه حالی می داد...اگه قسمت شد،عید میرم دیدنش...

حس کردم،باید به احترام اسم وبلاگم یادی از خاله آذر می کردم.۶ سال از روزی که وبلاگ نویسی رو تو شیراز و به پیشنهاد فرناز خوبم،شروع کردم گذشت.وبلاگم یه بخش مهمی از تعلقات زندگیمه...شاید به خاطر نوشتن در اینجا،گاهی ضربه هم خورده باشم،ولی سعی کردم خود خودم باشم.دچار خودسانسوری نشم.جایی هست که هراز گاهی خوشی ها و ناخوشی ها،اشتباهاتم،خاطره های خوب و بدم رو به یادم بیاره...شاید روزی اگر عمری بود،به هشتاد برسم،منم دچار آلزایمر بشم...اونوقت هی خاطره های اولین سالهای وبلاگ نویسمو بنویسم!هی شما بیایین،کامنت بذارین،خاله،چندبار اینو می نویسی؟خاله این خاطره های عصر ژوراسیک رو ول کن!خاله الان دیگه وبلاگ سالهاست از رده خارج شده...خاله،تو هنوز زنده ای؟!

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 9:35 توسط |

*ماشین شستن رو دوست دارم.منتها به علت اینکه اگر بخوام اینکارو تو حیاط خونه انجام بدم،احتمالا همسایه ها،با 6 تا قالب صابون و لنگ میان،تا 3 نسل پشت منو می شورن،مجبورم پا رو این حس خوبم بذارم...یا با چند تا شیشه و سطل آب هر از گاهی واسه اینکه کارم  سریع راه بیفته و اقلا کسی رو زیر نگیرم،یه دستی به سرو روی ماشین بکشم....

تنها دلخوشی و امیدواری من تو صف طولانی کارواش،این ژانگولر بازیهای آقای شلنگ بدست هستش....این شلنگ رو با اون حرکات خاص که تو دستش می پیچونه،آدم یاد حرکات نمایشی بوروس لی میفته...این ذرات آب که مثل خورده شیشه تو هوا پخش میشن،انگار از پشت شیشه مات داری ماشین و آقای چکمه پوش شلنگ بدست رو تماشا می کنی... عاشق اون صدایی هستم که وقتی آب رو با فشار زیر ماشین می گیره یا دور چرخها ی ماشین..اصلا یکی از فانتزیهام اینه که مثل مجری برنامه "چرا که نه"یه روز برم کارواش...اون شلنگ رو تو دستم بگیرم.هعی وای من....

گرچه احتمال اینکه در اولین حرکت ژانگولر،خودمو و پرسنل و هرکسی که در شعاع چند متری من هستش رو مجانی ببرم پارک آبی خیلی زیاده..!

 

*مامان اینا و ماها به پدرشون،پاپا میگفتیم.بعدها دیدم کلا تو یک سری خانواده های همجوار و فامیل نزدیک، تو اون رده سنی پدرانشون  رو"پاپا" صدا می زدند..حالا خاله تابی علاوه بر این به عمه ش،"تانته" می گفت. عموش رو "اونکل رحیم"صدا میکرد..یعنی به تبع تابی،ما هم همین طوری بین حرفهامون صداشون می کردیم...حالا اینکه چرا فقانس تا این حد در خانواده رسوخ کرده ،زیاد فکر نکردم..

اینا رو چرا گفتم؟چون از وقتی سامی دوست وبلاگیم،تشریف بردن کلاس فقانس،یا اولین بار که بون ژوق به مذاقش خوش اومد،من از مرتبه خاله،به تانته بودن عبور کردم!و خلاصه،رسما در کامنتها و اس ام اس ها شدم" تانته عزیز"...خوب،اینم روش جالبی هستش...حس جالبی داره تانته بودن..ناخود آگاه کمی با خاله بودن فرق داره!ولی خودمم نمیدونم چه فرقی!حسه دیگه...دست خود آدم که نیست!

نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1392ساعت 22:18 توسط |

دیشب به صورت کاملا اتفاقی "گتسبی بزرگ"رو در یکی از شبکه ها دیدم.و تا ساعت 3 نیمه شب،آخرین صحنه فیلم رو بلعیدم..آخرین کتابی که بلافاصله بعد از تمام شدنش،فیلمش رو دیده بودم"خاطرات یک گیشا"بود...و اینبار پنج روز بعد از اتمام "گتسبی بزرگ"مجددا این اتفاق افتاد.

حس خوبی که داشت این بود که اکثر جملات و صحنه های فیلم دقیقا مو به مو آنچه بود که تو کتاب نوشته شده بود...گرچه به هر حال وصف احساسات همیشه در کتاب چیز دیگری است..

"تام بیوکنن"،برای من بسیار یاد آور "رت باتلر"برباد رفته بود.به خاطر تیپ صورتش ،مخصوصا فرم بالا بردن ابروها ،کج کردن صورت و به دست گرفتن سیگار برگش...

یادمه وقتی کتاب رو می خوندم،حس می کردم تجمل و نور و پرده از یک یک صفحات این کتاب میباره!و فیلمش هم به خاطر جلوه های ویژه خارق العاده،دو ساعتی انسان رو غرق در دنیایی میکند که هرچند سال،به امتحانش می ارزد!

به نظر من،قسمت نهایی فیلم،خیلی خیلی خلاصه تر از کتابه..یک جوری،داستان رو به خورد آدم می ده.انگار حوصله کارگردان ،سررفته باشه یا بودجه کم آمده باشه...آخر کتاب حال دیگری داشت...

پاراگراف آخر کتاب و فیلم هر دو مرا یاد پاراگراف اخر کتاب"دوئل"آنتوان چخوف انداخت...

برخی از جملاتی که در این کتاب دوست داشتم:

*در سال هایی که جوان تر و به ناچار آسیب پذیرتر بودم پدرم پندی به من داد که آن را تا به امروز در ذهن خود مزمزه می کنم.وی گفت:

هر وقت دلت خواست عیب کسی رو بگیری ،یادت باشه که تو این دنیا،همه مردم مزایای تورو نداشته ن.

**"تبسم کرد،یکی از تبسم های نادری بود که کیفیت اطمینان ابدی داشت و آدم در زندگی ممکن است فقط چهار یا پنج بار به نظایرش بربخورد".

*وقتی پیششان رفتم خداحافظی کنم،دیدم آثار حیرت به چهره گتسبی باز گشته است،انگار که شک ضعیفی نسبت به کیفیت خوشبختی حاضر خود به دلش راه بافته بود.نزدیک پنج سال!

*دی زی فریاد کشید:امروز بعد از ظهر چکار کنیم؟و فردا و سی سال آینده؟

**گتسبی ناگهان گفت:صداش پر از پوله..

*چرا دوست داره.فقط اشکال کار در اینه که گاهی یه فکرای احمقانه میزنه به سرش و خودش ملتفت نیست.

*دی زی دو دل ماند.انگار بالاخره فهمیده بود چه کار می کند،و انگار هیچ وقت،در تمام مدت،واقعا قصد نداشته بود کاری بکند.اما حالا دیگر دیر شده بود و کار از کار گذشته بود..

*مدتی به همین ترتیب حرف زدیم و بعد ناگهان دیگر حرف نمی زدیم.نمی دانم کدام یک از ما گوشی را تلق گذاشت ولی می دانم دیگر اهمیتی برایم نداشت.

*خدا می دونه چه کارهایی می کردی.همه کارهایی رو که می کردی خدا می دونه.ممکنه منو گول بزنی ولی خدارو نمی تونی گول بزنی!

*دیدم آنچه انجام داده بود در نظر حودش کاملا موجه بود.کاری بود زاییده بی قیدی و ندانم کاری.آن دو،آدم های بی قیدی بودند.چیزها و آدم ها را میشکستند و بعد می دویدندو می رفتند توی پولشان.توی بی قیدی عظیمشان یا توی همان چیزی که آنها را به هم پیوند می داد،تا دیگران بیایند و ریخت و پاش و کثافتشان را جمع کنند...

*گتسبی به چراغ سبز ایمان داشت.به آینده لذتناکی که سال به سال از جلو ما عقب تر می رود.اگر این بار از چنگ ما گریخت چه باک،فردا تند تر خواهیم دوید و دست هایمان را درازتر خواهیم کرد و سرانجام یک بامداد خوش...

و بدین سان در قایق نشسته پارو برخلاف جریان بر آب می کوبیم،و بی امان به طرف گذشته رانده می شویم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 9:32 توسط |

شبهای متعددی سریال"breaking bad"رو تماشا کردیم.یه مدتی حسابی بی خوابی کشیدیم...ولی این سریال ارزش دیدن داره...بماند که سه اپیزود آخر این سریال رو هنوز ندیدیم!به فروشنده میگم،به نظرم کسی از مشتریهای شما،این سریال رو تا ته ندیده که بفهمه این سه اپیزود تو پکیج نیست!

گرچه تقریبا میدونم آخر سریال چی میشه..ولی دو هفته ای میشه که با آرامش منتظر دیدن این چند قسمت هستم..این آرامش شاید ناشی از امیدواری که هنوز چند قسمتی از این سریال رو میتونم ببینم...یعنی ته تهش نشده...

والتر رو دوست داشتم.گرچه خیلی جاها با شخصیت من همخوانی نداره...من نه عشق علم هستم مثل وایت،نه سردی ظاهری والتر رو دارم...

عمو هنک رو خیلی دوست دارم.و مرتب یاد مراد می افتادم.شاید چون مراد هم مثل اون کچله.باحاله،کله خرابه،و به خاطر کار حتی از فامیل هم میتونه بگذره...عمو هنک کاملا یادآور آقا مراد بود برای من..

اسکایلراوایل سریال،با من زیاد جور نبود...من خیلی زن خشک و قانون مدار و استریلیزه ای در حد اسکایلر اوایل فیلم نیستم...گرچه به مرور،اسکایلر به من نزدیک تر شد...کولی بازیهایی که به خاطر خودش و دیگران انجام میداد،تا کار دوستانش راه بیفته...سوتیهایی که میداد...ترس و جسارتش ،اعترافاتش رو دوست داشتم...

جسی...من خود جسی هستم!من عاشق این هستم که یک دانشمند پیش من باشه،به من بگه چیکار کنم،و من مو به مو انجام بدم!به عبارتی من کارآموز خوبی هستم...ولی درکل با اینکه توانایی لیدر بودن دارم،حس مسوولیت پذیریشو دوست ندارم...از اینکه تو هرکاری تمام کاسه کوزه ها سر مبصر و نماینده و رییس گروه میشکنه نفرت دارم!

من خود جسی هستم..با تمام کله خریهاش..با تمام خل منگ بازیهاش...با تمام عذاب وجدانهاش...

من خود جسی هستم..با روحیه رابین هودی...اگر قرار بود،مواد می فروختم،مطمئنا قانون های خاص خودم رو داشتم...بچه ها رو قاطی کار نمی کردم...از افراد نزدیکم،در مقابل رییس بزرگ دفاع می کردم... با پولوس،دهان به دهان میشدم...حتی اگر می دونستم سرم رو به باد خواهم داد...

من خود جسی هستم...حس جاه طلبی زیادی به پول یا مقام ندارم...تا یکجا پیش میرم،و بعد میگم دیگه کافیه...مثل والت،طمع نمی کنم...من خود جسی هستم،احتمال اینکه یک شب همه پولی که از مواد فروشی درآوردم رو می رفتم تو محله پخش می کردم،قاطی کارتن خوابها می شدم...افسرده می شدم،تا صبح تو خیابونها واسه عذاب وجدانم می گشتم خیلی زیاد بود...

از اینکه به خاطر پول،سرم کلاه می گذاشتند،به شعورم توهین می کردند،شعورم رو دست کم می گرفتند،فکر می کردند نمی فهمم...عقلم نخواهد رسید...فکر می کردند که همشون از من زرنگترند،قاطی می کردم..بدجور....بد جور....بد جور.....

یک روز صبح دوستم اس ام اس زد که "golden globe goes to breaking bad"...و من خیلی خوشحال شدم...این سریال حرفهای ته دل خیلی آدمها رو می زنه..حرفهایی که خیلی ها جرات ندارند بگن...کارهایی که خیلی ها نمیدونند چرا انجام دادند...والت نمی دونه چطور شد که شروع به پخت کرد،اسکایلر نمیدونه چرا با رییسش می خوابه،تاد نمیدونه چرا میزنه یه بچه دوچرخه سوار رو میکشه،مری نمیدونه چرا اشیای لوکس رو بدون اینکه احتیاج داشته باشه می دزده،و چراهای خیلی زیاد...

من مطمئنم که حتی اگر فروشنده و سازنده مواد مخدر می شدم،جسی پینکمن می شدم...من مطمئنم که نمیتونستم بی شرف بی شرف باشم،من دلم میخواد اقلا بی شرف با شرف باشم...

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392ساعت 23:27 توسط |

رمان "گتسبی بزرگ"رو میخونم...چون دلم میخواد قبل از اینکه یه روزی فیلمشو ببینم،حتما کتابشو خونده باشم....بر طبق همون اصل قدیمی خودم که بعد از دیدن یک فیلم هیچ وقت نمیتونم کتابشو بخونم،و بعد از خوندن هر کتاب اگه فیلمشو دیدم کلی تو ذوقم خورده!!شاید چون کارگردان یک جور تجاوز روحی به تصورات و تخیلات من خواننده میکنه...!

تو صفحه 106 نوشته"در این میان کمترین خدشه ای به اسم دی زی وارد نشد.شاید به این علت که مشروب نمی خوره.مشروب نخوردن،در جماعت مشروب خورها،مزیت بزرگی یه،آدم میتونه جلو زبون خودش رو بگیره و بعد اگر بی قاعدگی مختصری تو کارش باشه میتونه بندازتش به وقتی که یا دیگرون کور هستن یا اهمیت نمی دن."

وقتی چشمهای صاحب خانه یا برخی از مهمانها اندازه ته کاسه سوپخوری گرد میشه که واقعا مشروب نمیخوری؟جدی میگی؟دوست دارم تو آینه نگاه کنم...حالت این ادمها شبیه اینه که به کسی که شب رو صبح نمیکنه مگه تو کازینو یا بار مست و پاتیل شده باشه در شگفت می نگرند...

دوستی که 34 ساله تو اروپا زندگی میکنه میگه چرا هرجا میرم به زور به من مشروب تعارف میکنند و فکر میکنند هرکس تو خارج زندگی کرده قاعدتا باید یه لیتر کنیاک رو یک ضرب بره بالا!!و وقتی میگم من مشروب نمی خورم چشمهاشون اندازه ته بشقاب پلوخوری میشه!

تجاوزات روحی از بدو تولد و شاید از اولین لحظه ای که آدمی میتونه بله یا خیر بگه شروع میشه...یکی از مزخرفترین سوالهایی که نزدیکان به قصد مزاح ممکنه از کودک بپرسن اینه که مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو؟!شوخیه...ولی من بهش میگم تجاوز روحی!

یه جا از آدم میپرسن نماز میخونی؟و اگه بگی آره،چشماشون اندازه ته لیوان میشه...یه جا از آدم میپرسن نماز می خونی؟و اگه بگی نه،چشماشون اندازه ته همون لیوان میشه...

تو اتوبوس،تو صف،تو بقالی،تو پارک،ازت می پرسن چی خوندی؟چیکاره ای؟ازدواج کردی؟بچه داری؟خونت کجاست؟

جوابشون تو آستینه...چرا درس نخوندی؟برو اقلا یه لیسانسی از این دانشگاههای بدون کنکور بگیر...

درس خوندی؟خوبه...حالا اونا که دکتر شدن مگه چی شدن!

کار نمیکنی؟؟حتما یه کار پیدا کن...ادم باید رو پای خودش بایسته...تا کی بابات میخواد خرجتو بده..

کار میکنی؟؟والا اون زنهایی که خانه دارن،پوستشون خوبه،همش مشغول مانیکور پدیکور هستن و اینم از دستهای تو!!بذار مردا جونشون درآد ...زن باید به خودش برسه!

ازدواج کردی؟؟چرا....واقعا شوهر نکردی؟چند سالته؟قصد ازدواج نداری؟؟دیگه کم کم سنت میگذره...زود شوهر کن بچه بیار...تو خونه بابات نمون!

ازدواج کردی؟؟هعی...کاشکی ادم برگرده به دوران مجردی...نه سرخری بالاسرته!نه بشور بسابی هست،نه باید به خونواده طرف سرویس بدی!چشم چشم بگی،نه جواب پس بدی...من اگه عقل الانم رو داشتم ،عمرا ازدواج نمیکردم!

بچه داری؟؟نداری؟چرا؟؟؟نمیخوای بچه دار بشی؟دیگه هر چیزی وقتی داره،تا فرصته،اقدام کنین،بعدا حال و حوصله بچه داری نخواهید داشت!مگه میخوایین بشین مامان بزرگ بابابزرگ بچه؟!

بچه داری؟؟هم...خدایا،ناشکری نمیکنما...ولی بچه یعنی بلای جون و مال ادمی...حسرت یه شب خواب راحت دارم!دلم میخواد با آرامش برم مهمونی،بادوستام برم کوه...!چقدر ببر،بیار،به مشقش برس،به سرو وضعش برس...منم خودم آدمم..من اگه عقل الانمو داشتم کلا ازدواج نمیکردم!!البته خدایا ناشکری نمیکنما!!

خونه شما کجاست؟آهان...درسته جای خوبیه،ولی خیلی شلوغه...دیگه شده جای کورس گذاشتن هرچی الواته!من ترجیح میدم پایین شهر خونه داشته باشم ولی یه جای اروم باشم...

خونه شما کجاست؟اهان...جدا؟شما اونجا میشینین؟والا همه دوستان که تو فلان منطقه هستند...بابا،کم کم دست وردارین بیایین بالاتر...در شان شما نیست ...

ماشینت چیه؟آهان...من ترجیح میدم پیاده یا با تاکسی برم این ور و اونور تا با این ماشینهایی ان میلیون تومانی اندازه کامیون ،که معلوم نیست پولشو از کجا و با خون چه کسانی در آوردن،اینور و اونور برم!

ماشینت چیه؟اهان...بد نیست...ولی خداییش در شان شما نیست!طرف نون نداره بخوره،میره ماشین شاسی بلند میخره.یه وامی چیزی بگیرین،ماشین رو عوض کنین دیگه!!

موهاتو چرا لو لایت نمیکنی؟چرا طلاهاتو عوض نمیکنی؟چرا پوتین نمیپوشی؟چرا آرایشگاه نرفتی؟چرا دکلته نپوشیدی؟چرا فلان عکاس نرفتی؟چرا گوشی موبایلتو عوض نمیکنی؟چاق شدیا...چرا از فلان مارک خرید نکردی؟من همیشه کفش مارکدار میپوشم!!

تجاوزات روحی مانند خریت انسان،حد و انتها ندارند...

از رانندگی های دیوانه وار،از فحشها و بد وبیراه هایی که به هر بهانه در فضای خیابان و اماکن عمومی به ذرات معلق در هوا افزوده شده است،حتی از کسانی که به صورت خودجوش و پر شور،موقع پارک کردن درست پشت صندوق عقب می ایستند و فرمان میدهند بدون اینکه ذره ای کمک خواسته باشی..!

از فضولی در مورد درآمد اشخاص،زندگی خصوصی،رابطه های مشروع و نامشروع ،سن وسال،داشتن و نداشتن هرچیزی،انگ خوشبختی یا بدبختی زدن بر پیشانی افراد،از مقایسه کردن تمام صفات انسانی با پول،از اینکه هر چیزی را میتوان با پول خرید،از اینکه خیلی از افراد" مبارک باشه"تو دایره لغاتشون ندارند،از اینکه به انچه که دیگران میپوشند و سوار میشوند و زندگی میکنند احترام نمی گذارند و همش به دنبال عیب جویی هستند،و مقایسه با دارایی های خودشان که چقدر همیشه آنها برنده بوده اند و دیگران در هر جایی،زندگی را باخته اند،توهم خود زرنگ پنداری مفرط دارند....از آنانکه وقتی میخواهند مثالی بیاورندُ،با اسم و رسم تمام زندگی یک شخص روُمیریزن بیرون!اینها همه تجاوزات روحیه...

ما مجبور نیستیم در هر جمعی حتما اسم اشخاص رو ببریم...ما مجبور نیستیم بوقلمون صفت باشیم...جانماز آب بکشیم..در مقابل شنیدن کاری که کسی کرده و ممکن است در هر مقطعی برای هر کسی اتفاق بیفتد،و حتی شاید خودمان همان عمل شنیع و خارج از عرف را انجام داده باشیم،به حالت سرزنش سر تکان بدهیم و نچ نچ کنیم...سکوت برای همچین جاهایی میتواند کارایی داشته باشد ها...

اگر مشغول مسخره کردن دیگران هستیم،بد نیست هر از گاهی از سوتیها و خنگ بازیهای خودمان هم بگوییم و جمعی را از خنده منفجر کنیم...

 از جمله متجاوزان روحی ،انانکه یک روز عین اجل معلق پیدایشان میشود و اصلا آدمی نمیفهمد،چرا آمده است؟چه منظوری دارد؟حرفی میگوید و کاری میکند و عین جن بو داده میرود!ادمی را دربهتی عظیم فرو می برد که چی شد؟واقعا چرا؟معنی این کار ،این حرکت،این حرف چی بود؟!

آنانکه حتی وقتی آدمی اعلام میکند که اعصاب ندارم،حالم خوش نیست،مشکل دارم،یکهو می آیند  به واسطه بحران روحی ادمی، آگاهانه، روان آدمی را مخدوش می کنند...

من تمام اینها و خیلی رفتارهای دیگر را تجاوزات روحی می خوانم...

نمیگویم،من این کارها را اصلا نکرده ام،نمیگوم من فضول نیستم..چرا فضول هم هستم..خیلی!قضاوت هم کرده ام ،خیلی..!عیب جویی و مسخره هم کرده ام ..خیلی!ولی به مرور تمرین کرده ام،تا از میزان تجاوزات روحی ام کم کنم...حتی اگر ژست اینکار رو گرفته باشم!از انجا که خیلی رفتارها اکتسابی است،میتوان با تمرین رفتار رو در خود نهادینه کرد...میتوان از قضاوت کردن دیگران کم کرد.میتوان همه را سیاه یا سفید ندید...می توان از سوال کردن در مورد زندگی شخصی دیگران مخصوصا اگر دوستی نزدیکی وجود ندارد کم کردُ..حداقل میتوان،وقتی تجاوز روحی کرد،انقدر عذاب وجدان کشید تا من درون را تنبیه کرد...میتوان در دسته بی شرفها،جزو بی شرف با شرف بود،نه بی شرف بی شرف...

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1392ساعت 12:44 توسط |

یه مریض داریم،که دختر هجده ساله است..یکی دو ساله که باطری قلبی داره...اولا که سوالهایی که می پرسه کلا تو قوطی هیچ عطاری پیدا نمیشه!یه بار میاد میگه آقای دکتر من میتونم اسب سواری کنم؟تو مسابقات پرش از مانع شرکت کنم؟!!

شرط میبندم،تا به حال کره الاغ کدخدا رو هم ندیده!!

یه بار میاد میگه من میتونم کلاس رقص چاچا یا سالسا برم؟

به جون خودم  یه بشکن هم نمیتونه بزنه!!

حالا مهم این سوالات تخیلی نیست...مهم پا قدم این اسوه اعتماد به نفس و ادبه!

یه بار اومده بود واسه تنظیم باطری،درست وسط پرسیدن سوالهای شوماخری بود که یهو یه همراه مریض پرید تو اتاق که پدرم حالش بده...خلاصه تو اتاق انتظار یکی از مریضها تشنج کرد و استفراغ و.... اورژانس اومد و برد و اصصن یه وضی شد...و این دخترخانوم،هی گیر داده بود به ما و دکتر،که اون مریض رو ول کنید بیایین منو معاینه کنید...من مهمترم!!

چند وقت پیش دوباره اومده بود،هنوز استاد به مطب نیومده بود که یه مریض،تو راهروی ساختمان یهو از دنیا رفت...!البته مریض ،نارسایی قلبی و کلیوی شدید  داشت و ....ولی یک بلبشویی شد و برادر زن اراذل مریض،یک فیلمی به مدت 2 ساعت درآورد و 6 طبقه رو بهم ریخت و راهرو پر از پلیس و نگهبان و مامور اورژانس و نعش کش بود و یک بزن بزنی یک فحش فحش کاری.....

امروز دوباره این دختر خانوم با باباش اومد تو اتاق!بلافاصله پریدم به همکارم گفتم جون من زود یه صدقه ای چیزی بده الان منفجر میشیم...خلاصه،تمام لحظات با لبخندهای الکی و استرس درونی سپری شد و این وسط یک سری داستانهای تخیلی از علاقه به شیمی داشت میگفت که یه درود به روان پاک لاوازیه فرستادم ...آنالیز تموم شد و مدارکشو دادیم دستش و دستهامو آرومکی رو به سقف کرده بودم و داشتم از خداوند بابت بدون خطر جانی گذشتن این ویزیت،تشکر میکردم..داشت می پرسید که دوباره کی بیام؟که یهورو مونیتور یکی از دستگاههای تنظیم باطری قلبی،(که شبیه لپ تاپ بزرگ هستند) این نوشته اومد که دستگاه داغ کرده و یهو مونیتور فرت شد و فن از کار افتادو کلا دستگاه مرد!!!

دیگه هر چی دستگاه رو احیا و چپ و راست و روشن و خاموش و خنک و....کردیم،نشد که نشد و خلاصه برای تعمیر احتمالا راهی تهران بشه...!!

قضاوتش با خودتون!!

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1392ساعت 0:35 توسط |

یکی از دوستان قدیم رو اتفاقی،بعد از سالها تو بیمارستان دیدم.داشتیم ازراه پله ها پایین می آمدیم ،ناخوداگاه چشمم به پوتینهای تا بالای زانو و پاشنه میخیش افتاد و  به این فکر کردم که ای ول...نزدیک 20 ساله که میشناسمش و هم چنان پله های ترقی رو با کفشهای 15 سانتی  می پیماید!

تو پاگرد یکی از راه پله ها،یه مردی پرسید :خانوم ،دکتر فلانی تو کدوم طبقه است؟

دوستم با همون صدای نازک و خاصش گفت:طبقه اول هستند..

مرد شدیدالحن جواب داد:نه خییییییرررر...!!اونجا نیست!

دوستم با  ژست خاصش گفت:اهان،پس من اطلاعی ندارم..

مرد با عصبانیت گفت:اگه اطلاع نداری،پس بیخود کردی روپوش سفید پوشیدی!!!

دوستم به من:وااا....دعوا داشت انگار!!

نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 12:8 توسط |

دوستم اس ام اس زده که :احوالم طوفانیه..

می نویسم :دوباره موضوعی پیش اومده؟

میگه :نه..ولی با خودم درگیرم..

می نویسم:اوخ..اوخ..آدم با یه لشکر درگیر باشه،با خودش درگیر نباشه...خیلی سخته...

موقع رانندگی،یاد حرف خودم افتادم و حس کردم از جمله خودم خیلی خوشم اومد...!!

حالا از خود جمله شیفتگی من بگذریم،این خود درگیری خیلی بد دردیه..تا آدم بیاد خودشو ببخشه،با خودش آشتی کنه،با خودش کنار بیاد،عذاب وجدانشو کنار بذاره،خودشو تحویل بگیره،اعتماد به نفسش برگرده،واسه خودش نوشابه باز کنه.....کره زمین،هشتصد دور به دور خودش چرخیده!!

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت 15:10 توسط |

امروز صبح،به اسکله رفتیم تا با بلیط هایی که دیروز تهیه کرده بودیم و میخواستیم به مردم در صف ایستاده کلی پز بدهیم،به قشم برویم!کسی در صف نبود و چند تا تندرو هم مشغول سوار کردن مسافر بودند!!کلا خیط شدم!!

حدود 45 دقیقه طول کشید،تا در هوایی ابری و تک و توک بارانی،به قشم برسیم.برعکس اسکله جزیره هرمز،اینبار تاکسی های مدل بالا،در صف منتظر سوار کردن مسافران بودند...با یک تاکسی که راننده اش مرد چشم سبز و بوری بود و اهل روانسر،قرار شد گشتی در جزیره داشته باشیم...

از داخل شهر عبور کردیم.قشم جزیره ای آباد و شلوغ و پر از ساختمان سازی بود.از داخل شهر که دورتر شدیم،وارد جاده ای شدیم.که  در سمت راست،بیابان و در سمت چپ خلیج نیلگون فارس بود...تک و توک سازه هایی داخل جاده بود...ویلاهایی نیمه ساخته که گویا قیمتشان حدود سیصد میلیون تخمین زده می شود..به هتلی وسط بیابان رسیدیم که در کنار هتل یک عالمه تاکسی سبز رنگ پارک شده بود.فکر کنم دویست سیصد تا بود.آقای راننده گفت که اینها رو کسی وارد کرده است و می گوید همه شان را یکجا می فروشم..تک تک نمی فروشم!هتل شبیه قلعه ای سرخ رنگ بود.کمی بالاتر پارک کروکو دیلها بود.راننده می گوید داخلش کروکودیل،میمون،مرغ! و گوسفند هم هست!!من که ندیدم...می گفت بچه کروکودیلها حدود 2 میلیون هست...با باجناقم قیمت مارمولک کوچولوها را داشتیم تخمین می زدیم!!

از همه جالبتر،یک دکل نفتی بسیار بزرگ کمی بالاتر نزدیک ساحل این هتل  بود...راننده می گفت که گویا این دکل،متعلق به امارات است و در یک طوفان با باد به اینجا آورده شده است.وسه چهار سالی است که اینجاست...خیلی باحال بود...انگار یک تیر عظیم برق فشار قوی را روی،یک سازه چهار پایه بسیار معظم سوار کرده باشند و آنرا باد ببرد!!راستش به ذهنمان رسید نکند جریان اسب تروا باشد....!!الله اعلم....

از جلوی جزیره ناز می گذریم.جزیره ای صخره ای که فاصله کمی با ساحل دارد.جالبتر اینکه در اثر جذر،آب انقدر پایین می رود که راهی در وسط دریا،به سمت این جزیره باز می شود که ماشینها میتوانند به کنار جزیره بروند...و در اثر پدیده مد،کلا اون قسمت پوشیده از آب دریا می شود....راننده می گفت چند روز قبل دو تا ماشین رفته بودند و به خاطر مد گیر کرده بودند و مجبور شده بودند تا پایین آمدن آب دریا صبر کنند....یاد شکافته شدن دریا توسط حضرت موسی افتادم...

فرصتی برای رفتن به دره ستاره ها نیست...میرویم تا به روستای شیب دراز،برسیم وببینیم که بزهای سفید رنگ این ور و اونور میپلکند و کاغذ و مقوا میخورند و 4 شتر در حاشیه کوچه ها ،مشغول سق زدن شاخه های خشکیده درختان هستند..

به کنار دریا میرسیم.منتظر قایق موتوریها می شویم و با خانواده ای اهل سیرجان،سوار قایق میشویم تا مارا به نزدیکی جزیره هنگام و زیستگاه دلفین ها ببرد.هوا ابری و نسبتا سرد و بسیار مطبوع است...آب دریا گرم است.فیروزه ای رنگ است.....نیم ساعتی در دل دریا و از کنار جزیره های صخره ای پیش می رویم تا به منطقه ای می رسیم که حدود هفت هشت قایق آرام بر روی آب شناور هستند....

ناگهان دسته ای دلفین از کنار قایق ما میگذرند...سه تا سه تا..چهار تا چهارتا قوسی شکل شنا میکنند و باله های سیاه رنگشان در یک جهت به روی آب می آید...از چپ و راست قایقها ،شنا میکنند و با نفس گیریشان،فواره ای به روی آب شکل می گیرد...دو تا بچه دلفین هم در ردیف آخر دسته ها می بینیم..به قدری این صحنه زیباست...به قدری جالب و طبیعی است و به هیچ وجه با نمایش دلفین هایی که در جاهای مختلف داخل استخرها و آکواریوم ها دیده بودم قابل مقایسه نیست....به معنای واقعی محشر ...

به سمت جزیره هنگام و ساحل نقره ای رنگش که فکر کنم به خاطر ماسه های زیبا و تلاقی آب دریا با ماسه ها این لقب را گرفته است می رویم..کم کم باران شروع به باریدن گرفته است...راستش پسرک قایقران مارا به جای اصل ساحل نقره ای نمی برد و از فاصله کمی آنها را تماشا می کنیم...به جزیره و بازارچه سنتی هنگام می رسیم.یک ربع فرصت داریم بچرخیم..کلی کپر هست که مرا یاد مستندهای آفریقا می اندازد...زنهای بومی با لباسهای رنگارنگ و به ندرت نقاب،و حتی دختران جوان بومی با آرایشهای خلیجی !مشغول فروش صنایع دستی ساخت چین هستند!!انواع اقسام صدفها و گوش ماهی ها و ستاره های دریایی و لاک پشتهای تزیینی و گردبند و جا سویچی های قشنگ....بعضی از این کپرها رستوران هست...سمبوسه می فروشند....و غذاهای دریایی...

پسرک دنبالمان می آید که بیایید برویم .هوا بارانی است و ممکن است طوفان بشود.کیک شکلاتی در کیفم دارم.کسی یادش نبود نان بخرد!کمی جلوتر داخل آب زلال نزدیک صخره ها،پسرک میگوید اگز نان دارید داخل آب بریزید تا ماهی های رنگارنگ بالا بیایند...بالاجبار،همان کیک را تکه تکه میکنیم و داخل آب میریزیم...صبر میکنیم و تا یکی دو تا ماهی بالا می آید..تا میاییم ذوق کنیم،یک مرغ دریایی شیرجه می رود و ماهی را به منقار میگیرد!!اینهم از ثواب کردن ما...!!

از مسییر زیبای دریایی و پر تلاطم برمیگردیم.درساحل سوار ماشین آقای چشم سبز می شویم تا به جزیره برگردیم....وقتی از جزیره ناز رد می شویم،راهی در دریا پدید آمده است و کلی آدم و ماشین ،مشغول عبور در دریا هستند....

به رستورانی که از آشنا ها توصیه کرده اند،می رویم.دیروقت میرسیم و نصف غذاها تمام شده است...رضا به توصیه پسرعمه اش،خوراک کوسه سفارش می دهد...توصیف من از این خوراک،تن ماهی چرخ شده با سبزی پلو بود که به صورت فشرده داخل یک کاسه کرده و داخل دیس برگردانده بودند!!دورش هم کلی مخلفات بود...

نمیدانم دریا زده شدم یا آبزیان زده!با اینکه ماهی و میگوهای خوشمزه ای دارد،دیگر حس خوردنش را ندارم!!

به مجتمع تجاری بزرگی می رویم...کلی مغازه با نام برندهای بسیار معروف و جنس هایی که اصلا ربطی به این برندها ندارد!!فقط چرخی میزنیم تا بازار ندیده از قشم نرویم...

خسته هستیم..به اسکله برمیگردیم و سوار تندرو تازه ای می شویم که شیک و نو است...تمام مدت برگشت چرت میزنم.گرچه دیالوگهای سریال مسافری از هند  که از تلویزیون کشتی پخش می شود در گوشم طنین انداز است....یاد دوستی می افتم که در دوران دانشجوییش،و در خوابگاه با یکی از دوستانش تمام اشعار فارسی و هندی تیتراژ آغازین یا پایانی این سریال را حفظ کرده بودند...به بندر عباس می رسیم.

به یک خرما فروشی می رویم.انواع اقسام خرما و فرآورده های خرمایی در این مغازه موجود است..از خمیر خرما و شیره خرما و خرماهای متنوعی که گاها با ارده یا کنجد یا شیره و زنجبیل آغشته شده اند....خیلی خوشمزه است...خیلی...

کمی خرید میکنم تا با سوغاتی جنوب به شمال غرب کشور برگردم...

انشالله فردا به تبریز بر میگردیم...هرمزگان و مردمانش را دوست دارم...مردمانی خودمانی و بسیار خونگرم...سرزمین دریا و آفتاب...سرزمینی که با پتانسیلهای فراوان ،حس محروم ماندن برخی مناطقش، ذهن را آزار می دهد...

از پیشنهادم برای این سفر خوشحال هستم.وفکر میکنم همگی از تجربه های این سفر راضی هستند و لذت برده اند...قشم،برای چند روز جا برای دیدن دارد...(البته اگر از خرید فاکتور بگیریم!!)شاید زمانی ،دوباره به قشم سفر کردم تا ندیده ها را ببینیم...

*بابت خبر زلزله هرمزگان متاسف شدم...البته ما که چیزی متوجه نشدیم...امیدوارم خسارت جانی و مالی برای کسی پیش نیاید...

* به ولله خجالت می کشم بابت این بلایا ..!

*ممنون از بچه ها که احوالپرسم بودند...


برچسب‌ها: سفرنامه ها
نوشته شده در جمعه سیزدهم دی 1392ساعت 0:19 توسط |

چهارشنبه:

امروز صبح خیلی خجسته،ساعت 11 به اسکله رفتیم تا به قشم سفر کنیم...غافل از اینکه به علت تعطیلی ها،مسافران زیادی به بندر سرازیر شده اند و چون دیروز هم دریا طوفانی بوده،همه امروز می خواهند به قشم بروند...

بله...رسیدیم به بلیط فروشی و دیدیم به به...اقلا یه چهارصد،پونصد نفر تو صف ایستاده اند!!بدون هیچ وقفه ای سر خرو کج کردیم ،تصمیم گرفتیم بریم جزیره هرمز...

زود بلیط هرمز رو تهیه کردیم و رفتیم تو صف کشتی تندروها...با یه عالمه دانشجو که در ساعات قبل امتحان مشغول خوندن جزوه و احتمالا تقلب نوشتن!روی شناور بودند!!

بعد از نیم ساعتی،تندرو اومد و سوار شدیم...کنار من،چند تا دانشجوی نقاشی بودند که برای کارگاه عملی به هنرسرایی که تو جزیره بود می رفتند...

رفتن ما،یک ساعتی طول کشید...رسیدیم به جزیره،آفتاب که پشتم تابید ، باعث شد،سرمای بیرون کشتی ،از تنم بیرون بره...رسیدیم به اسکله..کلی موتورسیکلت،آماده سوار کردن مسافران بودند!کمی جلوتر موتورهای سه چرخه،که رو وانت پشتشون،واسه 6نفر جا بود،مارو تشویق به سوار شدن می کردند...یه کم حس هندوستان بهم دست داد...

خلاصه،فهمیدیم که خبری از ماشین نیست و چون مامان همسری سختش بود که سوار سه چرخه ها بشه،یه وانت نیسان آبی داشت رد می شد،که جلوشو گرفتیم!مامان جلو ،و ماها پریدیم پشت وانت...آی حال داد...آقای راننده که اسمش آقای هرمزی بود،گفت میخوایین تور دور جزیره بریم؟گفتیم:احسنت!

خلاصه ،تو خاکیهای کنار جزیره در حالیکه بالا پایین میشدیم،از کنار خونه های روستایی جزیره و بچه های سیه چرده رد شدیم و دستی به همشون تکان دادیم تا رسیدیم به قلعه پرتقالیها...

وای که چه خاک سرخی...سرخ سرخ...محشر....

قلعه بر بستری از خاک سرخ توسط پرتقالیها،حدود 500 سال پیش بنا شده بود.محوطه داخلی قلعه،مساحت بزرگی داشت..تقریبا دورتا دور دیوار داخلی قلعه،غرفه هایی بود که نسبتا سالم مانده بودند...

 در وسط محوطه،کلیسایی بود که با چند پله در زیر زمین،به داخلش وارد شدیم.ستونهایی سرخ رنگ همراه با سفیدک های نمک..محرابی که طی سالها خراب شده بود و اکنون دری ورودی در جای آن تعبیه شده بود..

کمی از دیوارهای قلعه بالا رفتیم،و به یک در دیگر رسیدیم.سر خم کردیم تا به آب انبار قلعه وارد شویم...وای خدای من....لحظه اول،رطوبت بالای هوا،بسیار جلب توجه میکرد..سپس،آب انباری که فقط آب کمی ته آن جمع بود..ایوان کم عرض کوچکی که دورتا دوراستخر خالی آب انبار بنا شده بود..و از کنار میله های کم طاقت آن،میشد،به ارتفاع شش هفت متری داخل استخر خالی نگاه کرد...جالب تر از همه سنگهای مرجانی بود که همه جای دیوار پخش بود و گویا باعث تصفیه آب هم می شده اند...عجیب جای خفن ،و با ابهتی بود...

بر بالای دیواره قلعه،دریا و خانه ها دیده می شدند...پسرک ها جلوی در ورودی قلعه، خاک سرخ داخل شیشه های آب معدنی و صدف  وتابلوهای ویترای با خاک های جزیره می فروختند...

در قسمت پشتی قلعه،کنار دیوار یک سوله،گونیهای بزرگی پر از خاک سرخ بود.راننده گفت گویا کسی کنترات برداشته بود تا آن خاکها را از جزیره ببرد....

یاد تفاوتی افتادم..کلاس چهارم ابتدایی بودم که به شهر ساحلی مارماریس در ترکیه رفته بودیم.جزیره ای به نام کلئو پاترا در نزدیکی مارماریس وجود داشت...شن کف دریا ی جزیره،جنس خاصی داشت.مثل پلاستیک بود ودریا آب بسیار زلالی داشت..روایت بود که در گذشته،برای ملکه،چندین کشتی از این شنها از ناحیه ای دور به این جزیره آورده بودند...حالا افسانه بودن یا نبودنش چندان مهم نبود...

چند سال قبل دوباره به مارماریس و همین جزیره رفتیم.جزیره اصلا تفاوتی با گذشته نکرده بود...جالب اینجا بود که شخصی کنار دوش آبی،مامور نشسته بود و به هر کس که بدن یا پاهایش شن آلود بود تذکر میداد که همین جا تمیز بشویید.شما نباید شنهای جزیره را با خودتان ببرید.....

نمیدانم اگر چند سال بعد هم به جزیره هرمز بیایم ان خاک سرخ سرخ را خواهم دید؟خوشحال شدم که فرزاد یک شیشه از ان خاک سرخ خرید....

دوباره پریدیم پشت وانت..تو راه که میرفتیم یک راسوی خوشگل،با پوستی مثل مخمل از عرض جاده گذشت...

گفتیم میخواهیم ناهار بخوریم..گفت باشه،الان میبرم جایی غذا بخورید..از تو کوچه پس کوچه های خاکی گذشتیم و به جایی نسبتا خلوت رسیدیم..مقابل یک خانه کوچک توقف کردیم.آقای هرمزی گفت:بفرمایید ناهار!

با تعجبی که سعی در پنهان کردن آن داشتیم،وارد حیاط کوچکی شدیم،که در سمت چپ آن قفس مرغ و خروس بود..و درسمت راست آن آغلی بود که 3 بز و یک بزغاله خوشگل،که گوشهایش مثل دامبو تا گردنش آویزون بود مع مع می کردند.. و در روبرو،یک دیش ماهواره خودنمایی کرد..بزغاله یه دور به افتخار ما مهمانها هم زد!

زنان بومی با لباسهای محلی شان به استقبالمان آمدند و ما رو به مهمانخانه خانه،دعوت کردند.یک فرش ماشینی کرم رنگ،و پشتی های سرخ رنگ و یک جعبه دستمال کاغذی با یک سجاده در گوشه ،تزیینات این اتاق بود..

منو،عبارت بود از ماهی سرخ کرده،قلیه ماهی و میگو سرخ کرده..از همه شان سفارش دادیم...بعد از مدت کوتاهی،زن صاخبخانه،یک سفره یکبار مصرف جلوی ما انداخت...بعد در ظرفهای یک بار مصرف خیلی مرتب،غذاهای مارا آورد...سبزی خوردن و فلفل سبزو گوجه فرنگی هم در ظرفهای یک بار مصرف تمیز،برای هرکس به همراه آب و نوشابه مهیا بود...یعنی یک صنعت کوچک داخل این جزیره نسبتا محروم....غذا واقعا خوشمزه بود...میگوها حرف نداشت...قلیه ماهی از دیروز خوشمزه تر بود..ماهی هم عالی بود...در پایان ،یک گروه توریست منتظر خارج شدن ما از اتاق؛و امدن به داخل مهمانخانه بودند....

سوار وانت آقای هرمزی شدیم..مارو به دور جزیره برد..اینبار جاده ای اسفالت که گویا کم کم به مناطق حفاظت شده می رسید..برخی از قسمتهای جاده،الاچیق هایی بود،که دخترها و پسرهای کوهنورد چادر زده بودند یا داشتند جمع و جور می کردند...به قدری کوهای جزیره زیبا و خوشرنگ بود...یک طرف دریا...یک طرف کوه...درختچه های بیابانی که در این فصل سبز خوشرنگ بودند،به صورت پراکنده در بیابان خودنمایی می کردند...قسمتهای نمکین بیابان...به کنار دره ای رسیدیم که در آن با خاک جزیره ،نقشه و پرچم ایران و نیز فرش بزرگی درست کرده بودند که تصویر آنرا در اینترنت دیده بودم....نزدیک غروب،آسمان آبی...دریا زرد و سفید و سرخ وآبی...باد حسابی خنک....یک طبیعت گردی فوق العاده...

برگشتنی،یک غزال وسط جاده پرید...کمی جلوتر ماری سیاه رنگ لب جاده بود....

اسکلت اتاقکهای کم متراژی که ساخته شده و به امان خدا ول شده بود و فرزاد گفت اینها حتما مسکن مهر هستش!و آقای هرمزی گفت که دقیقا..ولی از بس کوچک است کسی قبول نکرد بیاید داخلش بنشیند..!

از پارک ساحلی می گذریم...به لب اسکله می رسیم...از آقای هرمزی که دو همسر شیعه و سنی و پانزده فرزند داشت خداحافظی میکنیم..و همراه با مسافران جوانی که تخمه میشکنند و پوست آنرا عوض اینکه در سطل آشغالی که درست بغل دستشان است بریزند،روی زمین پخش میکنند،به انتظار غروب آفتاب و کشتی جهت برگشت به بندر می شویم...

برگشتنی چون کشتی کوچکتر است و احتمالا در جهت موج دریا حرکت میکنیم درست سی دقیقه طول می کشد تا به بندر برسیم...

سوار ماشین برقی هایی می شویم که من آرزو دارم کاش میشد با اینها در شهر رانندگی کرد و به درورودی و بلیط فروشی ها می رسیم...زرنگی می کنیم و بلیط های قشم را از همین امشب می خریم.تا یک هفته هم اعتبار دارد.فردا به آنان که در صف بلیط ایستاده اند،فخر فروشی خواهیم کرد!!اگر میشد،داخل کشتی زنبیل می گذاشتیم و جا هم می گرفتیم!!!

بندرعباس،امشب شلوغ،پر ترافیک و مملو از مسافر است...به هتل برمی گردیم ..

از تارا مارکت،چیپس سرکه نمکی با ماست و موسیر می گیریم و داخل محوطه هتل،نزدیک یک نخل قدیمی خودمان را با این اغذیه مزخرف و خوشمزه خفه میکنیم!

تا یک نیمه شب با فرناز حرف میزنیم و راه می رویم...

آسمان بندر پرستاره است...

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1392ساعت 1:25 توسط |

سه شنبه ظهر:

با آقای تندر 90 به سمت اسکله شهید حقانی می رویم.اسکله امروز بسته است.می گویند دریا طوفانی است...ولی از نظر ما،فقط کمی موج دارد و برایمان اطلاق طوفان به این دریا،عجیب است...

کمی بالاتر از اسکله در یک کناره پیاده می شویم...مسافر نسبتا زیاد است...خیلی ها برای تماشای دریا به همین منطقه آمده اند...برخی از صخره ها گذشته اند تا به روی شنهای خیس که براثر جذر ،بیرون آمده اند راه بروند...اینجا مرغ دریایی زیاد است..

کمی در پیاده روی ساحل راه میرویم...دوگربه سیاه سیاه لاغر مردنی،با یک گربه سفیدوزرد لاغر مردنی،بازی میکنند...

دوباره داخل یک پراید چپیده می شویم...راننده اسمش احسان است...اطلاعات خوبی می دهد...غر هم نمیزند..ناخنهایش خیلی خیلی بلند است..

به پیشنهاد من هتل هرمز میرویم،تا هم انجا راببینیم،هم ناهاری خورده باشیم.درورودی یک درخت کاج تزیین شده است با کلی کادو پای درخت!فرناز معتقد است که کادو بزرگه مال اونه!!

ناهار "قلیه ماهی"سفارش می دهم...چند وقت است که میخواهم این غذا را امتحان کنم...از لحاظ ظاهر و طعم خیلی به قورمه سبزی نزدیک است...فقط عوض گوشت،ماهی دارد و ترشی غذا با تمرهندی تامین شده است..همراه با سبزی و کمی هم تند بود...ولی به نظر من اگر شورتر بود،خوشمزه تر میشد...خوب بود...ولی فکر نمیکنم دیگه له له بزنم واسه قلیه ماهی...

از هتل که بیرون می آییم،تصمیم می گیریم کمی!پیاده روی کنیم تا تمام این چیزهایی که خورده ایم ،یه جوری پایین برود!

میرویم و میرویم تا به جایی میرسیم که میگویم بچه ها...معبد هندوها...عمارتی که شبیه کلاه فرنگی است و امروز تعطیل بود...یکی دو تا عکس میگیریم...دوباره میرویم تا به جمعیتی داخل یک خیابان منتهی به دریا میرسیم...اینجا پر از دستفروش هاست...با جنس های اصل چینی!ولی یک حال و هوایی دارد...زنان بندری با لباسهای مخصوصشان...چادرهای گل ریز ،و چشم بندهایشان...شلوارهای زری دوزی شده شان....مردان سیه چرده ای که آدم را تشویق به خرید میکنند...شلوغ شلوغ....زندگی...

به انتهای خیابان میرسیم...یک مرد آکرومگال میبینیم..از بازار اوزیها رد می شویم...کلی پیاده میرویم...به جلوی مسجد بسیار بزرگ سنی ها،که به نظرم معماری عربی دارد میرسیم و کلی عکس میگیریم..آقای تندر 90 میگفت امام جمعه این مسجد انگلیسی بلد است و با توریستهای خارجی حرف میزند...

دوباره پیاده میرویم تا به جایی برسیم که مرغهای دریایی غوغا میکنند...وقتی به سمت آنها میرویم تا عکس بگیریم،زنی بندری را میبینیم که میوهایی روی چوب چیده است...میگوید زیتون پاکستانی است..رضا میگوید تو مشهد به اینها میگن گلابی!!

چند تا میخریم تا ببینیم چیه...شکلش دقیقا مثل گلابی،طعمش مثل انبه و طالبی کال و حتی به قول فرناز کمی سیب!!نامش هم زیتون پاکستانی...کوکتیل جالبی بود...ولی خوشمزه هم بود...

دم غروب است و دریا آرامتر شده است...فرزاد عکسهای قشنگی میگیرد....

دوباره پیاده می رویم...می رویم...میرویم...از جلوی بازار ماهی فروشها رد می شویم...وباز هم میرویم...کم کم تاریک شده است...ولی میرویم..از حاشیه اتوبان..باز هم میرویم..!و خلاصه به هتل می رسیم...برو بچ به من می گویند خوبه خواستی فقط کمی راه بریم!!چند کیلومتر مارو راه بردی؟!

یه چایی با دونات کاکائویی که از یک نانوایی شیک خریده ایم،تو رگ میزنیم..خیلی عالی بود..

شب به مجتمع ستاره میریم..یه چرخی میزنیم..بعد یه چرخ داخل سیتی سنتر میزنیم...همسری طبق معمول که تو مسافرتها یکی از دوستان صد سال قبلش رو میبیند،یکی از همکلاسیهای دانشگاهش صدایش میکند!!

با آقای پراید خونگرمی برمی گردیم...از خستگی دارم ممرم..

راستی سال نو میلادی مبارک..!


برچسب‌ها: سفرنامه
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 23:24 توسط |

دوشنبه

در فاصله کمتر از چند ساعت با اختلاف دمایی بیش از 30 درجه سانتی گراد بر فراز خلیج فارس هستیم...

وقتی از پنجره ،آبهای واقعا نیلگون خلیج فارس رو نگاه میکنم و کشتی ها و شناورهای متعددی که مثل خالهای سیاه روی ساتن فیروزه ای پخش شده اند را می بینم،دلم غنج می رود!در اوج لذت بردن از این صحنه زیبا هستم که می گویم فرزاد؟فکر کن الان از یکی از این کشتیها که تصادفا ناو باشه،و تصادفا اسمش وینسنت باشه،تصادفا یک موشک بیاد و بخوره به هواپیمای ما....و فکر میکنم که من هرگز نخواهم فهمید آنان که اینگونه رفتند چه کشیدند....

هوای لطیف که به صورتم میخورد ،بعد از مدتی حس انبساط در بدنم ایجاد می شود!بس که به خاطر سرمای تبریز مدتهاست خودم را جمع کرده ام..!

فرودگاهی جمع و جور،با درختچه هایی با گلهایی به رنگ زرد....لهجه شیرین جنوبی که نا خود اگاه باعث میشود دلم برای شیراز پر بکشد...

سوار تاکسی هستیم تا به محل اقامت برسیم.راننده میگوید هوا خیلی سرد شده است.. بی سابقه است..تو دلم میگویم اگر فردا صبح بیدار شدید و دیدید دریا یخ بسته است و ملت پاتیناژ می روند،تعجب نکنید!از پا قدم ماست..!!

می پرسیم کجاها بریم برای گردش؟می گوید:هیچ جا!غیر از دریا چیزی نداره اینجا!قبلا تبعید گاه بوده دیگه...می گویم:این چه حرفیه..هر شهری واسه خودش دیدن داره...ایجوری نگین...میگه:چرا همین جوریه!!و غر میزنه که چرا دارین میرین این هتل؟بیایین برین اون هتل!

حیف که ساحل اختصاصی هتل را مدتی است تبدیل به اتوبان کرده اند!و با فاصله ای دورتر باید به دریا نگاه کنیم...

شب با برو بچ میریم سمت مرکز شهر..راننده ما را میبرد به مجتمع تجاری زیتون و تمام راه تاکید میکند که اگر میخواهید قشم بروید اصلا اینجا خرید نکنید!فقط تماشا کنید...(چقدر هم که ما عشق خرید هستیم!)

اجمالی چرخی می زنیم و راه می افتیم به پیاده روی در خیابانهای اطراف..ساعت حدود 10 شب است و خلوت و هوایی خوب...شام میخوریم و یه پراید میگیریم و همگی میچپیم داخل پراید!به راننده میگم کلی قیمت پرایدت زیاد شدا....!میگوید احسنت!

فرناز می پرسد فردا کجا برویم؟ب می گوید:بروید آب گرم که 25 کیلومتری شهر است؟فری می پرسد یعنی برای آب تنی؟میگوید:احسنت!!

باجناقم می پرسد قلعه پرتغالیها فردا برای بازدید باز است؟میگوید :آخه چیزی نداره که...باجناقم می گوید:یعنی خرابه است؟راننده می گوید:احسنت!!

شب چرخی در محوطه می زنیم...فرناز میگوید:بچه ها...ستاره ها رو نیگا کنید...

آسمان عین یک تکه مخمل سیاه منجوق دوزی شده زیبا بود....

سه شنبه:

چشم باز میکنم و خلیج نیلگون را میبینم..پولکهای طلایی رنگ آفتاب روی دریا پخش شده است...

بعد از صبحانه همگی به سمت دریا می رویم...کنار صخره های ساحل حدود 7 سرباز مسلح ایستاده اند...انگار وظیفه حفاظتی دارند...بعد از گذر از صخره ها به قسمت کوچک شنی ساحل میرسیم...

بی هیچ وقفه ای پاچه ها رو ور می مالم و بروبچ رو مجبور میکنم که پاچه هارو ور بمالند!و پا در دریا فرو میکنیم...آب سرد هرچند ثانیه یکبار مچ پاهای فرو رفته درشن ما را به بر میگیرد...واقعا سرزمین من،سرزمین چهار فصل است....

بعد از آب بازی به هتل بر میگردیم تا به پیشنهاد مامان همسری،استراحتی بکنیم و دوباره بزنیم بیرون...

الان تو ایوان اتاق نشسته ام...به آفتاب اجازه داده ام تا بی پروا مرا زیر نظر داشته باشد...می نویسم و هر از گاهی به دریا نگاه میکنم...تا به حال 68 تا کشتی و شناور تو همین یک تکه منظره روبرویم شمرده ام....

احسنت به اینجا که نخل و آفتاب ،فراوان دارد....

 

 


برچسب‌ها: سفرنامه
نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1392ساعت 12:3 توسط |

*بله...یک سرمایی تجربه می کنیم در حد آمادگی واسه رقابتهای المپیک زمستانی آلاسکا!!آلودگی هوا هم که اضافه شده،مطمئنا با این شرایط تیمی نیست که ما آذربایجانیها ازش نبریم!!

در راستای انجماد خون در رگهای انگشتان دست و پا و فرو بردن پنج انگشت با دستکش در دهان،و ها کردن و قطع امید کردن از آب شدن یخ نو ک بینی،تعدادی از سلولهای خاکستری تلاش کردند تا از جمود همیشگی خارج شده و یه فکری به این حال و احوال بکنند!فکر خاصی هم نکردند...گفتند همینه که هست!کلا حال لباس اضافه پوشیدن نیست..چون از این که شبیه خرس دیده بشم،خوشم نمیاد!نوک انگشتان دست رو هم کاری نمیشه کرد..باهاش کنار اومدم!

ولی اینکه خونه ها چقدر سرده،خودش داستانیه...از تجربیات دوستان و آشناها بهره می گیریم...از دوستی که کلاه میذاره میخوابه ،از کیسه آب گرم که نیم ساعت قبل از خواب داخل رختخواب انداخته میشه تا در اثر برخورد بدن با ملافه سرد ایست قلبی ایجاد نشه...

اگر به همین منوال ادامه پیدا کنه،مقداری هیزم تو هال خونه آتش میزنیم،و به روش سرخپوستی میشینیم پای تلویزیون تا سریال "بریکینگ بد"رو ببینیم و همین جوری حال کنیم و هی بگیم لامصب عجب سریالیه...عجب باحاله...و هی به ساعت نگاه کنیم و بگیم ،جهنم ،قسمت بعدی رو هم نگاه کنیم..فرض میکنیم کشیک هستیم و باید بیدار بمونیم!!!

*در راستای اعترافات اینجانب راجع به برهم زدن اوضاع و احوال دنیا،همین بس که باید بگم ،یکی از آخرین شاهکارهای من،تصمیم به سفر به آفریقای جنوبی بود..حدودا یکی دو ماه پیش گیر داده بودم که میخوام پولامو جمع کنم برم زرافه سواری..پیتیکو..پیتیکو...حتی با یکی دو تا از دوستان هم داشتیم حساب میکردیم که همگی جون بکنیم ،پول جور کنیم ،یه گروه بشیم تا با یه تور لیدر با حال بریم ..این شد که خدا بیامرز،نلسون ماندلا بالاخره بعد از مدتها بیماری یهو تکلیفش با این دنیا معلوم شد و دار فانی رو وداع گفت و آفریقا ی جنوبی کلی مشغول این مراسم و بگیر و ببندا بود...!و اسمش اومد سر خط خبرها!

و دومین شیرین کاری مربوط به این بود که از اونجا که کلا ارادت خاصی نسبت به روسیه و جمهوری های

اقماریش پیدا کردیم،با خودم تخیل می پروراندم،اگه قسمت شدو پولی گیر اومد،سال بعد بریم اوکراین!

و حتی برای دکتر بابک که در سفرنامه باکو،برام کامنت گذاشته بود،جواب داده بودم که خدا رو چه دیدین،شاید یه روز از سفرنامه اوکراین و خاطراتی که با شما داشتیم ،نوشتم...

آقا،یعنی این حرف از دهان من بیرون نباید می جست ،که جست!مردم غیور و مقاوم اوکراین ریختن تو میدون استقلال و بقیه شو رو هم خودتون میدونید....

خلاصه،اگر از کشوری خیر ندیدین!اگر تو سفارتی بهتون گیر دادن،اگر اصلا حال نمیکنین اسم یه کشور ی رو نقشه باشه،فقط اسمشو بدین به من!اسم تحویل بدین،تحول،جنگ،انقلاب تحویل بگیرین!!رزومه کاری پر و پیمونی هم در این مورد دارم،جیک ثانیه خدمت دوستانی که در جریان نیستند ارسامیکنم!!

دیگه خودم از خودم خجالت می کشم!!والا...!!

 

نوشته شده در شنبه هفتم دی 1392ساعت 15:14 توسط |

*هوا نیمه جوانمردانه سرد است!یه چیزی تو مایه های خیلی سرد...ولی خیلی حال میده...باعث شده که دیگه بلوز پشمی یقه اسکی ای که چند سال بود از تو بقچه درنیاورده بودم،بار دیگر به تن کنم... همچین با دهن پر منفی هجده درجه رو به زبون بیارم و یه جور  برای دوستان ساکنان مناطق گرمتر افه بگذارم!

*مریض میگه از وقتی برای قلبم باطری گذاشتن،کف پای چپم گاهی میخاره!

*کتاب "خاک غریب"نوشته "جومپا لاهیری" رو امروز تموم کردم...صفحه اول این کتاب یادداشتی هست بر این مبنا:

فرناز عزیز،تولدت مبارک     ساینا و ویدا،تابستان 88

این کتاب رو بالاخره مهر ماه از کتابخونه فرناز کش رفتم...فکر میکنم به این زودیها هم از این سرقت خبر دار نشه!فرقی هم نخواهد کرد...عمرا این کتاب رو بهش پس بدم.....

چیزی که لاهیری را از نویسندگان دیگر متمایز می کند،نوشته هایی است ساده و در عین حال سرشار از جزییات که همچنان که او قدم به قدم زندگی شخصیت هایش را بر خواننده اشکار می سازد،قلب ادم را به درد می اورد..اندوه بزرگی که در کارهای اوست،نتیجه پیوند غربت او با غم های دیگری است که گریبانگیر زندگی همه ماست،مرگ عزیزان،پایان عشق ها، و فروپاشی خانواده ها.....­.-بوستون گلوب

این کتاب 360 صفحه ای،شامل 8 داستان است.که 5داستان اول هر کدام قصه هایی مجزا هستند.3 داستان آخر در آخرین بخش به هم پیوند می خورند...از اون کتابها که خوراک منه....عمق داره،تصویر کاملا برای آدم مجسم میشه...به قول سروش ،پرسپکتیو داره...تمام اون صحنه ها ،عین فیلم بی هیچ ابهامی جلوی چشمم بود....وقتی داستان "خاک غریب"رو میخوندم بارها بغض کردم...بارها یاد دکتر جوراب افتادم...

وقتی داستان"جهنم-بهشت"رو میخوندم نا خود آگاه یاد دوستی  در لوس انجلس  می افتادم...

و بخش آخر کتاب..داستان"رفتن به ساحل"دیوانه کننده زیبا و غمگین بود...آخرین جمله این کتاب:

ما مراقب بودیم.وتو از خودت هیچ چیز به جا نگذاشته بودی....

نوشته شده در سه شنبه سوم دی 1392ساعت 10:29 توسط |




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت