خاله آذر

کتاب"بازی در سپیده دم و رویا" رو خوندم.عالی بود.داستان "رویا" رو قبلا هم خونده بودم.داستانی که فیلم مشهور"با چشمان کاملاباز(اما)بسته" استانلی کوبریک با اقتباس از این اثر ساخته شده است."رویا"رو تالی ادبی نظریه روانشناسی زیگموند فروید دانسته اند.تاثرات عمیق ضمیر ناخود آگاه،و سرشت غریزی انسان و مفاهیمی همچون فروپاشی امنیت اجتماعی و دو قطب عشق و مرگ در این نوولا به گونه ای درخشان در هم تنیده شده است.

چند وقت قبل،جایی خوندم که نیکول کیدمن و تام کروز بعد از بازی در این فیلم متوجه و یا شاید دچار مشکلاتی در زندگی مشترک خود شدند...از فیلم،صحنه هایی از بالماسکه که اون زمان یواشکی با نوار ویدئو و با عجله دیده بودم یادم هست.به عبارتی از مفهوم و پیام فیلم چیزی تو ذهنم نیست.شاید اگر الان ببینم خیلی بهتر میتونم مفهوم فیلم رو بفهمم.گرچه با نقد و مقایسه ای که از کتاب و فیلم خوندم،به همون نظریه قدیمی پی بردم که بسیاری از مفاهیم در فیلم رسانده نشده است.

و اما داستان "بازی در سپیده دم".داستانی که بعد از چند وقت گرایشی شدید به دانستن و نزدیک شدن به پایان در من ایجاد کرد."بازی در سپیده دم"کاوشی است در عرصه برد و باخت،ضرورت و تصادف،و آرزو و واقعیت در گیروداربالا و پست زندگی...

داستانی که بسیاری از احساسات و تفکرات ناگفته ما را ،اونچه که در ضمیر ناخوداگاه ما میگذرد،میل به ثابت کردن خودمان به انانکه زمانی ما رابه حال خود رها کرده اند،با ظریف ترین و تلخ ترین حالت ممکن بیان میکند.داستانی که فداکاریهایی را نشان میدهد که گاهی به بهای خیانت به دیگری در حق کسی انجام داده ایم.داستان قهرمان بازیهایی که در حق کسانی انجام داده ایم،که گاهی هرگز نخواهند دید و فهمید...

آرتور شنیتسلر،پزشک و ادیب صاحب سبک اتریشی که همزمان با فروید می زیسته است،نویسنده این دو نوول خواندنی است.

نوشته شده در سه شنبه چهارم آذر 1393ساعت 10:59 توسط |

خواب بزرگ روشی برای جان به در بردن از پاییز پیشنهاد کرده است:فکر کنیم یک ماه دیگر می میریم.چه کارهایی که میخواهیم انجام بدهیم... 

و من،یاد یادداشتی که بیش از یک سال قبل نوشته بودم افتادم.نخواستم درگوشه ای از هارد تا ابد خاک بخورد .   

 

"درخت کاج" 

می شود از هر شاخه کاج ،خاطره ای آویخت

عشق،هوس،حسرت،تمنا،ثروت

می شود مهتاب،ساعت،تسبیح ،کودکی آویخت

می شود روی شاخه منتظر نوبت عاشقی ماند...

می شود از چند شاخه،خاطره دلبرکان غمگین را

دانه دانه دانه آویخت و روبان بست...

می شود بر شاخه ای ترانه ای پا داد

غروب پاییزی،عصر پنج شنبه ای رانندگی کرد...

می شود بر شاخه کاج نشست و به درختان لخت تبریزی اشاره کرد

می شود حسادت کاج را تا مرز جنون برانگیخت...

می شود از شاخه ای کت آویخت،از شاخه ای پیراهن

می شود ساعتی تن عریان شاخه ای را به بر گرفت

در گوشش از عاشقی،تملک و تحسین زمزمه کرد...

می شود ناگهان از شاخه سر خورد و رفت...

می شود گذاشت شاخه آنقدر بالا و پایین برود تا آرام شود

آرام که نه....آرام آرام،نا آرام شود...

می شود به شاخه یاد داد،هر دم منتظر حادثه باشد

فاجعه دلبستگی ،اهلی شدن،تکرار و هجرت...

می شود این کاج را در سرزمین شمالی زیر نور شبهای سفید کاشت..

می شود کاج را حتی در ماه سپتامبر تزیین کرد!

می شود کاج را پای کوه سرخ،بین کاجهای پایین تله کابین کاشت

هر هفته به دیدار کوه رفت،تنه بر کاج زد...

می شود کاج را کوچک کرد،آنقدر کوچک که

داخل گلدان گذاشت...

گوشه خانه رهایش کرد!

می شود هر از گاهی به رسم وفا،منت،تلافی،شیطنت

پوز خندی زد و آبی به پای کاج ریخت...

کاج

شاخه هایش،برگهایش اگر در چشم فرو نرود 

هر از گاهی به سرانگشتان،به عمق خاطره ها زخمه می زند... 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آبان 1393ساعت 10:11 توسط |

همونقدر كه به خرما به چشم يك غذاي گوشتي نگاه ميكنم،گوجه فرنگي هم به همون اندازه برام عزيزه!وقتي گازش ميزنم دقيقا انگار يه غذاي گوشتي خوشمزه رو به دندون ميگيرم...مخصوصا نمك زده باشم...وااي دلم اب افتاد.عاقا من رفتم توميتو بزنم بر بدن!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 13:50 توسط |

هيچي ديگه...جنگ جنگ تا پيروزي شايدم مردن از خستگي.

نوشته شده در جمعه بیست و سوم آبان 1393ساعت 0:5 توسط |

از آخرین باری که کیش رفته بودم ده سالی میگذشت.ولی به نظرم کیش پیشرفت خاصی نکرده بود.درسته همه جا پر از پروژه های ساختمانی در حال ساخت و بعضا نیمه تمام بود،ولی از لحاظ تجاری فکر نمیکنم اتفاق رو به رشدی تو کیش وجود داشت.اینو با چرخ زدن یکی دو ساعته تو مراکز خرید و نگاه اجمالی که داشتیم میگم.کلاس پاساژها و اجناس ده پانزده سال قبل کیش کجا و الان؟!...یا حداقل منی که زیاد اهل خرید نیستم،میگفتم ادم اگه بخواد چیزی بخره با همین قیمت و کیفیت بالاتر میتونه تو تبریز بخره!

بعد از غر نوشت راجع به این مساله خرید در کیش که نمیدونم چرا اولین سوالی هست که به ذهن همه میاد،میرم سراغ مقوله گردشگری کیش:

کیش یک جزیره کوچک و بسیار دنج و تقریبا امن.من که هر بار تو نیمه دوم سال سفر کردم و هوا رو معمولا خوب دیدم.روزهایی با گرمای قابل تحمل که بسیار مساعد برای شنا تو اون آبهای سبزو ابی رنگ هستش.و شبهایی که جون میده واسه پیاده روی و دوچرخه سواریهای طولانی...

جایی که حتما از آشناها و همکلاسهاو دوستان قدیم میبینیم!دریایی با پتانسیل تمام تفریحات آبی با قیمت خیلی خیلی کمتر از مشابه خارجیش!

از سفر کیش اینبار خاطره شنا کردن در دریا و پریدن دسته دسته ماهیهای رنگی از روی آب جلوی چشمم موند.از کشتیهای کمی که بین کیش و بندر آفتاب لنگر انداخته بودند.از بیمارستان کیش که خیلی شیک و تمیز بود و آرش کوچولویی که وقتی از اطلاعات پرسیدم که ایا به شیراز انتقال داده شد ؟جواب شنیدم متاسفانه آرش مرگ مغزی شده...و تمام موهای تنم تو اون ظهر روز عاشورا سیخ شد...از دسته های سینه زنی  تو خیابون و نذری هایی که میدادن...از خاطره ی ساعتها و ساعتها دوچرخه سواری تو جاده سبز و خیابونها و بلوارها ی جزیره که گهگاهی منجر به گم و گور شدن هم میشد!از خاطره ی چای نذری که بین دوچرخه سواری سر کشیدیم و خیلی چسبید.گرچه بلافاصله تشنه ترمون کرد!دوستمون معتقد بود با آب دریا درست کرده بودن ولی نظر من این بود که خوش نمک بود!

خاطره ی مهتاب و عکس رخش که تو دریا افتاده بود...گربه ای که رو سنگهای لب دریا رفته بود تا واسه سه تا بچه ش به روش خرسهای قطبی با کف دستی ماهی بگیره!خاطره یک پارچ آب پرتقال و اب هندوانه ای که به نظرم یارو به یورو قیمتشو حساب کرد!

خاطره ی دستپخت محشر آشپز هتل ..خاطره ی تنها خریدهایی که کردیم:.بیسکوییت خارجی خوشگلی که از هایپر مارکت خریدیم و کلی به تاریخ انقضاش مونده بود و وقتی هر کدوم یک تکه از اولین بیسکوییت رو گاز زدیم،قیافه مون دیدنی بود.به قول دوستمون شش سال پیش از زیر فرش درآورده بودن!و چیپس مزمزی که بعد از مدتها از فرودگاه خریدیم و اگه موکت گاز زده بودیم بهتر بود!

در کل کیش این جزیره ی زیبا، همیشه خاطره های جالب و خوبی برام داشته...افسوس که اگه همچین جایی کمی اون ورتر بود،پر از توریست خارجی بود.

نوشته شده در شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 11:21 توسط |

اول راهنمایی،اوج سقوط تحصیلی من بود.شاید چون طبق قانون من باید چهارم ابتدایی می بودم ولی طبق روشهای تعویض تاریخ تولد در شناسنامه و زود رفتن به مدرسه و جهش دادن ،عوض لی لی کردن با دختر بچه های ابتدایی،با دختران درشت هیکل سوم راهنمایی هم مدرسه و هم سرویس شده بودم!

  از حرفه و فن وجغرافیای اول راهنمایی اصلا خوشم نمی امد و به هرطریقی،خواندن نحوه ی کمپوت سازی و اماده کردن زمینهای کشاورزی توسط ماشین آلات و نیز پوشش جنگلهای شمال آسیا را دور میزدم.دو سه بار ده یا دوازده گرفتم.تا اینکه مامان وارد عمل شد.مامان که فقط همیشه دورادور مراقب درس خواندن من بود ولی هیچ وقت عادت نداشت از من درس بپرسد گاهی سراغ میگرفت.از نمره هام...از من می پرسید: الان که داری فوتبال نگاه میکنی،درساتو خوندی؟

اواخر خرداد ماه بود.و من امتحان جغرافی ثلث سوم داشتم.به نظر من،ناجوانمردانه ترین وقت امتحانات،خرداد ماه بود.ادم به جای درس خواندن،هرکار دیگری دوست داشت انجام بدهد.بگردد،بازی کند،دوچرخه سواری کند،عاشق بشود...فقط درس نخواند!شب تو تراس طبقه دوم خانه نشسته بودم و بوی رزهای رونده ای که پدرم درباغچه های حیاط کاشته بود،مستم میکرد.با خودم حساب میکردم که اگر از ساعت دوازده تا دو صبح بخوابم، تا ساعت ده صبح،میتوانم یک دور کتاب را تمام کنم.

کتاب روی پاهایم بود.ولی چشمم به آسمان صاف ان سالها بود.مثل همیشه دنبال ستاره پررنگی میگشتم.عنکبوتی از روی دیواره ی تراس به سمت من میامد.از جایم پریدم.مشغول ردیابی مسیر احتمالی عنکبوت بودم که مامان به تراس آمد.پرسید:فردا ساعت چند امتحان داری؟گفتم:ده.گفت:خوندی؟گفتم:بله،دور دومم را دارم تمام میکنم!

مامان کتاب را ازم خواست!اگر کتاب170 صفحه بود،من فوقش تا صفحه 68 خوانده بودم.مامان از صفحه133 سوال پرسید.من و من کردم.از صفحه 102 یک سوال دیگر پرسید.جواب غلطی دادم.اینبار از صفحه 79.در سکوت به مامان زل زدم.

مامان خیلی خونسرد،کتاب جغرافی را از تراس به حیاط پرت کرد.بلند شد و گفت:همین قدر که خوندی کافی بود.

از بالا نگاه کردم. حیاط در تاریکی و سکوت مطلق بود.همسایه ها یکی دو ساعتی میشد که در خواب ناز فرو رفته بودند.تا وقت اذان صبح کشیک دادم تا اشرف خانوم،پیرزن مستاجرمان،برای نماز بیدار شود.آرام در خانه اش را زدم.با دلهره و تعجب داشت به حرفهای بی سروته من مبنی بر اینکه" دیشب داشتم تو تراس راه میرفتم و درس میخوندم، یهو دستم خورد به نرده،کتابم تو حیاط پرت شد"گوش میداد..

با هم به حیاط رفتیم.چراغهای دیوار حیاط چندان نوری نداشتند.اشرف خانوم،چراغ قوه آورد. وبعد از کمی جستجو بالاخره از لای یکی از بوته های رز رونده صورتی رنگ،کتاب جغرافیا را در حالی که جلد نایلونی اش پاره شده بود پیدا کردم...

سال بعد،مامان شیفت مرا عوض کرد.تا از دوستان قبلی جدا شوم و به جرگه دوستان جدید مثبت بپیوندم.

در دبیرستان از فیزیک نفرت داشتم.انقدر به سایر دروس عمومی و زیست شناسی و شیمی ام اطمینان داشتم که سر جلسه کنکور،به سوالات فیزیک که رسیدم،صفحات را ورق زدم تا به حل سوالات شیمی برسم.مامان سرجلسه نبود که سوالات فیزیک را توی چشمم فرو کند.تا کارنامه ی کنکورم می امد واز صفر درصد فیزیکم پرده برداری میشد،چند هفته ای وقت داشتم.

 

 

 

نوشته شده در شنبه دهم آبان 1393ساعت 9:31 توسط |

قسمتي از متن "جهان صومعه من است"،نوشته ي نيما پاشاك،چلچراغ،شماره ي ٥٨٦:
"جواني احتمالا فرصت خوبي براي انديشه و تعمق نيست.هميشه ميدانيم كه ميان سالي در راه است و آن وقت ميتوان نشست و به گذشته مشوش انديشيد و آن چه را برما رفته واكاوي كرد.شايد هم مي شود به فراموشي دچار شد و هرگز به فكر جواني پرماجرا نيفتاد.ميتوان خاطرات سركوب شده آفريد،اما آيا مي توان جلوي باز آفريني نشانه هايي را كه ما را به عمق خاطراتمان پرتاب ميكنند،گرفت؟"

نوشته شده در جمعه هجدهم مهر 1393ساعت 21:23 توسط |

ده و يازده مهر :

يك روز و نيم، كوچه ي اميد،طبقه ي نميدانم چندم...جايي مثل هيچ كجا.افتابگيرتر از هرجايي كه ديده بودم.

نوشته شده در شنبه دوازدهم مهر 1393ساعت 13:53 توسط |

امروز وسط یه بحثی،دوستی بهم گفت:ماشین شاید 220 کیلومتر بتونه سرعت داشته باشه،ولی تو ایران نمیشه بیشتر ار 120 باهاش رفت...

همچین مثالی زد که کلا دهنم بسته شد.به معنای واقعی قانع شدم.

نوشته شده در جمعه چهارم مهر 1393ساعت 22:32 توسط |

از ديروز كه فهميدم امشب يك ساعت،زمان رو عقب ميكشيم،دوباره قند تو دلم آب ميشه.مثل هرسال....اصلا لذتي داره اين يك ساعت اضافه!توجيهي هم ندارما...فقط يك جور آزمندي من به زمان تطميع ميشه!(جمله سنگين بودا...!)

ازدوم دبيرستان كه يك ساعت زودتر رفتم مدرسه و كلي اين پا اون پا كردم دم در مدرسه...انگار هنوز دق و دليم خالي نشده!همچين كينه ايي هستيم ما!

نوشته شده در یکشنبه سی ام شهریور 1393ساعت 14:3 توسط |

دقيقا مشكل شهريور با ما چيه؟همون مشكلي كه اسفند با ما داره؟يا ما با شهريور و اسفند مشكل داريم؟!

همون طور كه تو اسفند همه يه جوري مشغول خونه تكوني و خريد و هول و ولا هستن كه ادم حس ميكنه اگه يه لحظه وسط راه توقف كنه همچين از روت رد ميشن كه تا سه طبقه زير زمين هم يافت مي نشي...،شهريور هم نميدونم چه خاصيتي داره،هرچي عروسي و مهموني و مسافرت رفتن و اومدن و بگير و ببند و خريد مدرسه و حرف پاييزه تو اين ماهه!

عجب صبري شهريور و اسفند دارد...

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم شهریور 1393ساعت 9:42 توسط |

امسال شانزده شهریور تاریخ تولد شناسنامه ای من با میلاد امام رضا تاریخ تولد قمری من!یکی شده...تاریخ تولدام هم خسته شدن...خسته!میفهمین دیگه...

*شهریور امسال پر از سورپرایز های خوب و گاهی نگرانی های ممتد..بازیافتن دوست بازیافته...نگرانی و استرس کشیدن برای سلامتی دو تا از دوستام...مسافرهای عزیز و همیشه پر از سورپرایزی که امدند...مسافرهایی که متاسفانه نیامدند...یه روز در اوج هیجان ،یه روز در اوج دلتنگی...مثل هوای نیمه شبهای شهریورم...آرام آرام نا آرام میشم گاهی...

نوشته شده در شنبه پانزدهم شهریور 1393ساعت 14:22 توسط |

یه سوال واسم پیش اومده؟اگه به جای چالش آب یخ،درحمایت از بیماران،دوستان رو دعوت میکردن،که نه یک لگن،بلکه یک لیوان یک بار مصرف از ادرار این بیماران رو ،رو سر خالی کنند،چند نفر این چالش رو میچالیدند؟

نوشته شده در سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 19:23 توسط |

در دوران خردسالي،يك روز كه خونه ي شيدا اينا بودم،دستمو گرفت و برد به اتاق پشتي كه تو راهرو بود و پر از رختخواب و خرت وپرت .در حاليكه پشت سرش رو نگاه ميكرد كه مبادا مامان يا داداشش اون طرفا باشه،آروم از من پرسيد:ميدوني"شيدا" يعني چي؟
من در حاليكه خرس قهوه اي رنگمو به خودم ميفشردم،گفتم:نه...
سرشو نزديك گوشم آورد و گفت:يعني عاشق...
و من با اين روش فوق سّري و درون پستويي با مفهوم واژه "شيدا" آشنا شدم....

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 10:47 توسط |

همكارم تو اتاق بغلي،داره فشار پيرمردي رو ميگيره

.حاجي :فشارم چنده؟

همكارم:يازده.

حاجي:چي؟پونزده؟خيلي زياده!

همكارم:نه بابا...يازده!

حاجي:يازده؟اينم كه خيلي كمه!

من از اين اتاق:حاجي!ميخواي بنويسيم سيزده،مشتري بشي؟!

والا...بالاخره حق با مشتري است!

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مرداد 1393ساعت 1:43 توسط |

چند نفر طی سفرنامه نویسی پاریس،برام به صورت خصوصی یا عمومی ،کامنت گذاشتند که سفرنامه ت اصلا حس و حال سفرهای قبلی رو نداره یا انگار مینویسی که نوشته باشی و یا شاید دیگه سفر برات عادی شده.... شاید قبل از اینکه برم،تو ذهنم بود که خلاصه تر بنویسم.چون تو سفر به شهرهای جدید و پرجاذبه تنها چند ساعت برای خواب فرصت میماند،که من یکی دو ساعت از اون رو همیشه اخر شب به نوشتن و پست کردن میگذرونم.شاید علت اینکه هرشب مینویسم،در یک جمله این باشد که"فردا حسش میپرد!" و چون اهل یادداشت برداشتن نیستم(با تاسف بسیار)احتمال اینکه جزییات از یادم برود خیلی هست...

 و قسمت اصلی ،حس من به پاریس :

قبل از اینکه مسافرت برم،یه نگاه به کتابخونه ام انداختم و دیدم تنها از کتابهایی که طی سالها راجع به فرانسه خوندم و دارم،نزدیک به 12000 صفحه مطالعه داشتم.حالا شاید 10 درصد از مطالبش هم یادم نباشه،ولی یک زمینه ذهنی مهیا میکنه... پاریس،دقیقا همون چیزی بود که میبایست باشه...همونی که تو فیلمها دیدیم،تو کتابها خوندیم...پاریس یک موزه سر باز و همیشگی...کوچکترین چیزی،حتی یک ابخوری میتواند یک مجسمه بسیار زیبا باشد...پاریس،شهر مارک و مد،پاریسی ها و آرتیست بازی هاشون،شهری از همه رنگ...پر از سیاهپوست هایی که بعضا تو شیکی و استیل،کم از ریحانا ندارند...پاریس و درهای بسیار زیبا و بزرگ چوبی...پاریس گاهی خیلی گرم...هوای خوب...ابرهای پنبه ای کاخ ورسای...کوچه های شمشادی ورسای...پاریس کثیف و لعنتی...پلهای زیبا،عرض کم رود خانه سن،سنگفرشها... در اینکه حال و هوای خاص حودش را دارد،در اینکه پایتخت فرهنگی اروپاست،در اینکه همه جا هنر حرف اول را میزند شکی نیست...مطمئنا شهری است که صدبار هم بروی،جایی برای کشف کردن خواهد داشت...

ولی در هر سفر،یک تعداد خاطره پررنگ می ماند...به مرور هیجان نسبت به عظمت و زیبایی کاخها و قصرها و بناها،جایش را به تحسین و لذت میدهد...در هر سفر،در هر شهری،یک کسی،یک صحنه ای،یک طبیعتی منتظر ماست،تا پررنگترین خاطره ما از ان سفر شود... اگر ساعتها تو گرمای ظهر ،شش نفری قدم نمیزدیم و خیابانها را گز نمیکردیم...اگر پابرهنه با مجسمه زنی غمگین و دست به چانه عکسی نگرفته بودم،اگر من و دینا،تکه های یخ رو،روی سرمون نمیذاشتیم تا خنک شویم و اب از سروصورتمون نچکیده بود...اگر تو کافه دم یکشنبه بازار،کنار اون همه دستفروش ساعت و عطرهای تقلبی و موبایل های دزدی،چای نخورده بودیم...اگر در زیر بارون ،تا اونجا که میشد خیس نشده بودیم و لذت نبرده بودیم...بی گمان،عکسهای من از این سفر،منتهی به چند عکس از ایفل و نتردام و ورسای میشد که اگر با فتوشاپ،سر هر مسافری رو تو این عکسها عوض کنند،هیچ تفاوتی با هم نخواهد داشت...

بعضی شهرها،بعضی جاها،کشش خاصی دارند...مثل شبهای شیراز،کوچه پس کوچه های قصرالدشت...بام شیراز...مثل خاک سرخ جزیره هرمز...مثل پیاده روی در یکشنبه شبی در ساحل بیروت ...مثل کوچه های سنگفرش و قهوه زده بیبلوس....مثل روستای کنگ در نزدیکی مشهد،در یک غروب پاییزی....مثل اسکله ای در کیش،و خاطره کشتی ای که بین کیش و لنگه رفت و امد میکرد... مثل بم،قبل از زلزله و عکسهایی که سوخت...مثل باغ شازده کرمان....مثل زمستان سرد وین،مثل دیدن اقیانوس از فراز تله سیژ در سنگاپور...مثل دیدن اسب آبی و حیرت از عظیم الجثگی این حیوان....مثل نمای زیبای بنجره ای از مسجد صورتی رنگ پوترایاجا به بیرون...مثل صخره های سیاه مکه...مثل شبهای استانبول....مثل اصفهان که همیشه به سختی از ان شهر دل کنده ام....مثل خانه های سفید رنگ تونس و گل های خرزهره...مثل دری آبی در سید بو سید...مثل داوودی های سفید کنار مزار بهبودوف در باکو...مثل تمیزی و سفیدی بودروم...مثل سنت پطرزبورگ رویایی....مثل باران پارک ساکول نیکی مسکو....مثل بام مریوان....مثل دریاچه زیبای روستای سیلوانه....مثل کلیسای سنت استپانوس جلفا و سنگهای کرم و صورتی رنگش.... در هر شهری،در هر سفری کسی منتظر ماست.نشانه ای...حسی...رنگی....غمی... خستگی ای...دوستی ای...و اینهاست که باز اشتیاق سفر را زیاد میکند...

نوشته شده در شنبه چهارم مرداد 1393ساعت 11:25 توسط |

خداحافظ شيريني ماكاغون هاي رنگ رنگي...خداحافظ باگت هاي برشته...خداحافظ بون ژوق شنيدنهاي متوالي...خداحافظ صدها عكس سلفي رو ديوار فرودگاه اورلي....

سلام دوست جديد من ،يادگار اين سفر...

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 13:58 توسط |

صبح به گورستان زيبا و سرسبز پرلاشز رفتيم.سر مزار صادق هدايت و غلامحسين ساعدي...بر سر گور مارسل پروست رفتم و ضمن عرض سلام ازش پرسيدم واقعا در مورد من چي فكر كرده بودي كه منو با عذاب وجدان نخوندن در جستجوي زمان از دست رفته تنها گذاشتي!هوا خيلي خنك شده بود.در مسيري از پله هاي گورستان اكنده از برگهاي زرد رنگ پايين امديم...بيشتر شبيه يك دوشنبه پاييزي بود...

شب،شام اخر را در كشتي روي رود سن خورديم....هميشه همين طور است،سفر كه به روزهاي اخر ميرسد،همسفرها با هم اخت ميشوند،ميخندند،يك سو ميشوند،از هم شماره و ايميل ميگيرند....ولي تجربه من ثابت كرده از هر سفر معمولا يك يا دو نفر يا يك خانواده دوستي پايداري برقرار ميكنند...دوستي اي كه حس خوبي ايجاد ميكند،دوستايي كه بازهم روزي ،جايي همديگررا خواهند ديد...

پاريس،دقيقا همان چيزي بود كه سالها خوانده بودم.پاريس،سرسبز،مسطح،نوراني،همه جا غرق در هنر و آثار ديدني،ادمهاي شيك،از همه رنگ،از همه نژاد.....

در پاريس از چراغ قرمز رد ميشوند،ممكن است گارسونها چندان مبادي اداب نباشند،سه نفري با يك بليط مترو از گيت ورودي بپرند،تو خيابون متلك بپرونند!پاريس همان حال و هوايي را دارد كه همه ما ها از پاريس انتظار داريم...

نوشته شده در سه شنبه سی و یکم تیر 1393ساعت 3:28 توسط |

صبح پياده رفتيم لوور.امروز ابري بود.ساختمان كاخ لوور و سقف هاي بلندش رو بيشتر از هر چيزي دوست داشتم.نقش برجسته هاي رنگي هخامنشي عالي بود.سالن تابلوي موناليزا خيلي باشكوه بود.جلوي تابلو هم كه شلوغتر از پنجره فولاد حرم رضوي...ظهر تو يه رستوران تركي غذاخورديم،نميدونم چه مرضيه كه ما هميشه يادمون ميره كه از روز اول دنبال رستوران تركي بگرديم!تا بتونيم دلي از عزا از غذا دربياريم.بعد از ظهر رفتيم به منطقه اي در شمال پاريس.يكشنبه بازار!اگر چشمان من رو ميبستند و در اين منطقه باز ميكردند و ميگفتند در مراكش يا الجزيره هستي حتما باور ميكردم...از اون منطقه هاي مركز يا جنوب شهري..دست سياها،يه عالمه عينك و عطر و ساعت بود و ميفروختند...يكشنبه بازار دقيقا مثل بازارهاي سرعين...جاي جالبي بود..نيم ساعتي چرخيديم و به پيشنهاد دينا،با مترو رفتيم "بغسي ويليج"...حومه پاريس...يه جاي خوش آب و هوا كه يك سري خانه ها و مغازه هايي روستايي شكل ساخته بودند..مردم براي تفريح و سينما و غذا خوردن امده بودند...يه شاپينگ مخصوص حيوانات رفتم...از سگ و گربه و همستر و خرگوش و طوطي و ماهي .....داخل ويترين ها بود،لامصب پرنده هاش هم بغ بغو ميكنند!يه ابخوري مخصوص حيوانات هم داخل مغازه داشت...رفتيم داخل يه بيسكوييت و شيريني فروشي سنتي...ميدونين چي ديدم؟گفتم بچه ها،اينا نوقا(يكي از شيريني هاي سنتي تبريز)هستش...بعد اسمشو نيگا كردم ديدم به فرانسه نوشته نوقا!تازه يه شبريني ديگه هم ديدم كه نوشته بود"كانفت"...البته با اوني كه ما ميدونيم فرق داشت....بستني خورديم و رفتيم تو يه پارك قشنگ...كم كم بارون گرفت،.،،واي....يهو بارون سيل اسا شد...قطره هاي بارون تغ تع ميخوردن تو سر و صورت ما كه زير يه درختي پناه گرفته بوديم....يهو من پريدم زير بارون...دنبال من دينا اومد..فرزاد...بعدش كم كم همه گروه...شديم موش آب كشيده،،،،بارون خيس خيسمون كرد...محشر بود...محشر ....تو مترو همه نگاهمون مي كردن...خاطره شد،خاطره...اينجا هوا تا ساعت ١٠ تقريبا روشنه...اينجا گربه خيلي كم داره!شايد اصلن نديديم!پاريس هم حال خاص خودش رو داره....

نوشته شده در دوشنبه سی ام تیر 1393ساعت 0:44 توسط |

در هوايي نسبتا ابري و خوشبختانه با اتوبوس به ورساي ميرويم.تا بتوانيم مسير سرسبز و جنگلي پاريس ورساي را ببينيم.باغ ورساي زيباست.سه نفردر كاخ از فرط ازدحام و گرما غش ميكنند!البته خوشبختانه از گروه ما كسي بد حال نشد...شب يكشنبه است و ملت ديوانه وار تو مراكز خريد و بيرون ول هستند...از بعد از ظهر صداي ببو ببوي ماشين پليس تو شهر طنين اندازه!از فروشگاه مياييم بيرون يكهو نزديك ٢٥ يا ٣٠ خودروي پليس ميبينيم...تظاهراتي بر پاست،احتمالا در دفاع از مردم غزه...از اين ور مردم با چفيه و تاپ شلوارك شعار ميدهند،از اون ور پليس ها و گارد اماده ...هيچي ديگه!ما از كنارشون گذشتيم!الان دارم مينويسم،منتظر هستم سوپ پياز كه گويا از خوردنیهای معروف فغانس هست بخورم.يك پسر سياهپوست،دستش رو اورد كه گردنش رو بخارونه...يا خدا ،چشم دو تامون به پشت بازوي طرف با اون رنگ شكلاتي از حدقه دراومد!يك سياهپوست هم با آمپلي فايرش اومده جلوي ماها داره رقص پاشنه ميكنه...از كل چهره اش من فقط دندانهاي سفيدش رو ميتونم ببينم...اهان،اينم بگم كه سوپ پياز رو اقلا اينجايي كه من خوردم،شما نخوريد!يك پياز تقسيم بر چهار قسمت داخل اب گوشت،كه روش پنير ريختند و گذاشتند تو فر،تا پنير روي سوپ آب بشه!اوضاعيه ها...اين رقاص هم انقدر تق و توق كرد،تا خانواده ميز بغلي ما با پنج تا بچه يكي از يكي از خوشگل ترشون درسنين ٤،٦،٨،١٠،١٢ سال!بلند شدند و رفتند...!يك شب آخر هفته پاريس:شلوغ،رنگ،هيجان،بي خانمان ها،شيك و پيك ها،با كلاس ها،دانشجوها،مست لايعقل ها،نور پردازي ها،مجسمه ها،تاريخ،موزه،سياهپوست ها،عربده كش ها،تضادها،اختلاف طبقاتي ها،زندگي...
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 2:49 توسط |




قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت