خاله آذر

چند نفر طی سفرنامه نویسی پاریس،برام به صورت خصوصی یا عمومی ،کامنت گذاشتند که سفرنامه ت اصلا حس و حال سفرهای قبلی رو نداره یا انگار مینویسی که نوشته باشی و یا شاید دیگه سفر برات عادی شده.... شاید قبل از اینکه برم،تو ذهنم بود که خلاصه تر بنویسم.چون تو سفر به شهرهای جدید و پرجاذبه تنها چند ساعت برای خواب فرصت میماند،که من یکی دو ساعت از اون رو همیشه اخر شب به نوشتن و پست کردن میگذرونم.شاید علت اینکه هرشب مینویسم،در یک جمله این باشد که"فردا حسش میپرد!" و چون اهل یادداشت برداشتن نیستم(با تاسف بسیار)احتمال اینکه جزییات از یادم برود خیلی هست...

 و قسمت اصلی ،حس من به پاریس :

قبل از اینکه مسافرت برم،یه نگاه به کتابخونه ام انداختم و دیدم تنها از کتابهایی که طی سالها راجع به فرانسه خوندم و دارم،نزدیک به 12000 صفحه مطالعه داشتم.حالا شاید 10 درصد از مطالبش هم یادم نباشه،ولی یک زمینه ذهنی مهیا میکنه... پاریس،دقیقا همون چیزی بود که میبایست باشه...همونی که تو فیلمها دیدیم،تو کتابها خوندیم...پاریس یک موزه سر باز و همیشگی...کوچکترین چیزی،حتی یک ابخوری میتواند یک مجسمه بسیار زیبا باشد...پاریس،شهر مارک و مد،پاریسی ها و آرتیست بازی هاشون،شهری از همه رنگ...پر از سیاهپوست هایی که بعضا تو شیکی و استیل،کم از ریحانا ندارند...پاریس و درهای بسیار زیبا و بزرگ چوبی...پاریس گاهی خیلی گرم...هوای خوب...ابرهای پنبه ای کاخ ورسای...کوچه های شمشادی ورسای...پاریس کثیف و لعنتی...پلهای زیبا،عرض کم رود خانه سن،سنگفرشها... در اینکه حال و هوای خاص حودش را دارد،در اینکه پایتخت فرهنگی اروپاست،در اینکه همه جا هنر حرف اول را میزند شکی نیست...مطمئنا شهری است که صدبار هم بروی،جایی برای کشف کردن خواهد داشت...

ولی در هر سفر،یک تعداد خاطره پررنگ می ماند...به مرور هیجان نسبت به عظمت و زیبایی کاخها و قصرها و بناها،جایش را به تحسین و لذت میدهد...در هر سفر،در هر شهری،یک کسی،یک صحنه ای،یک طبیعتی منتظر ماست،تا پررنگترین خاطره ما از ان سفر شود... اگر ساعتها تو گرمای ظهر ،شش نفری قدم نمیزدیم و خیابانها را گز نمیکردیم...اگر پابرهنه با مجسمه زنی غمگین و دست به چانه عکسی نگرفته بودم،اگر من و دینا،تکه های یخ رو،روی سرمون نمیذاشتیم تا خنک شویم و اب از سروصورتمون نچکیده بود...اگر تو کافه دم یکشنبه بازار،کنار اون همه دستفروش ساعت و عطرهای تقلبی و موبایل های دزدی،چای نخورده بودیم...اگر در زیر بارون ،تا اونجا که میشد خیس نشده بودیم و لذت نبرده بودیم...بی گمان،عکسهای من از این سفر،منتهی به چند عکس از ایفل و نتردام و ورسای میشد که اگر با فتوشاپ،سر هر مسافری رو تو این عکسها عوض کنند،هیچ تفاوتی با هم نخواهد داشت...

بعضی شهرها،بعضی جاها،کشش خاصی دارند...مثل شبهای شیراز،کوچه پس کوچه های قصرالدشت...بام شیراز...مثل خاک سرخ جزیره هرمز...مثل پیاده روی در یکشنبه شبی در ساحل بیروت ...مثل کوچه های سنگفرش و قهوه زده بیبلوس....مثل روستای کنگ در نزدیکی مشهد،در یک غروب پاییزی....مثل اسکله ای در کیش،و خاطره کشتی ای که بین کیش و لنگه رفت و امد میکرد... مثل بم،قبل از زلزله و عکسهایی که سوخت...مثل باغ شازده کرمان....مثل زمستان سرد وین،مثل دیدن اقیانوس از فراز تله سیژ در سنگاپور...مثل دیدن اسب آبی و حیرت از عظیم الجثگی این حیوان....مثل نمای زیبای بنجره ای از مسجد صورتی رنگ پوترایاجا به بیرون...مثل صخره های سیاه مکه...مثل شبهای استانبول....مثل اصفهان که همیشه به سختی از ان شهر دل کنده ام....مثل خانه های سفید رنگ تونس و گل های خرزهره...مثل دری آبی در سید بو سید...مثل داوودی های سفید کنار مزار بهبودوف در باکو...مثل تمیزی و سفیدی بودروم...مثل سنت پطرزبورگ رویایی....مثل باران پارک ساکول نیکی مسکو....مثل بام مریوان....مثل دریاچه زیبای روستای سیلوانه....مثل کلیسای سنت استپانوس جلفا و سنگهای کرم و صورتی رنگش.... در هر شهری،در هر سفری کسی منتظر ماست.نشانه ای...حسی...رنگی....غمی... خستگی ای...دوستی ای...و اینهاست که باز اشتیاق سفر را زیاد میکند...

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 11:25 توسط |

خداحافظ شيريني ماكاغون هاي رنگ رنگي...خداحافظ باگت هاي برشته...خداحافظ بون ژوق شنيدنهاي متوالي...خداحافظ صدها عكس سلفي رو ديوار فرودگاه اورلي....

سلام دوست جديد من ،يادگار اين سفر...

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 13:58 توسط |

صبح به گورستان زيبا و سرسبز پرلاشز رفتيم.سر مزار صادق هدايت و غلامحسين ساعدي...بر سر گور مارسل پروست رفتم و ضمن عرض سلام ازش پرسيدم واقعا در مورد من چي فكر كرده بودي كه منو با عذاب وجدان نخوندن در جستجوي زمان از دست رفته تنها گذاشتي!هوا خيلي خنك شده بود.در مسيري از پله هاي گورستان اكنده از برگهاي زرد رنگ پايين امديم...بيشتر شبيه يك دوشنبه پاييزي بود...

شب،شام اخر را در كشتي روي رود سن خورديم....هميشه همين طور است،سفر كه به روزهاي اخر ميرسد،همسفرها با هم اخت ميشوند،ميخندند،يك سو ميشوند،از هم شماره و ايميل ميگيرند....ولي تجربه من ثابت كرده از هر سفر معمولا يك يا دو نفر يا يك خانواده دوستي پايداري برقرار ميكنند...دوستي اي كه حس خوبي ايجاد ميكند،دوستايي كه بازهم روزي ،جايي همديگررا خواهند ديد...

پاريس،دقيقا همان چيزي بود كه سالها خوانده بودم.پاريس،سرسبز،مسطح،نوراني،همه جا غرق در هنر و آثار ديدني،ادمهاي شيك،از همه رنگ،از همه نژاد.....

در پاريس از چراغ قرمز رد ميشوند،ممكن است گارسونها چندان مبادي اداب نباشند،سه نفري با يك بليط مترو از گيت ورودي بپرند،تو خيابون متلك بپرونند!پاريس همان حال و هوايي را دارد كه همه ما ها از پاريس انتظار داريم...

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 3:28 توسط |

صبح پياده رفتيم لوور.امروز ابري بود.ساختمان كاخ لوور و سقف هاي بلندش رو بيشتر از هر چيزي دوست داشتم.نقش برجسته هاي رنگي هخامنشي عالي بود.سالن تابلوي موناليزا خيلي باشكوه بود.جلوي تابلو هم كه شلوغتر از پنجره فولاد حرم رضوي...ظهر تو يه رستوران تركي غذاخورديم،نميدونم چه مرضيه كه ما هميشه يادمون ميره كه از روز اول دنبال رستوران تركي بگرديم!تا بتونيم دلي از عزا از غذا دربياريم.بعد از ظهر رفتيم به منطقه اي در شمال پاريس.يكشنبه بازار!اگر چشمان من رو ميبستند و در اين منطقه باز ميكردند و ميگفتند در مراكش يا الجزيره هستي حتما باور ميكردم...از اون منطقه هاي مركز يا جنوب شهري..دست سياها،يه عالمه عينك و عطر و ساعت بود و ميفروختند...يكشنبه بازار دقيقا مثل بازارهاي سرعين...جاي جالبي بود..نيم ساعتي چرخيديم و به پيشنهاد دينا،با مترو رفتيم "مرسي ويليج"...حومه پاريس...يه جاي خوش آب و هوا كه يك سري خانه ها و مغازه هايي روستايي شكل ساخته بودند..مردم براي تفريح و سينما و غذا خوردن امده بودند...يه شاپينگ مخصوص حيوانات رفتم...از سگ و گربه و همستر و خرگوش و طوطي و ماهي .....داخل ويترين ها بود،لامصب پرنده هاش هم بغ بغو ميكنند!يه ابخوري مخصوص حيوانات هم داخل مغازه داشت...رفتيم داخل يه بيسكوييت و شيريني فروشي سنتي...ميدونين چي ديدم؟گفتم بچه ها،اينا نوقا(يكي از شيريني هاي سنتي تبريز)هستش...بعد اسمشو نيگا كردم ديدم به فرانسه نوشته نوقا!تازه يه شبريني ديگه هم ديدم كه نوشته بود"كانفت"...البته با اوني كه ما ميدونيم فرق داشت....بستني خورديم و رفتيم تو يه پارك قشنگ...كم كم بارون گرفت،.،،واي....يهو بارون سيل اسا شد...قطره هاي بارون تغ تع ميخوردن تو سر و صورت ما كه زير يه درختي پناه گرفته بوديم....يهو من پريدم زير بارون...دنبال من دينا اومد..فرزاد...بعدش كم كم همه گروه...شديم موش آب كشيده،،،،بارون خيس خيسمون كرد...محشر بود...محشر ....تو مترو همه نگاهمون مي كردن...خاطره شد،خاطره...اينجا هوا تا ساعت ١٠ تقريبا روشنه...اينجا گربه خيلي كم داره!شايد اصلن نديديم!پاريس هم حال خاص خودش رو داره....
نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 0:44 توسط |

در هوايي نسبتا ابري و خوشبختانه با اتوبوس به ورساي ميرويم.تا بتوانيم مسير سرسبز و جنگلي پاريس ورساي را ببينيم.باغ ورساي زيباست.سه نفردر كاخ از فرط ازدحام و گرما غش ميكنند!البته خوشبختانه از گروه ما كسي بد حال نشد...شب يكشنبه است و ملت ديوانه وار تو مراكز خريد و بيرون ول هستند...از بعد از ظهر صداي ببو ببوي ماشين پليس تو شهر طنين اندازه!از فروشگاه مياييم بيرون يكهو نزديك ٢٥ يا ٣٠ خودروي پليس ميبينيم...تظاهراتي بر پاست،احتمالا در دفاع از مردم غزه...از اين ور مردم با چفيه و تاپ شلوارك شعار ميدهند،از اون ور پليس ها و گارد اماده ...هيچي ديگه!ما از كنارشون گذشتيم!الان دارم مينويسم،منتظر هستم سوپ پياز كه گويا از خوردنیهای معروف فغانس هست بخورم.يك پسر سياهپوست،دستش رو اورد كه گردنش رو بخارونه...يا خدا ،چشم دو تامون به پشت بازوي طرف با اون رنگ شكلاتي از حدقه دراومد!يك سياهپوست هم با آمپلي فايرش اومده جلوي ماها داره رقص پاشنه ميكنه...از كل چهره اش من فقط دندانهاي سفيدش رو ميتونم ببينم...اهان،اينم بگم كه سوپ پياز رو اقلا اينجايي كه من خوردم،شما نخوريد!يك پياز تقسيم بر چهار قسمت داخل اب گوشت،كه روش پنير ريختند و گذاشتند تو فر،تا پنير روي سوپ آب بشه!اوضاعيه ها...اين رقاص هم انقدر تق و توق كرد،تا خانواده ميز بغلي ما با پنج تا بچه يكي از يكي از خوشگل ترشون درسنين ٤،٦،٨،١٠،١٢ سال!بلند شدند و رفتند...!يك شب آخر هفته پاريس:شلوغ،رنگ،هيجان،بي خانمان ها،شيك و پيك ها،با كلاس ها،دانشجوها،مست لايعقل ها،نور پردازي ها،مجسمه ها،تاريخ،موزه،سياهپوست ها،عربده كش ها،تضادها،اختلاف طبقاتي ها،زندگي...
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 2:49 توسط |

صبح از ساعت ١٠:٢٠ همراه با سه تا از همگروهها و ليدرمون،راه افتاديم به پياده روي و محله گردي...از روي پلهاي رود سن گذشتيم.روي پل عشاق كه همه قفل به آن بسته اند،عكس گرفتيم و من هم دستمال كاغذي بستم!!ياد كليپ تيلور سويفت افتادم...كنار رودخونه ،جعبه هاي بزرگي به رنگ سبز تيره وجود داره كه وقتي درشون بسته است،بيشتر شبيه تابوت هستند!اينها كتابفروشي هاي دست دومي هستند...اولين كتابي كه به چشمم خورد،شازده كوچولو بود...يه كاغذ تو يكي از اين قفسه ها بود كه نوشته بود:اينجا رو مادرت تميز نميكنه،لطفا تميز نگه داريد!!به محله سن ميشل و سن ژرمن سر زديم...تو يه كافه خياباني نشستيم...اخراش سر از باغ لوگزامبورگ دراورديم.نشستيم زير سايه تا استراحتي بكنيم و گپ و گفتي زديم...اخرش در اون اوج گرما،تونستيم از كنار استخر زيباي اين باغ بگذريم و از اركستري كه تو هواي ازاد مينواخت،ضمنا فيض ببريم و بالاخره خودمونو به يه مك دونالد برسونيم! احتمال گرمازدگي خيلي زياد بود...بعد از ناهار،من و دينا،بقيه رو راهي هتل كرديم و به خيابون گردي ادامه داديم...پانتىون و كوچه هاش رو پشت سر گذاشتيم...سحر!من چند تا كتابفروشي درست و حسابي رفتم و اصلا نتونستم تا اين لحظه از نوري بيلگه چيزي برات پيدا كنم...به تلاش خودم دارم ادامه ميدم!با دينا دوباره اومديم سمت بلوار سن ميشل...ديگه بعد از شش ساعت پياده روي يه كم حالي به حالي داشتين ميشديم!اورفتیم بستني فروشي پشت نتردام كه بستني هاي معروفي داره و الان اسمش يادم نيست...خوشمزه ترين قسمت قضيه،ليوان اب و يخهايي بود كه اورد..موقع بيرون اومدن يخها رو دونه دونه رو كله مون ميذاشتيم تا آب بشه!گپ زنان به هتل رسيديم... دوباره ساعت ٧ با تعدادي از همگروهها راه افتاديم...با مترو به ميدان باستيل رفتيم.زندان باستيل كه الان به جايش اپراي باستيل احداث شده است.به توصيه يكي از دوستان دينا از راهي رفتيم كه زماني پل و خط راه اهن ونسان بوده است.مسير قبلي خط آهن تبديل به راهي سرسبز و دالاتهاي پر از گل و پيچك شده است.جالب است كه اين راه سبز در ارتفاعي تقريبا معادل سه يا چهار طبقه ساختمان بنا شده است...بسيار دنج،خاص،سبز...حدود يك و نيم كيلومتر پياده روي كرديم.بعد بامترو به محله خانه ويكتور هوگو رفتيم.محله اي كه اكنون بسيار اعياني،يهود نشين و متشكل از خانه هايي با اجرهاي قرمز رنگ گرداگرد پاركي زيبا بنا شده اند...طبقه همكف تماما گالري هاي هنري است...بعد از كلي پياده در خيابان باحال مغ،با مترو برميگرديم...مردي ترومپت در مسير ميزند...خيلي خوب است...با دو تا از همگروهها نزديك هتل شام ميخوريم...امروز نزديك ٩ ساعت كوچه پس كوچه و محله هاي پاريس را گر كرده ام...پاريس شبهاي زنده اي دارد.پاريس تميز نيست.
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم تیر 1393ساعت 2:44 توسط |

صبح ساعت ٦:٣٠ بيدار شديم!بعداز صبحانه ،چرخي دور و بر هتل زديم.همه يا خودشون داشتند ميدويدند،يا با همسرشون،يا با سگشون! با گروه شروع به گشت تو محله سن ميشل و سن ژرمن و سوربون كرديم.خيابونهاي باريك و سنگفرش،كافه هاي منطقه دانشگاهي و روشنفكري...جاهايي كه يه زماني پاتوق سارتر،سيمون دوبوار....بوده...واي كه چه كتابفروشي هايي...واي كه چه گالري هاي هنري،روبروي دانشگاه بزاق(هنر!)....جاهايي كه ادم تصورش سخته چجوري اتوبوس تو اين كوچه ها ميره و پارك ميكنه و كلا كسي مشكلي با اين مساله كه پشت ماشين بمونه نداره...!مجسمه عظيم مرد چاق و عريان كه از آثار هنرمند كلمبيايي الاصل هست كه تخصصش مجسمه انسانهاي چاقه,كنار دانشگاه سوربون خيلي باحال بود... باغ لوگزامبورگ،كليساي نوتردام با سبك گوتيك و عظمت خاص خودش...لامصب اين قسمت شهر همه جاش موزه و ديدني است... به مون ماق ميرويم.تپه اي كه جزو منطقه بلند پاريس محسوب ميشود و مشرف به شهر است...براي رفتن از محله هاي ديدني رد ميشويم.به پيگال ميرسيم.بلواري كه كاباره مولن روژ(آسياب قرمز)همچنان به فعاليت خودش در اين منطقه ادامه مي دهد.اينجا پر از مغازه هاي ارزان فروشي و سياه پوست نشين است...پيگال نايت لايف خاص خودش را دارد...به نظرم بايد ديدني باشد!از كوچه هاي باريك و سنگفرش بالا ميرويم.چه خانه هايي،چه منظره اي....به تپه ميرسيم.پر از جمعيت،پر از نقاشها و اجراهاي خياباني...پر از رنگ،آفتاب...و كليسايي عظيم و زيبا...فرصت كوتاهي براي ناهار خوردن داريم.ميز بغلي ما خانواده اي انگليسي نشسته اند،نميدانم چرا حس ميكنم تمام مدت دارند به با عجله خوردن من ميخندند!پسر خانواده بعد از بلند شدن من خنديد و گفت من بايد يه داستاني راجع به اين بنويسم...به نظرم امشب تو وبلاگش داره راجع به زني اهل خاورميانه مطالب بامزه اي مينويسه!! با فانيكولر پايين مياييم...از كوچه اي كه پر از سوغاتي و جينگول فروشي است ميگذريم،به بلوار پيگال ميرسيم و منتظر اتوبوس هستيم.يكهو يك صداي جيغ و دادي بلند ميشود،چند تا دختر در حاليكه نشسته اند،انچنان دعوا ميكنند و جيغ و جيغ كشي و سليطه بازي به زبان شيغين فغانس ميكنند كه بيا و ببين...گروه خيلي سعي كرديم بفهميم مساله سر چي بوده ولي راه به جايي نبرديم..اتوبوس ما مي آيد و صداي ژق ژوق فحشهاي انها كم كم دور مي شود... عصر،با مترو به لادي فانس ميرويم.البته وسط راه مترو يك ربع متوقف ميشود و اعلام ميكنند كه دو تا دزد گرفته اند!و قطار عوض ميكنيم.بعدش يهو پله برقي خراب ميشود...البته من ميگويم كلاس كار من در حد خراب كردن اين چيزهايي جزيي نيست...من تو خط جنگ و انقلابم!! از منطقه مدرن و ساختمانهاي مرتفع پاريس به سمت محوطه ايفل بر ميگرديم.دم غروب ساعت بسيار خوبي براي عكس گرفتن است.كم كم شب فرا ميرسد و نور پردازيهاي ايفل شروع ميشود.در صفي طولاني مي ايستيم تا با اسانسور به طبقات ايفل برويم.از طبقه دوم،براي برگشت با اسانسور بايد در صف طولاني بايستيم.در نتيجه با پله ها برميگرديم...فكر ميكنم حدود ١٥ دقيقه يك ضرب پله پايين امديم.براي برگشت به هتل و سوار تاكسي شدن در صفي طولاني مي ايستيم!اينجا بدون صف انگار تف هم تو صورتت نميكنند... پاريس زيباست...زنده است...كثيف هم هست...سرسبزترين پايتخت اروپاست...اينجا بوي دو چيز بسيار به مشام مي رسد:عطر و ادرار.
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر 1393ساعت 4:16 توسط |

صبح گشت شهري شروع شد،ترافيك هم به خوب و با دقت گشتن شهر بيشتر كمك كرد.هوا گرم و بسيار آفتابي بود.از خيابان طولاني قيوولي(ريوولي خودمون!)ميگذريم.چند دور دور ميدان كنكورد ميزنيم تا تمامي توضيحات رو بشنويم.همين يكي دوروزه ،روز ملي بوده و همه جا در حال جمع كردن صندليها و تاسيساتي هستند كه برپا شده بود.از اقك دي تفيومف يا همون طاق پيروزي يا شارل دو گل اتووا ميگذريم... شانزه ليزه در روز... محله اعيان نشين فوش،كه سربالايي كمي دارد و در انتها به ميدان بزرگي كه مشرف به غول آهنين است را طي ميكنيم... ايفل در روز... يكي از زيباترين مكانهايي كه امروز رفتيم،اپراي گارنيه بود.بسيار مجلل و پر از جزييات...يك لحظه صحنه هاي مهماني هاي فيلم"دوشس" در ذهنم تداعي شد... گالري لافايت،يك مركز خريد بزرگ... سقف لافايت به قدري زيبا و پر از شيشه هاي رنگي بود...به قدري تزيينات سقف و طبقات و ايوانهاي اين مركز خريد، رنگي و پر از جزييات و ديدني بود... مردم به طرز غريبي به خريد مشغول بودند.حتي براي ورود به كيف فروشي صف بسته بودند...در پاريس شديدا حس اينكه بايد خريد، به آدم القا ميشود! شب،تنها به گروه ملحق ميشوم.خستگي راه از تن چند نفر من جمله همسرمحترم در نرفته است و استراحت را ترجيح داده اند... شانزه ليزه در شب... از ساعت ٨ تا١١ شب با تور ليدر،شانزه ليزه رو راه ميروم.به كافه فوگت ميرسيم.كافه اي كه پاتوق افراد مشهوراست.از ساركوزي تا بينوش...و اسامي افراد مشهوري كه به اين كافه امده اند،روي لوح هاي فلزي كف پياده رو حك شده است... به فروشگاه اصلي لوييز ويتون ميرسيم.ميخواهيم برويم سرك بكشيم!مردك خوش تيپ از داخل سرش رو به علامت منفي تكان ميدهد و اذن دخول نمي دهد!خوب فكر كنم حق هم داشت،اصلن به چه چيز قيافه ما مي ايد كه لوييز ويتون خر باشيم! از جلوي دفتر فروش ايران اير تنها شركت ايراني كه در شانزه ليزه ملك دارد و قبل از انقلاب خريداري شده است،رد ميشويم... دقيقا وسط خيابان شانزه ليزه،عروس و دامادي چشم بادامي ايستاده اند تا عكاس از انها عكسي در قاب اغك دي تريموف بگيرد... به قدري عروس ساده است كه شورش درامده است.يك دم اسبي با كش سر!ولباس عروسي كه جيب دارد و كراوات داماد در جيب عروس است!! ما پشت چراغ قرمز كنار خيابان مشغول تماشاي اين صحنه رمانتيك هستيم.چند پسر سياهپوست كنار ما ايستاده اند.يكي از انها به عروس و داماد اشاره ميكند و به من ميگويد:وري رمانتيك!چيزي نميگويم.ميگويد:آي لاو دم!ساكت هستم..ميگويد:آي لاو يو!چراغ سبز ميشود،ميگويد:كام ويت مي...كام آن...! با دينا،تا ميدان كنكورد ميرويم،از خيابان پشتي كه منتهي به كاخ اليزه ميشود،رد ميشويم...از كوچه هاي اعياني اين منطقه ميگذريم...ساعت ١١ به گروه ميپونديم و با مترو برميگرديم.متروي قديمي...راهرويي بعضا در حال تعمير...كثيف...بوي نا....مردي كه كلارنت ميزند و صداي ان در سرتاسر راهرو اكو پيدا ميكند.... ادمها بعضا غير عادي شيك هستند.غير عادي خوش پوش و خوش تيپ هستند.ادم شك ميكند كه الان دفيله اي برگزار ميشود و اينها مدل و مانكن هستند! اينجا پر از چشم بادامي و سياهان آفريقايي تبار است... شب،قسمتي از راه را پياده تا هتل برميگرديم.كافه ها و رستورانهايي كه تيپ هاي بعضن بسيار خفني در انجا نشسته اند... اختلاف طبقاتي در اين منطقه موج ميزند...زني جلوي عابر بانكي،تشكي پهن كرده،نوزاد چند ماهه اي در گوشه اي از تشك است...زن شيشه ابجو را سر ميكشد،سرنگي را از نايلون در مي اورد...,
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم تیر 1393ساعت 4:0 توسط |

با ٩ ساعت تاخير پرواز از تهران،و با احتساب يك ساعت فرود در فرودگاه استانبول جهت سوخت گيري،و پروازي حدود ٦ ساعت،بالاخره به پاريس رسيديم.

با ديدن شهر و ايفل از بالا،تنها يه حس يادم اومد....

حس اون لحظه اي كه راتاتوي(كارتون موش سرآشپز)از تو ناودون يه ساختمون سر در آورد و يهو چشمش به شهر افتاد :پَغي...

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم تیر 1393ساعت 2:24 توسط |

فكر كنم ده روزي ميشد كه به همه ميگفتم فينال بايد آلمان و آرژانتين باشه...همه هم با من بحث ميكردن كه اگه برزيل تو فينال نباشه خيلي بي مزه ميشه!حالا مگه برزيل نمكه كه اگه نباشه غذا بي مزه ميشه الله اعلم!

ديشب با خيالي راحت،خاطري آسوده از اواسط نيمه اول رسيدم پاي تلويزيون....بقيه شم كه هم من ديدم هم شما!

اين آلمانها اعصابشون ،چهره شون،احساساتشون از فولاده...

تمام گلهايي كه نثار سزار عزيز ميشد،يادآور فينال 2002 بود...يعني اليور كان ،مرد lion faceبا چه حسي داشته بازي ديشب رو تماشا ميكرده؟

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم تیر 1393ساعت 10:43 توسط |

شش تا مريض با هم ريختن تو اتاق!هركدوم يه كاغذدستشونه،يكي جواب آزمايش،يكي فقط يه مهر ميخواد،يكي فقط يه سوال داره...
تجربه ثابت كرده اين مريضايي كه ميگن ما فقط يه سوال داريم،جزو گونه خطرناكترين مريضها هستند!عين اينايي كه تو يه صف بيست نفري  يه اداره يهو ميزنن ميان جلو،و ميگن :ما فقط يه سوال داريم!به شخصا من هميشه ميگم،اينجا همه يه سوال دارن،هيچكس دو سوال نداره!!
ووووالا!ديگه واسه ما كه نه...!
داشتم ميگفتم،...اين مريضا كه ميگن يه سوال داريم ،اگر در پي صدتا سوالي كه پرسيدند،اخرش دست يكي ديگه رو نگيرن و نيارن تو اتاق كه دكتر،اينم دخترخاله منه،يه گوشي بذار،اگه لازم داره ويزيت بگيره!بدونين كه به گونه بسيار باشعورش برخورد كردين!!
از بين اين شش نفر،يه پيرمرد كوچولوبا جواب اكو،درست واستاده جلوي ميز و ميخ به من نگاه ميكنه...بهش ميگم:حاج اقا،شما بفرماييد رو صندلي بشينين،اقاي دكترالان مياد...
سرشو مياره جلو و به من ميگه:دختر جون!فكر كردي من مثل تو جوونم؟!من نميتونم واستم..كارمو راه بنداز برم!
ميگم:منم عرض كردم حاج اقا،بفرمايين بشينين،الان كارتون تموم ميشه...
ايندفعه دستشو ميذاره رو ميز و بيشتر خم ميشه طرف من و ميگه:تو انگار نميفهمي من مثل تو جوون نيستم،نميتونم واستم!!
خوشبختانه اقاي دكتر سررسيد والا احتمالا الان اوني كه پاهاش قلم شده بود و نميتونست واسته من بودم!!
 
 
*كتاب"هست يا نيست" نوشته "سيما سالار" رو به اصرار و مز مز فراوان خانوم فروشنده تو گوشم،تو تهران خريدم...در كل فقط خريدم كه ديگه از دور و برمن دور بشه!
كتاب يك داستان خطي نيست.در چند اپيزود زماني متفاوت ميگذره كه تقدم يا تاخرش هم چندان مشخص نيست...
در كل خوراك من نبود.ولي جملات انفرادي جالبي داشت...نحوه بيان احساسات به صورت مجزا جالب بود...
"دلم براي شروع تنگ شده است،براي هرجور شروعي،براي هر جور آشنايي يي،براي هيجان نزديك شدن به ناشناخته ها،براي يواش خزيدن زير پوست همديگر و بعد نزديك شدن به گوشت و فرورفتن توي گوشت،توي ريه وقلب،توي معده،...،....لابد رسيدن به روده...خوب تهش روده است،بايدبه روده برسي و بعد مثل گه دفع شوي...گند بزنند به هر چه آشنايي توي دنياست.اصلن گند بزنند به اين زندگي،به جواني و ميان سالي وپيري و مرگ و اين حرف ها."
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم تیر 1393ساعت 17:19 توسط |

خيلي سال قبل،يه روز، فرزاد تو خونه صدام كرد و گفت:اون چه طرز بخيه زدنه؟چرا سوزن گير رو اونجوري دست ميگيري؟مگه اينجا جبهه است؟
گفتم نميدونم ،اينطوري ياد گرفتم لابد!
چند تا از جوراباش رو آورد،گفت اينا رو بهم بدوز...فكر كن داري بخيه ميزني،،،
بهم ياد داد كه سوزن گير رو مثل جراح دست بگيرم...حوصله كرد،مثل بابام كه حوصله كرد ودوچرخه سواري رو يادم داد،رو آب خوابيدن رو،درست رانندگي كردن رو...مثل مامان كه تو دوران دبستان،علي رغم بازيگوشيهاي من،برنج دم كردن رو يادم داد...اينكه چطور كتلت رو قالبي درست كنم...
الان ميدونم كه من به متد جراحهاي شيراز،سوزن گير رو دست ميگيرم.

نوشته شده در چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 11:35 توسط |

اول بگم اوني كه تو بازي چند شب پيش انگليس،كلاه خود شواليه ها رو ،رو سرش گذاشته بود من بودم!
دوم اينكه تو بازي ايران و آرژانتين،اونايي كه فك كردين من بودم ،نبودم!عروسك يوزپلنگ رو كه اون از من گرفت،همچين تكونش ميداد طفلك به دو بخش يوز و پلنگ تقسيم شد!عروسك ببعي رو هم ديه گو مارادوناشون،ازم كف رفت...
من رو نيمكت ذخيره ها بودم!و محو حركات آندو،پسر،فوتبال نشسته هم بازي ميكنه...
تمام بازي هم يه چيزي توجه منو به خودش جلب كرده بود:اينكه غير از بطري آب معدني،يه لباس هم كنار دروازه حقيقي بود،نميدونم سوىيشرت بود،شلوار بود،شلوارك اضافه بود،يعني چي بود؟

نوشته شده در یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 21:38 توسط |

هيچي ديگه...پير،پير است اگرچه شير باشد..
فقط كاسياس هم رفت تو آلبوم خاطرات من كنار پيتر شيلتون و اشمايكل و...
*راستي تو بازي استراليا و هلند،اون دو نفر تماشاچي رو كه لباس كوالا پوشيده بودن ديدين؟اون سمت راستي من بودم!
نسبت به استراليا احساسي ندارم،ولي هميشه با هلند مشكل داشتم!به نظرم ريشه مشكلم سيدورف بود،تضاد پوست سياه و لباس نارنجي رنگش رو اعصابم بوده فك كنم!همچين نژاد پرستي بودم من...متاسفانه!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم خرداد 1393ساعت 1:45 توسط |

بچه ها!اوني كه ديشب عروسك يوزپلنگ رو شونه ش گذاشته بود من بودم،انشالله بازي با ارژانتين عروسك ببعي ميذارم رو اين يكي شونه م!!
اصلن جام جهاني يه چيز ديگه است!!اينو خودم تنها كشف كردم!
از وقت بين دو نيمه،بازي رو سرپا نگاه كردم،آخراش به اين نتيجه رسيدم،نرمش كنم،خودمو گرم كنم،شايد كيروش منو صدا كرد تو بازي...مردك،مسعود رو جاي من برد تو زمين!!
از وقتي كه اسپانيا و پرتغال به اون حال افتادن،كلن من در مقابل باقي بازيها سكوت كردم،ولي ما خوب بوديم..حتي فك كنم خيلي خوب بوديم،چون ممكن بود خيلي بد باشيم!!
راستي،چون اين نيجريايي ها،اين شكلي بودن،ايرانيها اينقدر خوشگل به نظر ميرسيدن؟يا كلا خوشگل بوديم؟!
تو اين مدت داشتم واسه كاسياس غصه ميخوردم،واسه اينكه من هميشه مي مردم واسه دروازه بانهاي مسن!ولي اينبار به اين نتيجه رسيدم كه درسته كه اين سوراخ سوراخ شدن چيزي از شايستگيها و تيپ كاسياس كم نميكنه،ولي،حقيقي هم نوري تازه به چشم ببيندگان بخشيد!به نظرم،طرف اگه دوس دختري،عيالي چيزي داشت،بعد از بازي ديشب،كلا فرت شد!!
اهان،ضمنا قوچي همش منو ياد لين چان ميندازه چرا؟اندو هم كه ديشب اسوه اخلاق و حسن برخورد و پزشك تيم و اينا بود....فقط كارت زردرو كه گرفت،ديگه بيخيال بغل كردن سياها شد...!به نظرم يه چند تا ليچار هم به داور گفت...
حالا بي خيال اين همه حاشيه....بازي بعدي،اوني كه رو شونه ش،ببعي گذاشته منم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 11:51 توسط |

در راهروي دستشويي يك پارك سرسبز در اروميه   در كنار چند نفر ديگر ايستاده ايم.انصافا دستشويي خيلي تميز است.همين طور كه تو صف ايستاده ام،به لباس خوشرنگ و محلي زن جواني كه از توالت بيرون آمده و مشغول شستن دست و روشه ،نگاه ميكنم...دست راستشو آب ميكشه..دست چپشو...دوباره دست راست...شير آب رو آب ميكشه..كاسه سنگي روشويي رو آب ميريزه..دست راستشو آب ميكشه...ظرف مايع دستشويي قرمز رنگ گلرنگي رو كه با خودش آورده،ميشوره...رو شير آب  و دوروبرش آب ميكشه..،

يه دختر جووني ميره تو توالت.دوستش تو راهرو ايستاده و مقنعه ش رو جلوي دهنش گرفته..

دختراز داخل توالت ميگه:راستي چه خبر از ربابه؟

دختر بيروني ميگه:عكس جديدشو تو فيس بوك ديدي؟!برو ببين...رنگ موهاشو روشن كرده،بدجور تيپ زده!

دختر داخل توالت:جدي؟بايد ببينم...

دختر بيرون توالت:از وقتي اينجا دانشجو شدم ،هركس مهمون مياد من ميشم تور ليدر...ترم تابستون هم برميدارم...

صداي آب شلنگ از داخل توالت مياد..

يهو دختر بيرون توالت مقنعه رو از جلو دهنش برميداره و ميگه:راستي فهميدي ربابه از فوق ليسانس قبول شد؟

صداي آب شلنگ قطع ميشه!

دختر داخل توالت:نه بابا...جون من؟

دختر بيرون توالت:مگه خبر نداشتي....

صداي آب شلنگ اينبار با فشاري كمتر مياد....

دختر داخل توالت با صدايي آرومتر كه انگار داره با خودش حرف ميزنه:پس ربابه ارشد آبياري قبول شد؟عجب...

و من به اين فكر ميكنم كه احتمالا ربابه ارشد آبياري رو تموم ميكنه ولي اين زن جوون با لباسهاي خوشرنگ محلي،همچنان شير آب رو آبياري ميكنه...دست راست...دست چپ...ظرف مايع دستشويي گلرنگ...دست راست....

 

 

با رويا رفتيم براي دوستي مشترك كادو بگيريم.برگشتني ميريم تو يكي از فروشگاههاي بزرگ و چرخي ميزنيم.عينك آفتابي ها رو دونه دونه برميداريم و به چشممون ميزنيم و نظر ميپرسيم.

-رويا چطور شدم؟

-خرمگس معركه!

-الناز بهم مياد؟

-الان خيلي مرموز شدي!

-ولي رويا بي شوخي،اين عينك خيلي قشنگيه...فقط نميدونم چرا ناراحته،فشار مياره به صورت..

همين طور كه با عينك درگيرم،يه خانوم  حدودا شصت ساله سانتي مانتالي رو از پشت شيشه تيره ميبينم.بهم ميگه ميشه من عينك پرو كنم،شما نظر بدين؟

ما:بله...خواهش ميكنيم....

خانوم با چشمهاي روشنش يه عينك خيلي بزرگ ميزنه به چشمش و ميگه خوبه؟

من و رويا:مممم...قشنگه...ولي يه كم بزرگه واسه صورتتون...

خانوم:والا من عينك زياد دارم،ولي ميخوام كاملا مد روز باشه...

يه عينك ديگه برميداره و ميزنه به چشمش.

من و رويا:اين خوبه ها...

خانوم:مثل همينو از پاريس خريدم،دارم!

يه عينك دور نقره اي بر ميداره،ميزنه به چشمش.با روسريش داره ور ميره و ميگه :به نظرتون اين مد امسال هست اخه؟

با خودم ميگم نيست كه منم آخر مد...آخر آلا فرانگا هستم!الان دارم مد زمستان 2015 نيويورك رو تعقيب ميكنم!!!

خانوم ميگه مثل همين عينك رو تو يكي از برندهاي معروف تو ميلان ديدم،نميدونم چرا تنبلي كردم نخريدم!

رويا:كاش ميخريدين!

يهو خانومه به من نگاه ميكنه كه از پشت عينك با مارك و قفل و بند و بساط،دارم به تجلي پاريس هيلتون تو شهرمون نيگا ميكنم!و ميگه:اون عينك رو ميشه بدين به من؟اين خطهاي دورش،با هاي لايت موهام جور درمياد!

عينك رو ميدم.نيگا ميكنه و اروم با خودش ميگه:٩٠ تومان؟چه خوب...من اينو تو تركيه ١٠٠٠ لير ميخواستم بخرم!!

عينك رو ميزنه به چشمش و ميگه قشنگه ها...ولي انگار يه كم ناراحته!به صورت چه فشاري مياره...

من و رويا به هم چشمكي ميزنيم كه از همون پشت ،آروم بزن بريم!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 14:22 توسط |

آخرين كتابي كه از جومپا لاهيري خوندم"همنام"بود...
فكر ميكنم دليلي كه اين كتاب رو خيلي دوست داشتم رمان بودن اون بود.من ناگزير داستان بلند رو بيشتر از داستان كوتاه دوست دارم.شايد چون از اينكه قصه زيباي ما زود به سر برسه و كلاغه به خونه ش نرسه،خوشم نمياد..
"همنام يك داستان تاثير گذار خانوادگي است با دورنمايه اي از دغدغه هاي هميشگي لاهيري:مهاجرت،تضاد فرهنگ ها و پيوندهاي گسسته بين نسل ها.آشوك و آشيما از كلكته به آمريكا مي روند و ميكوشند خود را بادنياي جديد وفق دهند.گرچه آشيما ساليان درازي در آرزوي وطنش حسرت ميخورد.پسرشان،گوگول گانگولي،به دنيا مي آيد و خواننده در طول رمان شاهد بزرگ شدن او و رويارويي اش با دنياست:گرفتاري در بند وفاداري،تغيير مسيرزندگي،و ماجراهاي ويرانگر عاطفي.لاهيري با نگاهي نافذ و همدلانه انتظاراتي را كه والدينمان از ما دارد مي كاود و به تصوير ميكشد؛انتظاراتي كه با آن ميتوانيم بفهميم چه كسي هستيم."
زير خيلي از جملات اين كتاب خط كشيده ام.جايي كه گوگول در ايستگاه قطار،منتظر مينشيند تابه استقبالش بيايند،به قدري براي من عمق داشت...حتي هواي اون متن رو ميتونستم استشمام كنم...لاهيري خيلي ملموس مينويسه...
"عاقبت ،درست همان چيزهايي كه هيچ وقت نمي بايست اتفاق بيفتد و به ظاهر بي جا و بي ربط بوده اند،چيزهايي ديگر را پس زدند،دوام آوردند و ماندند..."


چند وقت پيش كتاب "پدر سرگي" از لىو تولستوي رو خوندم.اين چهارمين كتاب از سري كتابهاي صدسال با تولستوي بود كه خوندم...و باز هم داغ دلم تازه شد كه چرا دور چهارم تلاش جهت خواندن"جنگ و صلح"را شروع نميكنم!
"هرقدر به عقيده ي مردم كمتراهميت مي داد،وجود خدا رو در خود نيرومندتر احساس مي كرد..."

نوشته شده در سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 9:37 توسط |

چقدر جلفا نسبت به چندسال پيش تغيير كرده بود...چقدر از صدقه سري منطقه آزاد شدن ارس،مدرنتر شده بود.حالا اگر از مراكز خريد فراوان و هتل و ويلاهاي بالاي تپه در حال ساخت بگذريم،كلا به بافت شهري بيشتر رسيدگي شده بود.پاركها و امكانات رفاهي خيلي بيشتر بود.تميز بود....

از مزاياي امدن مسافر و مهمان،اينه كه با مهمانها ميشه هرچندوقت يكبار سري به جاذبه هاي گردشگري زد و براي بار چندم حالش رو برد..

چقدر كليساي سنت استپانوس قشنگتر شده بود..چقدر بعد از مرمت و برداشتن داربستها ،خواستني تر شده بود..از سراشيبي كه بالا رفتيم،و از زير اون پل سنگي قديمي كه با درختان سبز پوشيده شده،رد شديم تا به ورودي كليسا رسيديم...اين كليسا با اون سنگهاي بزرگ صورتي و شتري رنگ،بر دامنه كوه،محشره...آسمون و كوه و درختها و معماري قشنگ اين كليسا با ايوانهاي مشرف به استخري بزرگ با آبي كه به سبزي ميزد،با ماهيهاي تپل داخل استخر...با اتاقهاي زوار دور تا دور حياط...با اون بوته هاي رز كه كم كم در اثر گرما در حال پلاسيدن بودند،خيلي ديدنيه...

تو ورودي شهر هم كه چندتا از نمايشگاههاي اتوموبيل هاي پلاك ارس داير شده بودند...

از سمت جلفا رفتيم به سمت سيه رود و آسياب خرابه...ارس،همچنان سبز و پرآب...از دره رفتيم پايين تا به جويهاي آب كف دره برسيم...به اون فرورفتگي هاي دل كوه كه پر از خزه هاي سبز رنگ هستند و از بالاي هركدوم آبشاري ميريخت..باد ميزد و ابها رو به سر و صورتمون ميپاشيد...اينجا بايد پاچه ها رو ورماليد و پاها رو خيس كرد..

خوشبختانه آسياب خرابه خيلي خيلي پرآب بود...بعضي جاها به هميشه ديدنش مي ارزه...

-راستي زهرا،واسه پانسيونمون تو مركز بهداشت بالاخره كولرگازي گذاشته بودند!!

*

من دو سه سالي بود كه اروميه نرفته بودم.خيلي بزرگتر شده بود وپلهاي بيشتري زده بودند...مثل هميشه سرسبز...چرت زدن روي چمنهاي پارك حاشيه رودخونه كلي صفا داشت...از"بند" گذشتيم و رفتيم ورفتيم بالاتر...هرچي بيشتر رفتيم طبيعت زيبايي خودش رو بيشتر به رخ كشيد....كنار يه كوه سرسبز،مشرف به درياچه پشت سد،ايستاديم..واي كه چه منظره اي،اين درياچه ميرفت و ميرفت تو دل كوههايي كه در دوردست بلند و بلندتر ميشدند و رو قله هاشون برف بود....به قول رهي كه تو فيس بوكش نوشته بود"سوىيس ايران"...

اين جاده به قدري زيبا بود.دشتهاي سبز سبز كه منتهي ميشد به كوههاي بنفش و سبز تيره....يعني فوق العاده بود.خوشبختانه اسفالت خيلي خوبي هم داشت.رفتيم و رفتيم تا جاده يك سراشيبي طولاني پيدا كرد و در ادامه اون سراشيبي مراتع و زمينهاي كشاورزي هوش از سر ميبرد....رسيديم به روستاي سيلوانه....

هعي واي من از اينهمه زيبايي..كنار درياچه،بين كوهها،زمينهايي كه اسب و استرها مشغول چرا بودند...واي از اونهمه گل هاي سفيد و زرد و بنفش..واي از اون هواي پاك...بايد شب رو تو يكي از خونه هاي روي تپه ميخوابيدم تا صبح مثل هايدي با صداي زنگوله گردن گاوها بيدار ميشدم.....اين منطقه حداقل در اين فصل محشر بود...

درياچه اروميه نمكين و زيبا...تصوير كوهي كه در آب منعكس شده بود من رو به ياد گذشته هايي كه بارها و بارها در اين درياچه تا دم غروب شنا كرده بودم انداخت...خش خش نمكهاي سفيد زير پاهام،هم ناراحتم ميكرد و هم سويي از اميد در دلم روشن ميكرد....از جزيره گذشتيم و به ياد روزهايي افتادم كه تا همين لب جاده صاف جزيره شاهي ،تيرهاي چراغ برق داخل آبي قرمز رنگ بودند و با خودم بارها زمزمه كردم:

شير،شير است اگرچه پير باشد

پير ،پير است اگرچه شير باشد

 

 

 


برچسب‌ها: سفرنامه ها
نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 10:56 توسط |

خيلي هنر ميخواد كه تو يه جاي پاركي كه يه سمندسورن و يه ماگزيماي نقره اي رو بشه جا داد،يه 206رو همچين پارك كنن كه جاي صندوق سورن و كاپوت ماگزيما رو بگيره!نه،تازه اونم كج پارك كنن!خودشم ساعت ٣ظهر تو خلوتي اون خيابون شلوغ!!
يعني طرف از دور يهو مثل دريانوردها،خشكي ميبينه...و سر ماشين رو به اون سمت كج ميكنه و در اينكه سرعت ماشين رو كم ميكنه يا با همون سرعت پهلو ميگيره جاي سوال هست!ولي در هر صورت مهم اينه كه فقط ماشين وسط خيابون نيست....قررررچ!ترمز دستي رو ميكشه و پياده ميشه تا در افق محو بشه....
اينهمه تو رسانه ها ميگن،در مصرف آب و گاز و برق صرفه جويي كنيد ،اين نكته رو من اضافه كنم كه بياييم در مصرف جاي پارك اقلا اسراف نكنيم!!خودخواه نباشيم،به جون خودم چند سال بعد از اينكه مملكتها سر آب جنگ كردن،بازماندگانشون چند سال بعدش،سر جاي پارك جنگ خواهند كرد!
من به شخصا تعدادي از بستگان نزديك اين افراد رو هر بار مورد عنايت قراردادم!!
د نكنيد ديگه...

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 13:41 توسط |

وقتي دو ساعت تو يه سفر نصف روزه  وقت آزاد دارم كه تو شهري بگردم،هيچ چيز بيشتر از خود گم كني نميچسبه...راه ميفتيم پياده تو خيابونها و كوچه پس كوچه هاي يك ظهر نيمه ابري تهران...از پشت تالار رودكي  ميگذريم .از خيابون سرسبز استاد شهريار...و در اين پرسه هاي بي هدف هميشه جايي براي كشف كردن هست...جايي مثل فروشگاههاي تمام سنتي "تن درست" يا "بته جقه"..پر از رنگ و جلوه هاي ايراني و سنتي...پر از پارچه ها و كيف و كفشهاي كنف و كتان...پر از كاشي...يه گشت كوچك تا اونجا كه بتونم به هرچي كه دوست دارم دست بكشم و نگاه كنم..
كمي جلوترجلوي تىاتر شهر عكس ميگيريم !دقيقا يه عكس يادگاري..
بعد ميريم تا توي زيرگذر خيابون ولي عصر باقي مونده زمان رو گم بشيم!هي تو اين سالنها راه ميريم و ديوارها رو تماشا ميكنيم...بعد از يه پله برقي بالا ميريم و به چشمهاي آدمهايي كه برخلاف ما هدف دار پايين ميان زل ميزنم،و فكر ميكنم به اينكه هركدوم از اين آدمها دنيايي متفاوت دارند...دوباره يه پله برقي ديگه...دوباره چشمها و دنياي متفاوت آنها...
آخرين پرسه ها رو تو سرسبزي خيابون فلسطين تموم ميكنيم...
ياد چندروز قبل ميفتم و تهران گردي انفرادي و جمعيم!اين پياده روي هاي خيابون ولي عصر از بالا به پايين،از پايين به بالا...از تجريش و ونك و انقلاب و ....جزيي جداناپذير از تهران گردي منه!انگار كه موتور به پاهام وصل باشه...
همون چندروز قبل كه اومديم،پژوهشي من باب "باغ فردوس" و "موزه سينما"انجام دادم!!تقريبا يك روز و نيم ،ابتدا به تنهايي و سپس دسته جمعي تو اين باغ زيبا ول بوديم!
به قدري من از اين باغ و كوچه ها ي اطراف آن و درختهاي بلندي كه از دو طرف به هم رسيده بودند تا كلي از مسير رو تو سايه طي كنم،لذت بردم كه مگو!از رزهاي بسيار زيباي اين باغ،،از كافي شاپ هاي خيلي دنج و شيك اين باغ....از فرم حوضهاي باريك وسط اين باغ كه به عمارت پر از گچ بري ختم ميشد و ناخودآگاه منو ياد باغ ارم مينداخت....
از داخل موزه سينما كه بسيار بسيار جاي باحالي بود...از چيدمان اين موزه كه اصلا خسته كننده نبود...از سالن عكسهاي تمام اشخاصي كه از ابتدا در سينماي ايران فعاليت داشته اند تا به امروز...از دختر لر تا ناصر ملك مطيعي و ايرج قادري و گوگوش و جميله و ابي و سلحشور!!از ليلا فروهر و ويگن تا علي صادقي...
از كفشهايي كتاني سفيد رنگ فيلم "دختري با كفشهاي كتاني" تا عصاي سفيد و عينك دودي فيلم"گلهاي داوودي"...از تنديس بانمك فستيىوال ايتاليا براي فيلم"اجاره نشين ها" تا مجسمه دوست داشتني فيلم تاشكند به فيلم"كفشهاي ميرزا نوروز"...
از معماري زيباي اين عمارت....از اتاق فيلم دفاع مقدس  و فيلم "روبان قرمز"كه پخش ميشد..
از اتاقي كه عروسكهاي اصل كلاه قرمزي و پسرخاله،مخمل خان،كپل،خرسهاي فيلم گلنار،كاپشن مجيد تو قصه هاي مجيد،عكس بچه گي ليلازفروهر و باشو و علي كوچولو...
اتاقي كه فيلم صامت توش پخش ميشد با همون صندليهاي چوبي قديمي سينما...
از راهروي تاريكي كه با چراغهاي كوچكي در دوطرف،مسيري در ظلمات مشخص ميشد تا قدم  روي فرش قرمز بگذاري و نور فلشهايي كه پشت سرهم زده ميشد،و ماكت هنرپيشه ها و كارگردانهاي سينماي ايران در اندازه واقعي،لحظه اي ضربان قلبم را تندتر كند...
از پله هاي چوبي مارپيچي كه پايين رفتم،و به جاي لوستر،دسته اي نگاتيو قديمي از سقف تا به پايين آويزان بود...و به خانه فرهاد قدم گذاشتم تا با اولين قدم،صداي فرهاد در گوشم بپيچد كه"بوي عيدي،.....
سه بار از كتابفروشي انتشارات حوض نقره،داخل باغ،كلي كتاب خريدم...
يكباز زني خارجي به من لبخند زد و من خوشامدگفتم.گفت كه اهل كاليفرنيا است اند آي لاو ايران!
دو تا كتاب برداشته بود.فكر ميكرد يكي راجع به آشپزي است!ديدم از اين كتابچه هايي است كه جملات بانمكي راجع به رژيم گرفتن داره...
ازم خواست كتاب ديگر رو كه جلدي چرمي داشت،ترجمه كنم!نام كتاب "نامه هاي نانوشته ليلي " يا يه چيزي تو اين مايه بود!به پسر فروشنده گفتم اين يكي رو چي بگم آخه!!!
عصر روز بعدش،كه مجددا همگي آخر كار سر از كتابفروشي دراوردند،يكهو از پنجره كسي رو ديدم!!به كسري گفتم برو ببين،اون پسر فروشنده اسكلت درازي است كه حجم انبوهي از سبيل بهش چسبيده؟
كسري رفت و بعد از لحظاتي برگشت و گفت دقيقا همون اسكلته!با همون سيبيلا كه گفتي!!
كتابهايي كه دستم بود رو به طرف پيشخوان بردم،،و خواستم برام حساب كنه..خجالتم رو كنار گذاشتم و گفتم :سلام آقاي بهرام غفاري.
گفت؛سلام ،ولي من شمارو نميشناسم!
گفتم :نبايد هم بشناسيد!من هم فقط نوشته هاي شما رو خوندم و كاريكاتور شما رو ديدم!و تنها حضور ذهنم توصيفي بود كه بزرگمهر از ظاهر شما داشت!!گفتم ١٠ ساله چلچراغ ميخونم و شانسا،اينجا اومدم...
فرزاد اومد حساب كنه,با همون سيبيلها گفت:كتابها هديه من به شما..
هرچي گفتيم بي شوخي چند ميشه؟گفت:اقا،من شوخي ندارم!چلچراغيها پيش ما بن دارند!از تبريز هم اومدين...
بهش گفتم پس اين كتاب رو برام امضا كن،گفت من بدم مياد از تو كتاب نوشتن...گفتم ولي من خيلي دوست دارم!گفت:آخه اينو تولستوي بايد براتون بنويسه!!!
و با خط خوش و خاص خودش،اسمم رو نوشت و تاريخ اون روز رو گذاشت و امضا كرد:احسان بهرام غفاري....
برج ميلاد رو در شب خيلي دوست داشتم...خيلي خوب بود...بهار تهران پر از گل و ورز و ياس زرد و درختان سبز است.....
و من اين روزها"پدر سرگي"تولستوي را ميخوانم....

برچسب‌ها: سفرنامه ها
نوشته شده در دوشنبه پنجم خرداد 1393ساعت 20:54 توسط |




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت