خاله آذر

يك توصيه ي دوستانه:در مشهد،از اون مغازه ي نبش فلكه ي برق،در زمستان،فرني داغ بخريد،رويش دارچين بپاشيد،يك نون شيرمال هم كنارش بخريد.بعد با اين تشكيلات،تمام پله هاي مترو را به پايين بدويد تا به آخرين سرويس مترو برسيد،در ايستگاه با بخار فرني هاي داغ سلفي بگيريد،و بعد در كوپه ي ويژه ي بانوان،كه پراز آقايان است(البته گويا بعد از ساعت هشت شب،مختلط مي شود)،بنشينيد و فرني رو نوش جان كنيد و ته كاسه را ليس بزنيد...

در تابستان،بستني بخريد و بخوريد و خودتان و روحتان را شاد كنيد.

-از تمام دوستاني كه برام پيغام گذاشتيد و تسليت گفتيد ممنونم..انشالله هميشه سلامت و شاد باشيد. كامنت نگارنده ها و خواننده هاي بلاگ من...

نوشته شده در جمعه سوم بهمن 1393ساعت 21:51 توسط |

تو مسجد مشغول خوشامدگويي و سلام و خداحافظي كردن با مهمانها هستيم.خانوم ش،از آشنايان كه از قضا ناراحتي قلبي هم دارد مي آيد و باما خانواده ي عزادار ،شروع به دست دادن ميكند تا در اخر به من مي رسد.

من:سلام خانوم ش.زحمت كشيدين،لطف كردين.

خانوم ش:خدا حاج خانوم رو بيامرزه

من:خدا رفتگان شما رو بيامرزه

خانوم ش:خدا پدر و مادرتو حفظ كنه

من:انشالله شما سلامت باشيد.خوبين؟

خانوم ش:نه والا الناز جون!اين داروي ايزو سوربايد اصلا به من نساخت.سردرد گرفتم!ميگم اگه نيتروكانتين ...

من:ميخوايين بعدا راجع بهش مفصل صحبت كنيم؟

خانوم ش:اهان،بعدا صحبت كنيم يعني؟

من لبخند ميزنم و به سمت يكي از صندليهاي كه خالي شد ،راهنماييش ميكنم...

خدايا اين شاديها رو از من نگير!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی 1393ساعت 19:6 توسط |

"امروز مادرم ،مرد".تاثيري كه اولين جمله ي كتاب " بيگانه"آلبر كامو،سالها پيش بر من گذاشت،همراه هميشگي من بود...در اين چند روز،ژاكت سورمه اي مامان بزرگ،دمپاييهايش بارها منو به گريه انداخت.ميدونستم كه اوني كه رو تخت دراز كشيده ديگه نميتونه ژاكت و روفرشي هاي مورد علاقه ش رو به تن كنه...شب كه از خونه بيرون اومدم،از تو كوچه به طبقه ي چهار و چراغهاي روشنش نگاهي انداختم.انگار ميدونستم كه بزودي اين چراغها خاموش خواهد شد...نصفه شب كه گواهي فوت مامان بزرگ رو مهر ميزدم،به ازاي هشت مهري كه تو چهار برگ زدم،هشت بار هق هق زدم زير گريه...تا به حال به صداي مهرزدنم،گريه نكرده بودم.مامان بزرگ با ماشين وادي رحمت رفت،برف مي باريد.كوچه ي نيلوفر امشب سفيد بود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 11:20 توسط |

آب ميوه گرفتن،يعني آب نارنگي را گرفتن.عين يك ميوه ي خوب،بي دردسر،خودش را مي چلاند و پوست از گوشت جدا ميكند و آبش را در كاسه ي اخلاص تحويل مي دهد.ليمو هم خوب است،پر آب است و دردسر زيادي ندارد.پرتقال،اي...بگي نگي...آدم را به چالش مي كشاند.ولي به راه مي آيد...امان از سيب!

از لحظه ي اول تا پايان،ادمي را وارد جنگي نابرابر ميكند.دانه دانه شستن و دانه دانه قاچ كردن و صافي گذاشتن و اينها به كنار...دست به يكي كردنش با دستگاه سليطه ي آب ميوه گيري به يك طرف!بر طبق فرم دهان خانوم خانوما،بايد سيبها راتوي شكمش انداخت،تا از آن ور،هفتاد درصد تفاله در باسنش جمع كند،و افتخار دهد،سي درصد آب سيب تحويل دهد.هرچه پيشتر هم مي روم،كم كم دستگاه،صدايش را برايم بلند ميكند.ميخواهم زهر چشمي بگيرم و دو تا سه تا سيب در حلقش فرو ميكنم،اين ماس ماسك را فشار نداده،هسته پرت ميكند.نعره ميكشد،حتي پوسته هم برميگرداند!و در آخر براي اينكه قدرتش را به رخم بكشد،خودش را مي لرزاند و مي رقصاند و نفس كش مي طلبد و....لامصب آب سيب كشيدن،هميشه جنگي مغلوبه است!

نوشته شده در چهارشنبه دهم دی 1393ساعت 14:54 توسط |

دارم تست ورزش انجام میدم.یه پیرمرد هفتاد ساله ی ریزه میزه است.می خواد بره مکه،حاجی بشه...به عشق مکه میدوه ها...پاهاشم ترق توروق میکوبه رو تسمه ی تردمیل.هرچی میگم حاجی پاهاتو نکوب،آروم قدم وردار،میگه:اله منم همونو میگم!و به پایکوبی ادامه میده!

من:حاجی،کشاورزی؟

حاجی:آره..

من:چی میکاری؟

حاجی:علف،جو!

من:عطسه!

حاجی:الحمدالله

من:تنها میخوای بری؟

حاجی:نه منزل رو هم میبرم.زحمتکشه...کربلا و سوریه هم بردمش.

من:عطسه!

حاجی:الحمدالله.

من:چند تا بچه داری؟

حاجی:سه تا کنیز داری..

من:عطسه!

حاجی:الحمدالله.دوتا هم غلام داری که یکیشون...من:عطسه.

من:عطسه!

حاجی:الحمدالله...الحمدالله...

من:معذرت میخوام حاجی

حاجی:الحمدالله

من:لااله الا الله

حاجی:خنده..

من:عطسه..

حاجی:الله اکبر!

من:خنده...وای عطسه!

حاجی:خنده...دندون طلا

من:استغفرالله..

تا به حال در فضای در این حد معنوی تست ورزش انجام نداده بودم.حالا خوبه به زور راضیش کردم نه دقیقه با این شیب و سرعت کافیه...والا تا خود مکه باید می دویدیم و جوشن کبیر میخوندیم.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم دی 1393ساعت 23:35 توسط |

سيما،همكلاس سوم دبيرستان من بود.دختري قدبلند و درشت و چشم و ابرو مشكي.صداي بم و خوبي داشت.از همون اوايل سال تحصيلي،تو زنگ تفريح،زنگ ورزش،هر فراغتي كه بود،سيما مي رفت پاي تخته و با اداي خوبي،مهوش طور،ميخوند:

مي خوامممم برمممم تو آفتابه!

ما:چجوري ميري تو آفتابه؟!

سيما:يه وري ميرمممم تو افتابه!

ما:چطوري مي ريييي تو افتابه؟!

سيما:اين طوري ميرممممم تو آفتابه!

......

القصه،تمام سال تحصيلي سوم دبيرستان،ما يازده نفر ميخواستيم بريم تو افتابه،نميدونستيم چجوري بريم تو افتابه!يه وري بريم؟اين وري بريم...؟!

با اينا جووني كرديما....

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر 1393ساعت 21:31 توسط |

تو بانك بودم.تو اتاق شيشه اي معاون جوان بانك نشسته بودم و با ارقام شبا كلنجار مي رفتم.مرد در حاليكه كاغذها و فرمهاي روي ميزش رو امضا ميزد،زير لبي گفت:نمي دونم سر صبحي كي اين عطر رو زده؟يك لحظه سرمو بلند كردم ودوباره مشغول نوشتن شماره شبا شدم.اين بار گفت:يه زماني ديوونه عطر ورساچي بودم...سر صبحي به چه روزهايي برگشتم... و يك آه بلند كشيد.سرمو بلند كردم،خيره به مونيتور روبروش و غرق در خاطراتش بود.فضاي اتاق شيشه اي انقدر نوستالژيك بود كه دلم نيومد بگم:من هيچ وقت عطر ورساچي نداشتم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر 1393ساعت 10:35 توسط |

دوستی نوشت که:"تو هیچ وقت با من قهر نمیکنی"

الان من موندم این فحش بوده یا تعریف؟!اگه فحش بوده که بوده!اگه تعریف بود ،تعریف از من بود یا از خودش؟!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر 1393ساعت 17:30 توسط |

اي كساني كه حتي نيم روده ي راست هم در شكم بي هنر پيچ پيچتان نيست،همانا خاك بر سرتان.هررنگي در اين دنيا ببينيد،رنگ آرامش دروني را نخواهيد ديد.با خودتان كه تعارف نداريد؟

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر 1393ساعت 9:42 توسط |

شش بار از دوبل پارک رد شدم.تو هجده نوزده سالگی نه حس خاصی به گواهینامه گرفتن داشتم و نه علاقه چندانی به رانندگی.جو رقابتی بین بچه ها هم که هرروز،کلاسهای تعلیم رانندگی می رفتند و خبر از قبولی خودشون در بار اول یا دوم میدانند ،چندان باعث ایجاد انگیزه نمیشد.

هر از گاهی به ضرب و زور مامان،یکی دو جلسه میرفتم تعلیم رانندگی و بعد امتحان شهری میدادم و در مرحله دوبل پارک رد میشدم.علتش هم کاملا مشخص بود.من حوصله نداشتم،هروقت یک سوم شیشه مثلثی سمت راست عقب پیکان افتاد نمیدونم تو سه چهارم جوب(جوی؟)سمت راست،فرمان رو نمیدونم چند دور بچرخونم به کدوم طرف و بعد چند دور در خلاف جهت قبلی بچرخونم و بعد دوباره نیم دور در جهت برعکس،بلکه این وامونده سرجاش قرار بگیره...!من به روش الله بختکی شروع میکردم به مثلا پارک کردن و طبیعتا هربار رد میشدم!

یک روز جمعه ساعت 8 صبح،تو دانشگاه کلاس داشتیم.من خواب مونده بودم و به کلاس دیر میرسیدم ،به مامان گفتم منو میرسونی؟مامان گفت:بابا که خوابه،منم بیکارم.ولی نمی رسونمت...اگه الان گواهی نامه داشتی،خودت ماشین رو ورمیداشتی میرفتی...

نتیجه معلوم بود.بلافاصله رفتم امتحان رانندگی شهری شرکت کردم.موقع پارک،اون قسمت آکبند محاسباتی مغزم رو بکار گرفتم.قالبی پارک کردم. خانوم سرهنگ،گفت قبولی.پیاده شدم و برای اولین بار تو عمرم فهمیدم چرا وقتی فوتبالیست ها،توپ رو گل میکنند،میدوند...من توانایی ندویدن،نداشتم!پتانسل این رو داشتم که دو زانو تو کوچه مون رو آسفالت،سر بخورم و اولین کسی رو که دیدم به آغوش بکشم.خوشبختانه بابا،داشت یواشکی امتحان دادن منو تماشا میکرد و بالطبع اسلام به خطر نیفتاد!

تمام این سالها،رانندگی تو شهر،جاده ها،شب،نصفه شب،زیر بارون و برف یکی از بهترین لحظات زندگی من بوده و هست. از مامان به خاطر روش خاص آدم کردن من،متشکرم و از بابا به خاطر اینکه رانندگی رو مثل دوچرخه سواری و به پشت خوابیدن روی آب،یادم داد،ممنونم...

هنوز از پارک کردن متنفرم.ولی وقتی مجبور باشم،درهرجای ممکن پارک میکنم.البته نه با اون فرمول وحشتناک.با استفاده از آینه بغل و جلو...من زیر بار فرمولهایی که دوست ندارم، نمیرم!

نوشته شده در شنبه هشتم آذر 1393ساعت 22:12 توسط |

کتاب"بازی در سپیده دم و رویا" رو خوندم.عالی بود.داستان "رویا" رو قبلا هم خونده بودم.داستانی که فیلم مشهور"با چشمان کاملاباز(اما)بسته" استانلی کوبریک با اقتباس از این اثر ساخته شده است."رویا"رو تالی ادبی نظریه روانشناسی زیگموند فروید دانسته اند.تاثرات عمیق ضمیر ناخود آگاه،و سرشت غریزی انسان و مفاهیمی همچون فروپاشی امنیت اجتماعی و دو قطب عشق و مرگ در این نوولا به گونه ای درخشان در هم تنیده شده است.

چند وقت قبل،جایی خوندم که نیکول کیدمن و تام کروز بعد از بازی در این فیلم متوجه و یا شاید دچار مشکلاتی در زندگی مشترک خود شدند...از فیلم،صحنه هایی از بالماسکه که اون زمان یواشکی با نوار ویدئو و با عجله دیده بودم یادم هست.به عبارتی از مفهوم و پیام فیلم چیزی تو ذهنم نیست.شاید اگر الان ببینم خیلی بهتر میتونم مفهوم فیلم رو بفهمم.گرچه با نقد و مقایسه ای که از کتاب و فیلم خوندم،به همون نظریه قدیمی پی بردم که بسیاری از مفاهیم در فیلم رسانده نشده است.

و اما داستان "بازی در سپیده دم".داستانی که بعد از چند وقت گرایشی شدید به دانستن و نزدیک شدن به پایان در من ایجاد کرد."بازی در سپیده دم"کاوشی است در عرصه برد و باخت،ضرورت و تصادف،و آرزو و واقعیت در گیروداربالا و پست زندگی...

داستانی که بسیاری از احساسات و تفکرات ناگفته ما را ،اونچه که در ضمیر ناخوداگاه ما میگذرد،میل به ثابت کردن خودمان به انانکه زمانی ما رابه حال خود رها کرده اند،با ظریف ترین و تلخ ترین حالت ممکن بیان میکند.داستانی که فداکاریهایی را نشان میدهد که گاهی به بهای خیانت به دیگری در حق کسی انجام داده ایم.داستان قهرمان بازیهایی که در حق کسانی انجام داده ایم،که گاهی هرگز نخواهند دید و فهمید...

آرتور شنیتسلر،پزشک و ادیب صاحب سبک اتریشی که همزمان با فروید می زیسته است،نویسنده این دو نوول خواندنی است.

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 10:59 توسط |

خواب بزرگ روشی برای جان به در بردن از پاییز پیشنهاد کرده است:فکر کنیم یک ماه دیگر می میریم.چه کارهایی که میخواهیم انجام بدهیم... 

و من،یاد یادداشتی که بیش از یک سال قبل نوشته بودم افتادم.نخواستم درگوشه ای از هارد تا ابد خاک بخورد .   

 

"درخت کاج" 

می شود از هر شاخه کاج ،خاطره ای آویخت

عشق،هوس،حسرت،تمنا،ثروت

می شود مهتاب،ساعت،تسبیح ،کودکی آویخت

می شود روی شاخه منتظر نوبت عاشقی ماند...

می شود از چند شاخه،خاطره دلبرکان غمگین را

دانه دانه دانه آویخت و روبان بست...

می شود بر شاخه ای ترانه ای پا داد

غروب پاییزی،عصر پنج شنبه ای رانندگی کرد...

می شود بر شاخه کاج نشست و به درختان لخت تبریزی اشاره کرد

می شود حسادت کاج را تا مرز جنون برانگیخت...

می شود از شاخه ای کت آویخت،از شاخه ای پیراهن

می شود ساعتی تن عریان شاخه ای را به بر گرفت

در گوشش از عاشقی،تملک و تحسین زمزمه کرد...

می شود ناگهان از شاخه سر خورد و رفت...

می شود گذاشت شاخه آنقدر بالا و پایین برود تا آرام شود

آرام که نه....آرام آرام،نا آرام شود...

می شود به شاخه یاد داد،هر دم منتظر حادثه باشد

فاجعه دلبستگی ،اهلی شدن،تکرار و هجرت...

می شود این کاج را در سرزمین شمالی زیر نور شبهای سفید کاشت..

می شود کاج را حتی در ماه سپتامبر تزیین کرد!

می شود کاج را پای کوه سرخ،بین کاجهای پایین تله کابین کاشت

هر هفته به دیدار کوه رفت،تنه بر کاج زد...

می شود کاج را کوچک کرد،آنقدر کوچک که

داخل گلدان گذاشت...

گوشه خانه رهایش کرد!

می شود هر از گاهی به رسم وفا،منت،تلافی،شیطنت

پوز خندی زد و آبی به پای کاج ریخت...

کاج

شاخه هایش،برگهایش اگر در چشم فرو نرود 

هر از گاهی به سرانگشتان،به عمق خاطره ها زخمه می زند... 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 10:11 توسط |

همونقدر كه به خرما به چشم يك غذاي گوشتي نگاه ميكنم،گوجه فرنگي هم به همون اندازه برام عزيزه!وقتي گازش ميزنم دقيقا انگار يه غذاي گوشتي خوشمزه رو به دندون ميگيرم...مخصوصا نمك زده باشم...وااي دلم اب افتاد.عاقا من رفتم توميتو بزنم بر بدن!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 13:50 توسط |

هيچي ديگه...جنگ جنگ تا پيروزي شايدم مردن از خستگي.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 0:5 توسط |

از آخرین باری که کیش رفته بودم ده سالی میگذشت.ولی به نظرم کیش پیشرفت خاصی نکرده بود.درسته همه جا پر از پروژه های ساختمانی در حال ساخت و بعضا نیمه تمام بود،ولی از لحاظ تجاری فکر نمیکنم اتفاق رو به رشدی تو کیش وجود داشت.اینو با چرخ زدن یکی دو ساعته تو مراکز خرید و نگاه اجمالی که داشتیم میگم.کلاس پاساژها و اجناس ده پانزده سال قبل کیش کجا و الان؟!...یا حداقل منی که زیاد اهل خرید نیستم،میگفتم ادم اگه بخواد چیزی بخره با همین قیمت و کیفیت بالاتر میتونه تو تبریز بخره!

بعد از غر نوشت راجع به این مساله خرید در کیش که نمیدونم چرا اولین سوالی هست که به ذهن همه میاد،میرم سراغ مقوله گردشگری کیش:

کیش یک جزیره کوچک و بسیار دنج و تقریبا امن.من که هر بار تو نیمه دوم سال سفر کردم و هوا رو معمولا خوب دیدم.روزهایی با گرمای قابل تحمل که بسیار مساعد برای شنا تو اون آبهای سبزو ابی رنگ هستش.و شبهایی که جون میده واسه پیاده روی و دوچرخه سواریهای طولانی...

جایی که حتما از آشناها و همکلاسهاو دوستان قدیم میبینیم!دریایی با پتانسیل تمام تفریحات آبی با قیمت خیلی خیلی کمتر از مشابه خارجیش!

از سفر کیش اینبار خاطره شنا کردن در دریا و پریدن دسته دسته ماهیهای رنگی از روی آب جلوی چشمم موند.از کشتیهای کمی که بین کیش و بندر آفتاب لنگر انداخته بودند.از بیمارستان کیش که خیلی شیک و تمیز بود و آرش کوچولویی که وقتی از اطلاعات پرسیدم که ایا به شیراز انتقال داده شد ؟جواب شنیدم متاسفانه آرش مرگ مغزی شده...و تمام موهای تنم تو اون ظهر روز عاشورا سیخ شد...از دسته های سینه زنی  تو خیابون و نذری هایی که میدادن...از خاطره ی ساعتها و ساعتها دوچرخه سواری تو جاده سبز و خیابونها و بلوارها ی جزیره که گهگاهی منجر به گم و گور شدن هم میشد!از خاطره ی چای نذری که بین دوچرخه سواری سر کشیدیم و خیلی چسبید.گرچه بلافاصله تشنه ترمون کرد!دوستمون معتقد بود با آب دریا درست کرده بودن ولی نظر من این بود که خوش نمک بود!

خاطره ی مهتاب و عکس رخش که تو دریا افتاده بود...گربه ای که رو سنگهای لب دریا رفته بود تا واسه سه تا بچه ش به روش خرسهای قطبی با کف دستی ماهی بگیره!خاطره یک پارچ آب پرتقال و اب هندوانه ای که به نظرم یارو به یورو قیمتشو حساب کرد!

خاطره ی دستپخت محشر آشپز هتل ..خاطره ی تنها خریدهایی که کردیم:.بیسکوییت خارجی خوشگلی که از هایپر مارکت خریدیم و کلی به تاریخ انقضاش مونده بود و وقتی هر کدوم یک تکه از اولین بیسکوییت رو گاز زدیم،قیافه مون دیدنی بود.به قول دوستمون شش سال پیش از زیر فرش درآورده بودن!و چیپس مزمزی که بعد از مدتها از فرودگاه خریدیم و اگه موکت گاز زده بودیم بهتر بود!

در کل کیش این جزیره ی زیبا، همیشه خاطره های جالب و خوبی برام داشته...افسوس که اگه همچین جایی کمی اون ورتر بود،پر از توریست خارجی بود.

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 11:21 توسط |

اول راهنمایی،اوج سقوط تحصیلی من بود.شاید چون طبق قانون من باید چهارم ابتدایی می بودم ولی طبق روشهای تعویض تاریخ تولد در شناسنامه و زود رفتن به مدرسه و جهش دادن ،عوض لی لی کردن با دختر بچه های ابتدایی،با دختران درشت هیکل سوم راهنمایی هم مدرسه و هم سرویس شده بودم!

  از حرفه و فن وجغرافیای اول راهنمایی اصلا خوشم نمی امد و به هرطریقی،خواندن نحوه ی کمپوت سازی و اماده کردن زمینهای کشاورزی توسط ماشین آلات و نیز پوشش جنگلهای شمال آسیا را دور میزدم.دو سه بار ده یا دوازده گرفتم.تا اینکه مامان وارد عمل شد.مامان که فقط همیشه دورادور مراقب درس خواندن من بود ولی هیچ وقت عادت نداشت از من درس بپرسد گاهی سراغ میگرفت.از نمره هام...از من می پرسید: الان که داری فوتبال نگاه میکنی،درساتو خوندی؟

اواخر خرداد ماه بود.و من امتحان جغرافی ثلث سوم داشتم.به نظر من،ناجوانمردانه ترین وقت امتحانات،خرداد ماه بود.ادم به جای درس خواندن،هرکار دیگری دوست داشت انجام بدهد.بگردد،بازی کند،دوچرخه سواری کند،عاشق بشود...فقط درس نخواند!شب تو تراس طبقه دوم خانه نشسته بودم و بوی رزهای رونده ای که پدرم درباغچه های حیاط کاشته بود،مستم میکرد.با خودم حساب میکردم که اگر از ساعت دوازده تا دو صبح بخوابم، تا ساعت ده صبح،میتوانم یک دور کتاب را تمام کنم.

کتاب روی پاهایم بود.ولی چشمم به آسمان صاف ان سالها بود.مثل همیشه دنبال ستاره پررنگی میگشتم.عنکبوتی از روی دیواره ی تراس به سمت من میامد.از جایم پریدم.مشغول ردیابی مسیر احتمالی عنکبوت بودم که مامان به تراس آمد.پرسید:فردا ساعت چند امتحان داری؟گفتم:ده.گفت:خوندی؟گفتم:بله،دور دومم را دارم تمام میکنم!

مامان کتاب را ازم خواست!اگر کتاب170 صفحه بود،من فوقش تا صفحه 68 خوانده بودم.مامان از صفحه133 سوال پرسید.من و من کردم.از صفحه 102 یک سوال دیگر پرسید.جواب غلطی دادم.اینبار از صفحه 79.در سکوت به مامان زل زدم.

مامان خیلی خونسرد،کتاب جغرافی را از تراس به حیاط پرت کرد.بلند شد و گفت:همین قدر که خوندی کافی بود.

از بالا نگاه کردم. حیاط در تاریکی و سکوت مطلق بود.همسایه ها یکی دو ساعتی میشد که در خواب ناز فرو رفته بودند.تا وقت اذان صبح کشیک دادم تا اشرف خانوم،پیرزن مستاجرمان،برای نماز بیدار شود.آرام در خانه اش را زدم.با دلهره و تعجب داشت به حرفهای بی سروته من مبنی بر اینکه" دیشب داشتم تو تراس راه میرفتم و درس میخوندم، یهو دستم خورد به نرده،کتابم تو حیاط پرت شد"گوش میداد..

با هم به حیاط رفتیم.چراغهای دیوار حیاط چندان نوری نداشتند.اشرف خانوم،چراغ قوه آورد. وبعد از کمی جستجو بالاخره از لای یکی از بوته های رز رونده صورتی رنگ،کتاب جغرافیا را در حالی که جلد نایلونی اش پاره شده بود پیدا کردم...

سال بعد،مامان شیفت مرا عوض کرد.تا از دوستان قبلی جدا شوم و به جرگه دوستان جدید مثبت بپیوندم.

در دبیرستان از فیزیک نفرت داشتم.انقدر به سایر دروس عمومی و زیست شناسی و شیمی ام اطمینان داشتم که سر جلسه کنکور،به سوالات فیزیک که رسیدم،صفحات را ورق زدم تا به حل سوالات شیمی برسم.مامان سرجلسه نبود که سوالات فیزیک را توی چشمم فرو کند.تا کارنامه ی کنکورم می امد واز صفر درصد فیزیکم پرده برداری میشد،چند هفته ای وقت داشتم.

 

 

 

نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 9:31 توسط |

قسمتي از متن "جهان صومعه من است"،نوشته ي نيما پاشاك،چلچراغ،شماره ي ٥٨٦:
"جواني احتمالا فرصت خوبي براي انديشه و تعمق نيست.هميشه ميدانيم كه ميان سالي در راه است و آن وقت ميتوان نشست و به گذشته مشوش انديشيد و آن چه را برما رفته واكاوي كرد.شايد هم مي شود به فراموشي دچار شد و هرگز به فكر جواني پرماجرا نيفتاد.ميتوان خاطرات سركوب شده آفريد،اما آيا مي توان جلوي باز آفريني نشانه هايي را كه ما را به عمق خاطراتمان پرتاب ميكنند،گرفت؟"

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 21:23 توسط |

ده و يازده مهر :

يك روز و نيم، كوچه ي اميد،طبقه ي نميدانم چندم...جايي مثل هيچ كجا.افتابگيرتر از هرجايي كه ديده بودم.

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 13:53 توسط |

امروز وسط یه بحثی،دوستی بهم گفت:ماشین شاید 220 کیلومتر بتونه سرعت داشته باشه،ولی تو ایران نمیشه بیشتر ار 120 باهاش رفت...

همچین مثالی زد که کلا دهنم بسته شد.به معنای واقعی قانع شدم.

نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت 22:32 توسط |

از ديروز كه فهميدم امشب يك ساعت،زمان رو عقب ميكشيم،دوباره قند تو دلم آب ميشه.مثل هرسال....اصلا لذتي داره اين يك ساعت اضافه!توجيهي هم ندارما...فقط يك جور آزمندي من به زمان تطميع ميشه!(جمله سنگين بودا...!)

ازدوم دبيرستان كه يك ساعت زودتر رفتم مدرسه و كلي اين پا اون پا كردم دم در مدرسه...انگار هنوز دق و دليم خالي نشده!همچين كينه ايي هستيم ما!

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 14:3 توسط |




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت