خاله آذر

واما نود و سه...

خوب، ولی در بعضی مواقع سنگین گذشت.فکر می کنم چالشش زیاد بود!شاید بیشترش خودم،خودمو به چالش کشیدم و به خیلی کارها مجبور کردم ولی امروز صبح،حقیقتا احساس کردم کار نیمه کاره ای ندارم و از این بابت به خودم بالیدم!البته این بالش،در نتیجه دور از جون تراکتور و برخی درازگوشان ،کارکردن بوده است!

امسال در نتیجه تجهیز به گوشی هوشمند،به عکس گرفتن(نه هنرعکاسی!)بسی علاقه مند شدم.و عکس گرفتن در نوشتن به من کمک زیادی کرد.همون طور که نقاشی با مداد رنگی در سالهای قبل بهم ذوق داده بود...امسال همچنان کلاسی رو که از سال قبل می رفتم ادامه دادم...از چهارده ،پانزده نفر،چهار نفر باقی مانده ایم و من  با اشتیاق ادامه می دهم.

به اندازه سالهای قبل کتاب نخوندم،مخصوصا زمستون واقعا فرصتم کم بود.ولی کتاب خوب ،خیلی خوندم.همچنان معتعدم کتابهای جومپا لاهیری را در بهار و تابستان باید خواند.این کتابهای پرنور،پر از عطر ادویه های هندوستان،داستان هجرت و غربت ،داستان ایالات متحده امریکا را در فصلهای پیش رو بخوانید و لذت ببرید.

زمستان امسال را با سه گانه ی تام راب اسمیت،سر کردم."کودک 44" را سال قبل سحر به من هدیه داده بود که خواندنش به امسال موکول شد.جلد دوم"گزارش محرمانه "بود و در پایان"مامور6"...

نمی دانم به خاطر غافلگیری های مکرر و حس تعلیقی بود که در تمام صفحات این کتاب جا داشت،نمی دانم به خاطر وابستگی ای بود که بعد از هزارو پانصد ،ششصد صفحه خواندن به لئو دمیدوف،قهرمان اصلی کتاب ایجاد شد،به خاطر تمام ماجراهایی که نویسنده به وسیله آن خواننده را به مسلخی روانی می کشید تا حقیقت جنگ،حقیقت آرمان خواهی،ماهیت جرم و خیانت وفداکاری را به نوعی نشان دهد...نمی دانم به خاطر اینکه در جلد پایانی به یاد فیلم"سفر قندهار "افتادم و صحنه ای که هلیکوپتری،پروتزهای پای مصنوعی را از فاصله ای کم در آسمان به روی زمین پرت می کرد و تعدادی زیاد مردانی که یک یا جفت پایشان را روی مین از دست داده بودند و به کمک چوبدستی به سمت این کمک های بشر دوستانه می دویدند،افتادم....نمی دانم به خاطر اینکه در جلد دوم با اینکه قسمتی از ماجرا در بوداپست می گذرد من یاد "شوخی"میلان کوندرا و دیگر داستانهای چک و روح پراگ افتادم....نمی دانم شاید جلد اول این کتاب داغ چهار بار خواندن نیمه تمام "جنگ و صلح"را در دلم تازه کرد....نمی دانم ترجمه ی روان نادر قبله ای بود و نمی دانم های بسیاری که باعث شد بعد از مدتها با خواندن آخرین پاراگراف از کتابی به هق هق افتادم...

پیشنهاد من به شما در پاییز و زمستان آینده سه گانه ی تام راب اسمیت است.

مادربزرگها رفتند.مادربزرگ ،مهر ماه در مشهد از دنیا رفت.مادربزرگی در دی ماه در تبریز...و دیگر کسی نیست که در مشهد آن درب سفید را به روی ما باز کند...

دنیا کوچک تر شد و خواهد شد از این هم کوچکتر و گردتر...دوستانی قدیمی را بازیافتم.امسال خاطره ی سالها دوچرخه سواری کودکی و نوجوانی ام زنده شد...امسال خاطره ی مادر (ع) دوباره زنده شد!

یکی دو تا از دوستانم پیشنهادات خوبی در زمینه ی درست و بهتر موسیقی گوش دادن به من کرده اند که تصمیم دارم در سال جدید ،جدی تر به توصیه هایشان عمل کنم...سال نود و سه،برایم پر بود از روابط پیچیده ی انسانی .و فکر می کنم در این زمینه حسابی چالیده شده ام.منتهاحس می کنم حتی بعد از بالا پایین پریدنهای زیاد و جلز و ولز کردن الکی یا شاید هم راستکی،هنوز آن نان  نمکی که با آدمها خورده م کار خودش را می کند.به احترام آن نان و نمک ،حفظ برخی دوستیها مستحب که نه،بلکه واجب می شود...آدمها در طی زمان رزومه ای از خود در یاد همدیگر باقی می گذارند که راحت می شود به آن استناد کرد و سپس همدیگر را پذیرفت...آدمهایی که حذف می شوند،هیچ محلی از اعراب نداشته اند و ندارند ،گویا!

سفر،همچنان عشق من است.من همچنان به آنان که خوب می بینند،خوب می گردند،خوب می خوانند غبطه می خورم و شیفته شان هستم.

امسال هم به رسم هر سال در ابتدا از فرناز عزیزم که احتمالا اینجا را فرصت نمی کند بخواند،تشکر می کنم که باعث شد من هفت سال قبل، وبلاگ نویسی و نوشتن را آغاز کنم.دورازخانه که امیدوارم احوال و اوضاع کاری همچنان رو به رشد باشد،از سمیرا نیم وجبی و پیامهای گهگاهت که شادم می کند ممنونم،از پونی و کامنت های همیشگی با آرزوی سلامتی برای خانواده ی محترمت،از دکتر ربولی حسن کور و اینکه چراغ وبلاگستان را خوب روشن نگه داشته است،متشکرم.دکتر ریحان که دوست جانی ماست.

دکتر نفیس عزیزم که انشالله در سال 94،کم معرفتی های شش ماه اخیر را جبران کنم و بیشتر ببینمت،از ایرمان و نوشته های ملموسش،از مینای شهر خاموشم که خوشبختانه به لطف دیگر شبکه های اجتماعی کم کم فصل دیدارمان در ورسک کوتاهترمی شود!ممنونم.جوراب پاره که امیدوارم سال جدید موفق تر و شادتر از همیشه باشی...جوجه رزیدنت که اخیرا تولدت را شونصد مرتبه با فوت شمعهای کیک های متفاوت جشن گرفتی و روی منو سفید کردی ،امیدوارم در درس و سفر موفق باشی...گوریل فهیم عزیز که این روزها با خوب فرمونی داری می ری جلو و من از شنیدن موفقیت هات بسیار خوشحال می شم.

شازده،مرسی که منو به عکس گرفتن ترغیب کردی ،و چه خوب کاری کردی...همسترجان که مشوق خوبی هستی برای من و باید از تو خیلی چیزها یاد بگیرم.از خواب بزرگ که در زمینه نوشتن بهم خیلی کمک کرده سپاسگذارم...کاپیتان با آرزوی دیدار مجدد و نیز سفرهای هیجان انگیز برای شما...خاله تابی همیشه خوب باشید و سلامت...رویا در میلان،الناز مامان الین،نسرین با آرزوی صدها بغل سیب ترش برای تو که دوست داری...فردا با کامنتهای همیشگی ازتو ممنونم...مهرگان که وقتی می خندی ،منو به آمدن به مینسک ترغیب می کنی...دکتر پرتقالی ،مادر شدنت مبارک...رخساره و عاطفه و لیلی عزیز از شما بابت خواندن اینجا ممنونم.دلبرک و مجید و غزاله وممول از قدیمیها،سلام من به شما یاران قدیمی...

نرگس جون،امسال که نشد همدیگه رو ببینیم،اس ام اس هم دادم جوابی نیامد،ولی دیدار به سال بعد،قرار ما رو نیمکت مورد نظر...زهرا در استرالیا که کلی از خبر موفقیت هات خوشحال می شم و بهت افتخار می کنم.دکتر لژیونلا که امیدوارم در رشته تخصصی تون موفق باشی و سایه ت بالای سر فرزندانت مستدام باشه...مسافر و سایه ایوان که نیستید و هستید ولی خوش باشید هرجا که هستید...از ایلیا و فاطمه و ارسلان ممنونم.از زبل و شرط بندیهاش متشکرم.خپل در باغ گلها،مواظب خودت باش...دکتر نغمه در شیراز که حسابی برای شماها و شیراز دلم تنگ شده...از علیرضا وکامنتها و تحقیقاتش من باب مردم تبریز...امیدوارم که به نتایج بهتری برسی...

از مامان زی زی...کلاغک خاتون و مهسا که از خوانندگان همیشگی هستید خیلی ممنونم.وانی و زهرا و بهار که مدتیه خبری ازتون نیست...دیادیابوریا که دلم برای خوندن وبت تنگ شده...سوگل جان ؟دختر تو کجایی خاله؟!...الهام تو هم نیستی ها؟والدین باید بیان غیبت رو موجه کنند انگار!..نسیم و شیرین هم همین طور!

هلیوس که امیدوارم هرجا هستی سالم و دلخوش باشی.

و من از فرزاد عزیزم ،همراه همیشگی ممنونم و از پدر و مادرم بابت همه صبر و حوصله شان...

خیلی دارم فکر می کنم ولی بیشتر از این ذهن ناتوان من یاری نمی کنه که اسامی شما خواننده هایی که  باعث دلگرمی من بودید به یاد بیارم.اگر اسمی از قلم انداخته ام،عذر می خوام .از تمام کسانی که اینجا رو چه خاموش چه روشن می خوانند ممنونم.نوشته ها به عشق آنانی که می خوانند حس پیدا می کنند.

هر چقدر پستهای آخر سال من کلیشه ای باشه،باز هم حس می کنم باید بنویسم و برای خودم! و شما دوستان، آرزوهای خوب خوب کنم...

از خداوند می خوام که به هر اونچه که از ته دل می خواهید و به آرزوی مورد نظر باور و ایمان دارید،برسید.سال جدید،اول سلامتی،و بعد دلخوشی و موفقیت در کارو تحصیل و پول و روزی و خوشگلی و گشت و گذار برای همه مان به ارمغان بیاور...

به امید سفرهای جدید،کتابهای خوب،دوستیهای نمکین،فیلمهای دیدنی،موسیقی شنیدنی و رنگ و رنگ و رنگ...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:49 توسط |

زهرا و استادم يك انار به من دادند كه بخورم.البته دو سه هفته قبل دادند!من هم انارخور (انار خوار؟!) نيستم.ولي دلم نمي امد انار را به كسي بدهم...امروز آوردمش خانه ي پدري.

بابا:اين چيه؟

من:آوردم براتون اگه دوست دارين بخورين!

بابا:اگه اين دست داعش بيفته،به جرم حمل آثار باستاني خودتو انار رو با هم تيكه تيكه مي كنن!

نوشته شده در یکشنبه هفدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 19:33 توسط |

ديدين،اول مهموني،سي و چهار تا اهنگ،يكي از يكي قشنگتر پخش ميشه،هيچكس نمي رقصه!

"نه اينو دوست ندارم،حالا بعدا بلند ميشم مي رقصم،پام درد ميكنه،حوصله ندارم،اياغيم جلميره...!"

بعد ده دقيقه مونده مهموني تموم بشه،با آهنگ امشو شو ىه شه ليپک له هیرونه،طرف همچين داره زومبا مي رقصه،مگه ول مي كنه!ايندي جه بونو ييغيشتير!

الان حكايت برف تبريزه ها!چندماه رو گذاشته،كم كم بوي بهار مي آمد و...يهو زده نيم متر برف اومده و همچنان داره مياد...البته من كه مشعوفم!حداقل امروز صبح مجبور نيستم برم پبش احد آقاصافكار!

خدايا شكرت،ولي من بعد وقت برنامه رو تو دي  و بهمن ماه هم بيشتر كن لطفا!

_مثلا من الان سيتي زن كانادا هستم الكي!

نوشته شده در شنبه دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 8:5 توسط |

سال هشتاد و پنج،شايد هم تابستان هشتاد و شش است.كشيك شب هستم.شبهايي كه من كشيك هستم،گاهي سه پرستار و دو مسوول پذيرش مي ايند!نه اينكه مريض زيادتر باشد،ما خيلي صميمي هستيم.طوري كه گاهي مدير كلينيك،گير مي دهد،كه درهرشيفت،فقط يك پزشك ويك پرستار و يك مسوول پذيرش بايد باشد...ماتحويل نمي گيريم،هميشه تا خود صبح،يك ضرب حرف مي زنيم و مي خنديم و درد دل مي كنيم...

نيمه شبي دور ميز كوچك اتاق استراحت نشسته ايم وشام مي خوريم...من و سپيده و فرزانه...نازي و مريم تو اتاق پرستاري هستند.سپيده،دختري خوشگل و بلند قد است.ولي مثل اسمش،به نظرم هميشه سپيد و يخ مي آيد.احساساتش هرگز  اوج و حضيض ندارد...گوشي اش را روشن مي كندو يكي از آهنگ هاي لايتferhat gocher پخش مي شود،همه ساكت گوش مي دهيم.سپيده مي گويد:عجب شعري داره اين آهنگ...من ناگهان مي گويم:تو چه مي فهمي از عشق؟سپيده نگاهم مي كند و يكهو بلند مي زند زير گريه...بند بند بدنم از سوال احمقانه اي كه پرسيده ام،مي لرزد...اشكم سرازير است..فرزانه مقنعه اش را روي صورتش مي گيرد و شانه هايش مي لرزد...نازي و مريم به اتاق مي آيند،عجيب است كه چيزي نمي پرسند...آهنگ تكرار و تكرار مي شود،پنج نفري در سكوت اشك مي ريزيم،گاهي مي خنديم،خنده و گريه مان،قاطي شده است...كمي بعد مريضي مي آيد.همه سركارمان مي رويم،كسي دلش نمي خواهد چشمهايش را بشويد...مهم نيست كه مريض،چه فكري راجع به چشمها و نوك بيني هاي قرمز پرسنل خواهد كرد...

نوشته شده در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ساعت 0:32 توسط |

اگر مي شد به همان راحتي با آسانسور به بالاي برج گالاتا رسيد،استانبول را خيلي زودتر از چند صدسال قبل فتح كرده بودند!برج گالاتا،در يك كلمه عاالي!
منظره اي كه از ان بالا،ديده مي شود،استانبولي كه زير پاست...چه كيفي كرده است سلطال فاتيح...حتي دستشويي اين برج و منظره اي كه از لاي پنجره ي كوچك آن ديده مي شود ،حس خوبي دارد.در كوچه هاي مشرف به گالاتا عكس بگيريد،البته مواظب باشيد بعد از عكس مثل من،با موانع اهني كنار پياده رو برخورد نكنيد و از اينكه چرا هنوز تيبيا سالم است در عجب بمانيد!مثل من سر به هوا نباشيد!

ساحل ببك و كوچه هايي كه اكثرا نگهبان دم در،اجازه ورود به اين كوچه باغها را نمي دهد،محشر است!ولي پياده روي در اين كناره ساحلي و خيره شدن به درياي مه الود،جاي نرفتن در خيابانهاي جنگلي را پر مي كند...نيشان تاشي را چه در شب ،چه در روز برويد و اگر اهل پياده روي در كوچه هاي سربالا و سرپايين سنگفرش هستيد،حال كنيد.من كه فكر مي كنم تكراري نمي شود!هر از گاهي به گالري اپارتمانها هم سرك بكشيد،و از توضيحات كلكسيونرها و عتيقه بازها و تماشاي اشياي مجلل و خدا توماني لذت ببريد!

اتي لر ،جون مي دهد براي پياده روي!درست است كه نايت لايف اين منطقه مشهور است ولي مورنينگ و افتر نونش هم چه در افتاب،چه حتي زير برف و تگرگ حال مي دهد!

مخلص كلام،استانبول،به معناي واقعي شهري زنده است.انگار تكراري نمي شود،انگار همه حكومتها حق داشته اند،بر سر تملك اين شهر بجنگند.آوارگان سوري،كودكاني كه به جد،گدايي مي كنند،زبان عربي اي كه بسيار شنيده مي شود،ساختمانهايي كه فرسوده شده اند،بيغوله ها،همگي با تجملات و زندگي لوكس و بسياري از ادمهاي به روز اين شهر عجين شده است...نمي توان اين را ديدو از آن يكي گذشت...استانبول،هربار براي رفتن جا دارد..تكرار ديدنيهايش هم ديدني است!

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:4 توسط |

در هر فصلي از سال (البته زياد رو چله تابستون تاكيد نمي كنم!)كه امكانش بود به استانبول سفر كنيد.اصلا گير حرفها نباشيد كه اخه عيد استانبول خوب نيست،سرده...پاييز خيلي باروني نباشه استانبول؟...اخه زمستون هم وقت استانبول رفتنه؟

اين شهر را هر فصلي برويد،هربار كه برويد،باز هم جا براي ديدن دارد.جا براي گشتن دارد.هر نوع سليقه اي را ارضا خواهد كرد...فوقش شال و كلاه مي كنيد و زير بارون،خيابانها و كوچه ها رو گز مي كنيد و در زيباييها و زشتيهاي ناشي از اختلاف طبقاتي شديد اين شهر غرق مي شويد.اگر اهل خريد هم باشيد كه ديگر جا براي خفه كردن ،با هر نوع بودجه اي دارد...ولي،ولي به نظر من حيف است كه تمام وقت خودراصرف خريد كنيد...شايد پانزده شانزده سال قبل كسي بهم گفته بود:استانبول خاكش از طلاست...جاذبه دارد،مي كشدو هيچ كس از اين شهر به قبل باز نمي گردد.چيزي تو مايه هاي تهران ...

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۳ساعت 2:2 توسط |

يك راننده تاكسي رو در مسيري كه نمي شناختيم!با حدسيات خودم،راهنمايي كردم،اخرش برگشت و انگشتشو نشونم داد و گفت سوپرسيزينيز يااا!!

يك راننده تاكسي هم گير داد كه بابك زنجاني رو چي كار كردين؟!رضا ضراب رو چرا كاري نمي كنين؟!!در اخر هم انقدر از اردوغان و وزراش گفت ،فلان وزير كه اصليتش ايرانيه،اينجوريه!بهمان معاون رييس جمهور كه  ريشه ايراني داره بهمان جوره...تا چهارده ماه تو تركيه جنگ مي شه!ديگه موقع پياده شدن ،از طرف خودم و رجب طيب و بروبچ كابينه معذرت خواستم و گفتم حالا انشالله درست مي شه!!

والا!اعصاب ندارن كه..!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:21 توسط |

استانبول:باد و باران زده،نم برفي نشسته،سرد و رنگي،زيپ كاپشن هايي كه تا خرخره بالا كشيده شده است،منگول هاي رنگي كلاههاي دختران اين شهر...

اهان!اين هوا رو مجسم كنيد،شب را هم بهش اضافه كنيد،يكهو ببينيد پسر جواني با شلوارك  بالاي زانو و يك سوييشرت تابستاني و كفش ورزشي،تمرين دو مي كند و با گامهاي بلند و تند ،پا در گل و شل مي كوبد و شالاپ شولوپ كنان،دونده ي ماراتن طور،از كنار شما مي گذرد!ما همگي دهان باز كرديم و چشمها را از حدقه بيرون درانيديم ولي حال جامه دريدن و اين كارا نداشتيم،به راه خود ادامه داديم! والا با اين خل بازياشون!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 1:5 توسط |

"لطيفه"اول گرد بود،بعدا بيضي هم شد.."زبان"شيريني خشك بود،بعدا به "لطيفه"حسودي كرد...نيست سر و زبون دار بود،اقاي قناد رو مجبور كرد از خامه هاي لطيفه تو دهنش بگذاره...راستي،از من به شما وصيحت!:وقتي هديه مي دهيد،يه كاري كنيد كه ادمها وقتي ان هديه را ديدند،يادتان بيفتند...انقدر يادتان كنند كه يا هديه را بگذارند دم در،تا ديگر يادتان نكنند يا وقتي ديدند،لبخندي بر لب بياورند...هديه هم نداديد،نداديد!ولي دهان كه داريد؟اين لبها را كش بياوريد،تا مثل "لطيفه"،سفيدي دندانهايتان پيدا شود...كنار چشمتان چروك بيفتد،خط خنده تان عميق تر شود،نياز به ژل زدن پيدا كند حتي!

 

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:31 توسط |

يك توصيه ي دوستانه:در مشهد،از اون مغازه ي نبش فلكه ي برق،در زمستان،فرني داغ بخريد،رويش دارچين بپاشيد،يك نون شيرمال هم كنارش بخريد.بعد با اين تشكيلات،تمام پله هاي مترو را به پايين بدويد تا به آخرين سرويس مترو برسيد،در ايستگاه با بخار فرني هاي داغ سلفي بگيريد،و بعد در كوپه ي ويژه ي بانوان،كه پراز آقايان است(البته گويا بعد از ساعت هشت شب،مختلط مي شود)،بنشينيد و فرني رو نوش جان كنيد و ته كاسه را ليس بزنيد...

در تابستان،بستني بخريد و بخوريد و خودتان و روحتان را شاد كنيد.

-از تمام دوستاني كه برام پيغام گذاشتيد و تسليت گفتيد ممنونم..انشالله هميشه سلامت و شاد باشيد. كامنت نگارنده ها و خواننده هاي بلاگ من...

نوشته شده در جمعه سوم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:51 توسط |

تو مسجد مشغول خوشامدگويي و سلام و خداحافظي كردن با مهمانها هستيم.خانوم ش،از آشنايان كه از قضا ناراحتي قلبي هم دارد مي آيد و باما خانواده ي عزادار ،شروع به دست دادن ميكند تا در اخر به من مي رسد.

من:سلام خانوم ش.زحمت كشيدين،لطف كردين.

خانوم ش:خدا حاج خانوم رو بيامرزه

من:خدا رفتگان شما رو بيامرزه

خانوم ش:خدا پدر و مادرتو حفظ كنه

من:انشالله شما سلامت باشيد.خوبين؟

خانوم ش:نه والا الناز جون!اين داروي ايزو سوربايد اصلا به من نساخت.سردرد گرفتم!ميگم اگه نيتروكانتين ...

من:ميخوايين بعدا راجع بهش مفصل صحبت كنيم؟

خانوم ش:اهان،بعدا صحبت كنيم يعني؟

من لبخند ميزنم و به سمت يكي از صندليهاي كه خالي شد ،راهنماييش ميكنم...

خدايا اين شاديها رو از من نگير!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۳ساعت 19:6 توسط |

"امروز مادرم ،مرد".تاثيري كه اولين جمله ي كتاب " بيگانه"آلبر كامو،سالها پيش بر من گذاشت،همراه هميشگي من بود...در اين چند روز،ژاكت سورمه اي مامان بزرگ،دمپاييهايش بارها منو به گريه انداخت.ميدونستم كه اوني كه رو تخت دراز كشيده ديگه نميتونه ژاكت و روفرشي هاي مورد علاقه ش رو به تن كنه...شب كه از خونه بيرون اومدم،از تو كوچه به طبقه ي چهار و چراغهاي روشنش نگاهي انداختم.انگار ميدونستم كه بزودي اين چراغها خاموش خواهد شد...نصفه شب كه گواهي فوت مامان بزرگ رو مهر ميزدم،به ازاي هشت مهري كه تو چهار برگ زدم،هشت بار هق هق زدم زير گريه...تا به حال به صداي مهرزدنم،گريه نكرده بودم.مامان بزرگ با ماشين وادي رحمت رفت،برف مي باريد.كوچه ي نيلوفر امشب سفيد بود.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 11:20 توسط |

آب ميوه گرفتن،يعني آب نارنگي را گرفتن.عين يك ميوه ي خوب،بي دردسر،خودش را مي چلاند و پوست از گوشت جدا ميكند و آبش را در كاسه ي اخلاص تحويل مي دهد.ليمو هم خوب است،پر آب است و دردسر زيادي ندارد.پرتقال،اي...بگي نگي...آدم را به چالش مي كشاند.ولي به راه مي آيد...امان از سيب!

از لحظه ي اول تا پايان،ادمي را وارد جنگي نابرابر ميكند.دانه دانه شستن و دانه دانه قاچ كردن و صافي گذاشتن و اينها به كنار...دست به يكي كردنش با دستگاه سليطه ي آب ميوه گيري به يك طرف!بر طبق فرم دهان خانوم خانوما،بايد سيبها راتوي شكمش انداخت،تا از آن ور،هفتاد درصد تفاله در باسنش جمع كند،و افتخار دهد،سي درصد آب سيب تحويل دهد.هرچه پيشتر هم مي روم،كم كم دستگاه،صدايش را برايم بلند ميكند.ميخواهم زهر چشمي بگيرم و دو تا سه تا سيب در حلقش فرو ميكنم،اين ماس ماسك را فشار نداده،هسته پرت ميكند.نعره ميكشد،حتي پوسته هم برميگرداند!و در آخر براي اينكه قدرتش را به رخم بكشد،خودش را مي لرزاند و مي رقصاند و نفس كش مي طلبد و....لامصب آب سيب كشيدن،هميشه جنگي مغلوبه است!

نوشته شده در چهارشنبه دهم دی ۱۳۹۳ساعت 14:54 توسط |

دارم تست ورزش انجام میدم.یه پیرمرد هفتاد ساله ی ریزه میزه است.می خواد بره مکه،حاجی بشه...به عشق مکه میدوه ها...پاهاشم ترق توروق میکوبه رو تسمه ی تردمیل.هرچی میگم حاجی پاهاتو نکوب،آروم قدم وردار،میگه:اله منم همونو میگم!و به پایکوبی ادامه میده!

من:حاجی،کشاورزی؟

حاجی:آره..

من:چی میکاری؟

حاجی:علف،جو!

من:عطسه!

حاجی:الحمدالله

من:تنها میخوای بری؟

حاجی:نه منزل رو هم میبرم.زحمتکشه...کربلا و سوریه هم بردمش.

من:عطسه!

حاجی:الحمدالله.

من:چند تا بچه داری؟

حاجی:سه تا کنیز داری..

من:عطسه!

حاجی:الحمدالله.دوتا هم غلام داری که یکیشون...من:عطسه.

من:عطسه!

حاجی:الحمدالله...الحمدالله...

من:معذرت میخوام حاجی

حاجی:الحمدالله

من:لااله الا الله

حاجی:خنده..

من:عطسه..

حاجی:الله اکبر!

من:خنده...وای عطسه!

حاجی:خنده...دندون طلا

من:استغفرالله..

تا به حال در فضای در این حد معنوی تست ورزش انجام نداده بودم.حالا خوبه به زور راضیش کردم نه دقیقه با این شیب و سرعت کافیه...والا تا خود مکه باید می دویدیم و جوشن کبیر میخوندیم.

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم دی ۱۳۹۳ساعت 23:35 توسط |

سيما،همكلاس سوم دبيرستان من بود.دختري قدبلند و درشت و چشم و ابرو مشكي.صداي بم و خوبي داشت.از همون اوايل سال تحصيلي،تو زنگ تفريح،زنگ ورزش،هر فراغتي كه بود،سيما مي رفت پاي تخته و با اداي خوبي،مهوش طور،ميخوند:

مي خوامممم برمممم تو آفتابه!

ما:چجوري ميري تو آفتابه؟!

سيما:يه وري ميرمممم تو افتابه!

ما:چطوري مي ريييي تو افتابه؟!

سيما:اين طوري ميرممممم تو آفتابه!

......

القصه،تمام سال تحصيلي سوم دبيرستان،ما يازده نفر ميخواستيم بريم تو افتابه،نميدونستيم چجوري بريم تو افتابه!يه وري بريم؟اين وري بريم...؟!

با اينا جووني كرديما....

نوشته شده در شنبه بیست و نهم آذر ۱۳۹۳ساعت 21:31 توسط |

تو بانك بودم.تو اتاق شيشه اي معاون جوان بانك نشسته بودم و با ارقام شبا كلنجار مي رفتم.مرد در حاليكه كاغذها و فرمهاي روي ميزش رو امضا ميزد،زير لبي گفت:نمي دونم سر صبحي كي اين عطر رو زده؟يك لحظه سرمو بلند كردم ودوباره مشغول نوشتن شماره شبا شدم.اين بار گفت:يه زماني ديوونه عطر ورساچي بودم...سر صبحي به چه روزهايي برگشتم... و يك آه بلند كشيد.سرمو بلند كردم،خيره به مونيتور روبروش و غرق در خاطراتش بود.فضاي اتاق شيشه اي انقدر نوستالژيك بود كه دلم نيومد بگم:من هيچ وقت عطر ورساچي نداشتم...

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۳ساعت 10:35 توسط |

دوستی نوشت که:"تو هیچ وقت با من قهر نمیکنی"

الان من موندم این فحش بوده یا تعریف؟!اگه فحش بوده که بوده!اگه تعریف بود ،تعریف از من بود یا از خودش؟!

 

نوشته شده در پنجشنبه بیستم آذر ۱۳۹۳ساعت 17:30 توسط |

اي كساني كه حتي نيم روده ي راست هم در شكم بي هنر پيچ پيچتان نيست،همانا خاك بر سرتان.هررنگي در اين دنيا ببينيد،رنگ آرامش دروني را نخواهيد ديد.با خودتان كه تعارف نداريد؟

نوشته شده در سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 9:42 توسط |

شش بار از دوبل پارک رد شدم.تو هجده نوزده سالگی نه حس خاصی به گواهینامه گرفتن داشتم و نه علاقه چندانی به رانندگی.جو رقابتی بین بچه ها هم که هرروز،کلاسهای تعلیم رانندگی می رفتند و خبر از قبولی خودشون در بار اول یا دوم میدانند ،چندان باعث ایجاد انگیزه نمیشد.

هر از گاهی به ضرب و زور مامان،یکی دو جلسه میرفتم تعلیم رانندگی و بعد امتحان شهری میدادم و در مرحله دوبل پارک رد میشدم.علتش هم کاملا مشخص بود.من حوصله نداشتم،هروقت یک سوم شیشه مثلثی سمت راست عقب پیکان افتاد نمیدونم تو سه چهارم جوب(جوی؟)سمت راست،فرمان رو نمیدونم چند دور بچرخونم به کدوم طرف و بعد چند دور در خلاف جهت قبلی بچرخونم و بعد دوباره نیم دور در جهت برعکس،بلکه این وامونده سرجاش قرار بگیره...!من به روش الله بختکی شروع میکردم به مثلا پارک کردن و طبیعتا هربار رد میشدم!

یک روز جمعه ساعت 8 صبح،تو دانشگاه کلاس داشتیم.من خواب مونده بودم و به کلاس دیر میرسیدم ،به مامان گفتم منو میرسونی؟مامان گفت:بابا که خوابه،منم بیکارم.ولی نمی رسونمت...اگه الان گواهی نامه داشتی،خودت ماشین رو ورمیداشتی میرفتی...

نتیجه معلوم بود.بلافاصله رفتم امتحان رانندگی شهری شرکت کردم.موقع پارک،اون قسمت آکبند محاسباتی مغزم رو بکار گرفتم.قالبی پارک کردم. خانوم سرهنگ،گفت قبولی.پیاده شدم و برای اولین بار تو عمرم فهمیدم چرا وقتی فوتبالیست ها،توپ رو گل میکنند،میدوند...من توانایی ندویدن،نداشتم!پتانسل این رو داشتم که دو زانو تو کوچه مون رو آسفالت،سر بخورم و اولین کسی رو که دیدم به آغوش بکشم.خوشبختانه بابا،داشت یواشکی امتحان دادن منو تماشا میکرد و بالطبع اسلام به خطر نیفتاد!

تمام این سالها،رانندگی تو شهر،جاده ها،شب،نصفه شب،زیر بارون و برف یکی از بهترین لحظات زندگی من بوده و هست. از مامان به خاطر روش خاص آدم کردن من،متشکرم و از بابا به خاطر اینکه رانندگی رو مثل دوچرخه سواری و به پشت خوابیدن روی آب،یادم داد،ممنونم...

هنوز از پارک کردن متنفرم.ولی وقتی مجبور باشم،درهرجای ممکن پارک میکنم.البته نه با اون فرمول وحشتناک.با استفاده از آینه بغل و جلو...من زیر بار فرمولهایی که دوست ندارم، نمیرم!

نوشته شده در شنبه هشتم آذر ۱۳۹۳ساعت 22:12 توسط |

کتاب"بازی در سپیده دم و رویا" رو خوندم.عالی بود.داستان "رویا" رو قبلا هم خونده بودم.داستانی که فیلم مشهور"با چشمان کاملاباز(اما)بسته" استانلی کوبریک با اقتباس از این اثر ساخته شده است."رویا"رو تالی ادبی نظریه روانشناسی زیگموند فروید دانسته اند.تاثرات عمیق ضمیر ناخود آگاه،و سرشت غریزی انسان و مفاهیمی همچون فروپاشی امنیت اجتماعی و دو قطب عشق و مرگ در این نوولا به گونه ای درخشان در هم تنیده شده است.

چند وقت قبل،جایی خوندم که نیکول کیدمن و تام کروز بعد از بازی در این فیلم متوجه و یا شاید دچار مشکلاتی در زندگی مشترک خود شدند...از فیلم،صحنه هایی از بالماسکه که اون زمان یواشکی با نوار ویدئو و با عجله دیده بودم یادم هست.به عبارتی از مفهوم و پیام فیلم چیزی تو ذهنم نیست.شاید اگر الان ببینم خیلی بهتر میتونم مفهوم فیلم رو بفهمم.گرچه با نقد و مقایسه ای که از کتاب و فیلم خوندم،به همون نظریه قدیمی پی بردم که بسیاری از مفاهیم در فیلم رسانده نشده است.

و اما داستان "بازی در سپیده دم".داستانی که بعد از چند وقت گرایشی شدید به دانستن و نزدیک شدن به پایان در من ایجاد کرد."بازی در سپیده دم"کاوشی است در عرصه برد و باخت،ضرورت و تصادف،و آرزو و واقعیت در گیروداربالا و پست زندگی...

داستانی که بسیاری از احساسات و تفکرات ناگفته ما را ،اونچه که در ضمیر ناخوداگاه ما میگذرد،میل به ثابت کردن خودمان به انانکه زمانی ما رابه حال خود رها کرده اند،با ظریف ترین و تلخ ترین حالت ممکن بیان میکند.داستانی که فداکاریهایی را نشان میدهد که گاهی به بهای خیانت به دیگری در حق کسی انجام داده ایم.داستان قهرمان بازیهایی که در حق کسانی انجام داده ایم،که گاهی هرگز نخواهند دید و فهمید...

آرتور شنیتسلر،پزشک و ادیب صاحب سبک اتریشی که همزمان با فروید می زیسته است،نویسنده این دو نوول خواندنی است.

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر ۱۳۹۳ساعت 10:59 توسط |




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت