تبليغاتX
خاله آذر
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 10:23  توسط   | 

یه دوستی بهم میگفت دنیای مجازی رو زیادی جدی میگیرم!راست هم میگفت.من نمیدونم چرا اگه بتونم در ظاهر چیزی رو لو ندم،عین مسخ شده ها تو این دنیای مجازی حس صداقتم میزنه بالا در حد لا لیگا!!اصلا وقتی مینویسم انگار یکی خنجر گذاشته بیخ گلوم و میگه چاخان نکن آذر!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com!این اسمم هم که منو کشته!یعنی خاله گفتنای شماها یه دو دندونه که چه عرض کنم!در حد یک دست دندون مصنوعی منو متاثر و جوگیر میکنه،و کلا اکثر مواقع در ارتفاعات به سر میبرم!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

بماند که این ریحان بالا،معتقده که من همیشه پیاز داغ مطالبم زیاده،ولی از رو نعش بلاگفا رد شم ،اگه چاخان کرده باشم!بعدشم،نمیدونم چرا یکی دوبار کامنتهای من به بعضیها برخورده..شاید دیگه خیلی راحت برخورد کردم!خلاصه ،برو بچ عزیز..من اگه بخوام کسی رو مسخره کنم اول از همه خودم آنقدر جا و نکات برتر واسه مسخره کردن دارم که کلی باید تو صف واستین تا نوبت به مسخره کردن شماها برسهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com!!از همینجا در این روزعید قربان،از اونایی که حرفام بهشون برخورده طلب بخششو حلالیت میکنم.خدا رو چه دیدی ،شاید تا چند ساعت دیگه اذن اومد که یکی بیاد بیخ تا بیخ گلوی منو تو این عید قربون ببره!نمیشه که مشمول ذمه باشم!!

فعلا که با چند تا از برو بچ وبلاگی حسابی رفیقم!!فرزاد که خیلی با عقلش جور درنمی اومد!!

دیشب یکی از رفقای فابریک وبلاگم،ساعت ۱۱ و اندی تماس گرفت و گفت:خاله ،ایندفعه واسه مشکل جسمیم زنگیدم!!چون اینجا عید پاکه،فردا و پس فردا هم تعطیله،بابد پامیشدم میرفتم بیمارستان!!گفتم به خاله ام بزنگم،و ....خلاصه مشکلشو گفت.جالبه که گفتم:فلان انتی بیوتیک رو داری؟گفت:آره،گفتم:چند تایی داری؟گفت...نگران نباش..یه هزارتایی با خودم اوردم!!بابا،ای ول تجارت دارو!!مافیای انتی بیوتیک....تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com!!خلاصه ما نسخمونو پیچیدیم و سلامی هم به فرزاد رسوند و خداحافظ شما!

وقتی قطع کردم،فرزاد گفت کی بود..گفتم د....!!گفت:جدی؟به خاطر بیماریش زنگیده بود؟گفتم:ها!!!

فکر کردی فقط تو دکتری که  فامیلات از اقصا نقاط کشور بهت زنگ میزنن و مشکلشونو میپرسن!!!

گفت:حالا مطمئنی این دوستت آمریکاست؟منم گفتم:والا من کلا سعی میکنم هیچ وقت صد درصد حرف نزنم ولی یه ۹۹ درصدی میدونم که از ناف تگزاس میزنگه!!!تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

البته شما فضولهای عزیز،خصوصا نیم وجبی انتظار ندارین که من مشکل بیمارمو به شما بگم!!

ضمنا یدالله عزیز،شما خوب غش میکنین موقع غیبت کردن پشت سر خاله آذرتون هااااااا!!!!!(این ها ترکی بوداااا).درسته شما دندانپزشکی،ولی اگه مورد پزشکی داشتی من مشکلی ندارم.از همون اتیوپی میتونی ویزیت بشی!!

قربون شما:خاله آذر که داره اهنگ آذری گوش میده!!

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 11:12  توسط   | 

از نظر خاله آذر:

خنده،رقص و بتامتازون بر هر درد بی درمان دواست!!تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ضمنا با استفاده از تبصره میتوان دلستر لیموییتصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com و برنامه ریزی برای سفرهای نرفته و شاید هرگز نخواهد رفتهتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com(الان تن اساتید ادبیات تو قبر داره میلرزه!)را به موراد فوق اضافه کرد.

*جرات دارین بنویسین کسی نظر از تو نپرسید!!!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 18:54  توسط   | 

بچه که بودم ،لحظه ای که یک مهمون یا مسافر  میرفت یا خودمون میخواستیم از سفر برگردیم گریه میکردم.حتی یادمه یکبار عید که میخواستیم از اصفهان برگردیم رفته بودم تو حمام  و زیر دوش آب ایستاده بودم تا به بهونه خیس شدن من، نتونیم از خونه عمو بیژن بریم!!

یادمه هر بار که خاله ام میخواست برگرده انگلیس هممون زر زر گریه میکردیم.تنها کسی که هیچ وقت واسه بدرقه نمیومد فرودگاه و لحطه خداحافظی دم در خونه هیچ وقت گریه نمیکرد،مادر بزرگم بود.الان میفهمم که شاید کارش خیلی درست بوده که باعث نمیشده دل مسافر تنگ و آزرده بشه...

بزرگتر شدم ولی همچنان لحظات قبل از خداحافظی رو دوست ندارم.یادمه وقتی ازدواج کردم،۶ ماه اول ازدواجم فرزاد همه اش در حال رفت و آمد به مشهد بود و گاهی دو یا ۳ هفته نمیدیدمش.هر دفعه موقع خداحافظی ،مامانم به چشمام نگاه میکرد و انگار منتظر بود که اشکام سرازیر بشه.ولی هیچ وقت گریه نکردم.

آخرین باری که یادم میادبه خاطر ترک جایی بدجور گریه کردم،روزی بود که بعد از ۲ سال زندگی تو خونه پدرم ،قرار شد بریم سر خونه زندگی خودمون!لحظه ای که داشتم میرفتم خونه خودمون ،یهو دلم واسه اتاقم تنگ شد..حس کردم ۲۷ سال اتاقم،زندگیم ،دنیام ،بچگیم ،نوجوونی و دانشجویی و نامزدیم  رو دارم ترک میکنم..زدم زیر گریه و گفتم دوست ندارم برم..با گریه من فرزاد هم به گریه افتاد..مامانم اون لحظه اومد و گفت:عجب دختر لوسی شدی تو!پاشو برو سر خونه زندگیت!تا کی میخوای ور دل ما بمونی!برو یه نفس راحت بکشیم!!گرچه بعدا یکی از همسایه هاشون گفت:مامانت اون روز تو آسانسور زده بود زیر گریه و گفته بود الناز دیگه رفت...

ولی دیگه مدتهاست موقع خداحافظی گریه نمیکنم .اگر هم خیلی بهم فشار بیاد حداکثر چند لحظه کوتاه و بعد خودمو کنترل میکنم.دلم میخواد مثل مامان بزرگم قوی باشم.

امروز موقع خداحافظی ،مامان فرزاد وقتی بغلم کرد ،اشک تو چشماش جمع شد و چند بار گفت منو ندیدی حلالم کن..خیلی دلم گرفت..بیشتر از اونچه که فکرشو بکنین......تو راه فرودگاه ابرهای سیاه دلمو بدتر تنگ کرد..

از پنچره هواپیما زل زدم به بیرون،پارک جنگلی طرق رو که دیدم یاد صبح جمعه ۲۹ آبان ،یه صبح بارون زده پاییزی افتادم.....یک صبح قشنگ..

تو کیفم کاغذ داشتم ولی باز رو پاکت تهوع نوشتم درحالی که تا آخر این جملات اشک ریختم....

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:34  توسط   | 

گفتم:انگار دوباره 17 ساله شدم،سنت شکن شدم،حس شدم،شور شدم..

گفتی:میشناسمت.بهتر از خودت..

گفتم:انگار خودم شدم..

گفتی:مواظب باش..

گفتم:الان که اینو گفتی دیگه داغون شدم...

گفتی:بدون که هر تصمیمی که میگیری درسته..

گفتم:دیگه برم بخوابم..

گفتی:امیدوارم این مساله ات حل بشه..

گفتم:حتی نمیدونم که دلم میخواد این مساله حل بشه یا نه؟

گفتی:پس امیدوارم واسه همیشه یک حل نشدنی بدون دردسر بشه برات.....

هلیوس یادته؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 9:38  توسط   | 

مامان بزرگ من خیلی باحال صبحانه میخورد.صبح ها معمولا ساعت 5،5.30 از خواب بیدار میشد،بعد از اینکه کلی تو حیاط اینور و اونور میرفت آشپزخونه رو بالا پایین میکرد،ساعت 7:30 ،8 واسه خودش یک انگلیش برک فست اساسی  میچید!

یک سینی بزرگ آماده میکرد و می اورد تو اتاقش که حسابی آفتابگیر بود.داروها و کرمهای مختلفش رو هم تو یه سبد دیگه کنارش میذاشت.بعد مینشست جلوی تلویزیون و با جدیت تمام برنامه های صبحگاهی ایران یا اخبار بی بی سی رو تماشا میکرد!!!

تو سینی ،کره به مقدار بسیار اندک،پنیر سفید که همیشه برشهای مربع شکل صافی داشت،گردو و نون و..با یک قوری چای و  یک فنجان بزرگ چینی و یک لیوان شیر!

بعد از تناول این صبحانه ،مرحله آخر شروع میشد.همیشه در این لحظه مامان بزرگ منو یاد شیمیدانهای تو آزمایشگاه ،در حال کشف یک ماده جدید مینداخت!!

داخل اون فنجان چینی که در مرحله آخر استفاده میشد،اندکی شیر،روش مقداری چای،دوباره شیر،کمی عسل و به همین منوال این روند ادامه میافت تا فنجان پر بشه!!

عارف،که سالها ساکن آلمان بود،میگفت این شیر چایی،تو آلمان واسه خودش حکایتی داره!حالا دقیق یادم نیست که گفت مردم شرق و غرب یا شمال جنوب آلمان...!خلاصه گویا مردم یک منطقه اول شیر رو میریزن تو لیوان بعد روش چای میریزن .اما در منطقه مقابل ،اول چای رو میریزن تو لیوان بعد روش شیر میریزن!و شدیدا هم معتقدند که هرگونه جابجایی در این روند ،خلل و ضایعه اسفباری در طعم اون محلول ایجاد میکنه!!امروز که مامان فرزاد ،تو لیوان چایی ریخت،روش شیر و یه قاشق کوچولو هم عسل ،باز یاد اون آزمایشگاه شیمی افتادم!!

ضمنا مامان بزرگ من ،در پایان این انگلیش برک فست،اندکی از کرم روز،کرم جهت رفع ترک پاشنه پا،کرم مرطوب کننده دست  و ویتامین آ رو قسمتهای مختلف پوستش میمالید و بعد که خوب دستاش چرب و چیلی شد ،یکهو طی حرکتی نمادین،دست راستش رو محکم میکشید رو موهاش!!آخه موهاش خیلی فر بود و به نظرم به جای موس یا ژل  استفاده میکرد!کلا شیمیدان بود...!!

در پایان پست:نمیدونم چرا همه اش از افعال ماضی استفاده کردم،اخه طفلک زنده است!!اونی که چند ماه پیش فوت کرد پدر بزرگم بود...

پی نوشت پست قبلی:ممنون از کامنتهاتون ،و در تصویر داشتم عشقولانه تون حسابی زده بود بالا!اما یه توضیح کوچولو بدم ،که چرا فکر کردین من 3 سال کنج عزلت گزیده بودم و فقط منتظر بودم که طبق گفته فرزاد شاید 3 سال دیگه قسمتمون شد!و هیچ فرد مذکری به چشمم دیده نشده؟!چرا واقعا آیا به نظر شما من این قدر خل و چل و رویایی به نظر میام؟این بد اموزیهارو اشاعه ندین بابا....اونی که رفته ،رفته !میخواین بشینین که گیساتون رنگ دندوناتون بشه ولی تو خیابون آقا رو ببینین با خانوم بچه ها دارن بستنی میخورن؟!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:21  توسط   | 

رفتیم منطقه نصر...یک روزپاییزی،یعنی خود خود پاییز بود....همه جا زرد بود،نارنجی بود.رود بود.نور بود. آب از درخشش خورشید،برق میزد.آلاچیق بود.زرد بود،برگ بود،خش خش بود....همه اش زرد نبود.گاهی سبز هم بود.بید مجنون بود.درختهای بلند بود.قرمز بود.زرد بود ،برگ ریزون بود،خزون بود..پاییز بود...خودش بود...هوا محشر بود.ساکت و مطبوع بود.آرامش بود.شجریان بود..صیاد هم بود...یاد بود.جای خیلی ها خالی بود..قدیم قدیمارو یاد کردم...

من چقدر پاییز رو دوست دارم.خودم مهرم،تو آبان و اینجا آذرم..اینجا آذرم،اینجا آتشم،زردم ،سرخم ،خودمم تو این وبلاگ ،تو این نوشته ها،خود خودمم،مهرم،آذرم،النازم،..زردم ،خزانم ؛پر از رنگم.خیره ام به دور دست،خیره ام به گذشته...کیف لحظه میکنم،قدر ایام میدونم،یاد پاییز پارسال تو شیراز به خیر....اون کوچه های قصر الدشت ،اون کوی گل به...هلیوس یادته؟؟

اون درخت نارنگی ،اون شب بارونی..پاییز رو تموم کرد برام....

به یاد میارم که پاییز همه چیز من بود،همیشه تو پاییز عاشق بودم!!عاشق شدم!!بدنیا امدم،مدرسه و دانشگاه رفتم،کار کردم ،عاشق شدم ،مهجور شدم،دوباره عاشق شدم...عقد کردم..پایکوبی کردم...

تورو دارم،تورو که الان از بس که نیستی خاطره من شدی....تورو که میترسم برگردیم تبریز و افسانه من بشی....دستهاتو میخوام که انگشتامو تو دستت بگیری و بگی چقدر دستات از من کوچکتره،..از  در بیایی تو و ازگوشه عینک نگام کنی و بگی سلام گلی طلا..

چه خوب که تورو دارم،چه خوب که مال توام،..یاد اون شب 30 مهر 1380 افتادم که تو میدون وسط حیاط بیمارستان سینا نشستی و زیر نور اون چراغ با اون لباس آبی رنگ اتاق عمل برام گفتی و گفتی..گفتی که میخوام زنم اینطور و اونطور باشه،فلان و بهمان باشه.. از ازدواج گفتی ..یادته گفتی:چه معنی داره زن،کفش پاشنه بلند بپوشه!!!!خداییش خیلی این حرف چرند بود!

رفتی و گفتی برو فکراتو بکن،منم استخاره میکنم!ولی یکشنبه ها و چهار شنبه ها رو کشیک وردار،منم واسه خودم کشیک ICU ورمیدارم..اون یکشنبه رفت،چهارشنبه هم رفت،یکشنبه بعد هم رفت و تو دیگه نبودی..

دیوونه بودم.روانی شدم.مستاصل شدم و پیش ناصر ؛همگروهیم ،زدم زیر گریه.چه کمکی کرد اون شب به من..هرگز لطفش رو فراموش نمیکنم.

آخرین چهارشنبه دیدمت و به چه لطایف الحیلی از اتاق رزیدنتی کشیدمت بیرون..اومدیم تو حیاط .رنگت مثل گچ بود.اینبار لباس سبز اتاق عمل تنت بود!!زیر اون بارون،وسط آبان ماه،باز دور اون میدون بیمارستان سینا،در حالی که از خشم میلرزیدم،بهت گفتم:آقای دکتر،یعنی من حتی ارزش یه سکه 5 تومانی رو نداشتم که از یه تلفن عمومی!بهم زنگ بزنی و بخندی و بگی :سر کارت گذاشتم..؟

میلرزیدی ،همش گفتی که نه،اصلا اینطور نیست،میخواستمت .میخوامت ،ولی انگار قسمتمون نیست..

دیوونه شدم!گفتم تو که میخواستی استخاره  و فکر کنی،اول فکرتو میکردی بعد حرف ازدواج میزدی..

گفتی الان قسمتمون نیست..یادته این جمله رو گفتی:شاید 3 هفته دیگه ،شاید 3 ماه دیگه و شاید 3 سال دیگه بهم رسیدیم...

3 هفته گذشت،3 ماه هم گذشت تا اردیبهشت 83 دیگه هرگز ندیدمت،دیگه نبودی...ولی انگار 3 سال دیگه قسمتمون بود!پاییز 3 سال بعد مال من شدی..

مهر عاشقت شدم،آبان از دستت دادم،3 سال بعد؛ماه مهر ،زنت شدم.آبان تولدت بود و آذر عروسیمون..

چه روزهای سختی رو پشت سر گذاشتیم..ولی چه مقاومتی داشتم من!یادت میاد،حرفات؟آخه چطور دلت اومد اون همه اذیتم کنی؟تو که اینهمه مهربونی!فکر کردی کم میارم؟نه؟دیدی کم نیاوردم،دیدی...

اصلا تو به چه حقی اعصاب منو اون همه داغون کردی و فکر کردی خیلی داری در حقم لطف میکنی!!!اصلا من الان از تو به دیوان لاهه جهت احقاق حقوق عاطفی و شوک های روانی که قبل ازدواج بهم وارد کردی شکایت میکنم...اصلا من دیگه...ولی ،ولی نه...

دوست دارم یه عالمه...تو خاطره منی..تو فرزاد منی..تولدت مبارک،فرزاد...گرچه نمیدونم این پست رو کی میخونی!!

کامنت محشر پست قبل:دوری،ممنون .جمله خیلی قشنگی واسه عمو فرزادت نوشتی...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 20:14  توسط   | 

سال پیش بود که یکی از دوستام گفت:مجبورم هر ماه موهامو کامل رنگ کنم.چون پر از موی سفید شده.بهش گفتم ولی من زیاد اهل تغییرات تو رنگ مو و آرایش چهره ام نیستم.شایدم چون موی سفید ندارم!بهم گفت:ولی هر از گاهی یه برقی تو موهات هست،خوب اینا موهای سفیدن دیگه!!

اون شب ،تو آیینه دست تو موهام کردم.متوجه شدم که از وقتی رفتم شیراز این چند تا تار موی سفید تو موهام پیدا شده...یعنی از همون وقتی که تنهاتر از تنها شدم...از وقتی که تنها موندم،ساعتها...روزها..از وقتی که خودمو شناختم.از وقتی که فهمیدم خیلی از خصلتهایی رو که فکر میکردم داشتم ،رو ندارم!از وقتی که فهمیدم خلاف ظاهر جسورم تو اجتماع ،تو تنهایی خودم خیلی ترسو هستم.از وقتی که حس کردم کم کم دارم اعتماد به نفسمو از دست میدم.از اون وقتی که ساکت تر شدم.گرچه شاید هیچ وقت خیلی از اطرافیانم متوجه این مساله نشدند.شایدم نذاشتم که متوجه بشن....

ولی مهم نیست.آنقدر تو این مدت خودم رو بهتر شناختم که به تموم گریه هاش و از دست رفتن اعتماد به نفسم میارزید.خوشحالم  که میفهمم.خوشحالم که دارم راهمو آگاهانه انتخاب میکنم.به نظرم انتخاب آگاهانه بهتر از موفقیت کورکورانه است.رضایت دارم.الان از خودم راضی ام.الان حس میکنم بهترین سن زندگیمو دارم.سی سالگیمو دوست دارم. دوستی داشتم که میگفت:اگه یه روز پیر بشم،از غصه میمیرم،الناز!

ولی الان من از اینکه دارم بزرگتر و مسنتر میشم ناراحت نیستم. فرزاد همیشه میگه:من واسه سفید شدن دونه دونه موهام زحمت کشیدم.میگه از اینکه موهام داره سفید میشه،ناراحت نیستم.احترامم پیش خودم زیادتر شده.وقتی تو آیینه نگاه میکنم یاد زحماتی میفتم که از بچگی واسه پیشرفتم و بزرگ شدنم کشیدم.

امروز موهامو داشتم شونه میکردم.جلوی ایینه دست کشیدم تو موهای شقیقه هام.یه موی سفید لای اون سیاهی درخشید..اینبار هوس نکردم که بکنمش!چند لحظه دستم رو لای موهام نگه داشتم و نگاه کردم به اون تار سفید...لبخند زدم و یاد کردم حتی همین چند سال اخیر رو که واسه بدست آوردن این جایگاهم ،چقدر زحمت کشیدم... تا الان که وقتی حتی کسی خبر نداره کجا هستم،با دیدن یا شنیدن مساله ای شاید بی ربط،میگه:انگار الناز اومده مشهد.... میفهمم که کم کم تاثیرم رو گذاشتم.    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 23:4  توسط   | 

مکان:مسجد نصرت،مشهدمقدس

زمان:۳ بعد ازظهر

علت حضور:فوت یکی از سران بازار مشهد!

کلا غرق در شیرینی و حلوا و قهوه و چایی و میوه های چیده شده در ظروف سیلور هستیم!!

نوحه خوان مشغول نوحه سرایی است و ما هم مشغول دید زدن موهای مش کرده و لبخندهای ملیح زدن به اقوام ندیده شوهر هستیمتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com.و فری مشغول توضیح و معرفی اینجانب که خانوم داداش کوچیکم هستند!!تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

نوحه خوان مشغول نوحه سرایی بود که یهو من حس کردم دچار گم گشتگی مکان و زمان شدم!!به نظرم اومد تو کنسرت شهرام ناظری نشستم!!یک چهچهی ایشون سر دادن در دستگاه ابو عطا،سلفژ در حد خواننده گروه برادران کامکار..تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ایشون رفتن،میکروفن رو در اختیار حاج آقا.... قرار دادن.بعد از چند جمله ایشون، من واقعا حس کردم دچار توهم شنوایی و بینایی شدمتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com!یعنی قاطی کرده بودم که اینجا مجلس ختم یا سر کلاس فیزیولوژی!

از سخنرانی ایشون من چند چشمه براتون بگم:

محققان دریافته اند که علت مرگ،از کار افتادن کورتکس مغز میباشد.سلولهای بدن انسان بعد از مدتی که از زندگی میگذرد دچار پیری و مرگ میشوند.ونورونهای عصبی از بین میروند و جایگزین نمیشوند!

سخنی از کانت بشنوید:آنچنان زندگی کن،که اگر از تو پرسیدند،بگویی همانند من زندگی کنید.

من فقط منتظر بودم یه چند جمله به فرانسوی هم بگن که فکر کنم ختم مجلس شد و فرصت پیش نیومد.

بابا،ای ول حاج آقا..یعنی عضو هیئت علمی نوحه سرایان گروه نورولوژی دانشگاه علوم پزشکی و دانشیار دانشکده ادبیات،گروه روضه خوانی!

تکنولوژی رو دارین دیگه...به روز میخونن نوحه..دیگه گذشت اون زمان که ای وای حسین رو کشتن!

و من در اون لحظه داشتم دنبال کاغذ میگشتم که این سخنان رو بنویسم . تنها کاغذ موجود اعلامیه های تسلیتی بود که جلومون میچیدن ولی متاسفانه خودکار نبود!و فکر کنم فری بسی خوشحال شد!!اصلا  عشق نوشتن منو کشته منو کشته ....وای!!

ارادتمند:خاله آذر وقایع نگار تاریخ!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 17:39  توسط   | 

وقتی ازپنجره به کویر و کوههاش نگاه میکردم ،یک حس غریبی داشت.همیشه تفاوت اقلیمی و اکوسیستم های مناطق مختلف برام جالب بوده..

مثلا جاده های آذربایجان،با اون کوههای خوشرنگ و اکثرا بلند و مخصوصا جاده قدیم تبریز تا زنجان ..،اون پیچ های میانه ،وقتی بین دو تا کوه محصور میشدی.اون تونل های پی در پی..اون رودخونه ای که معمولا تو زمستون و اوایل بهار آب داره و شاید تابستونا خشکه..

اون علائم رانندگی که معمولا حاکی از اینه که هنگام بارندگی جاده لغزنده است یا خطر ریزش کوه و یا با دنده سنگین حرکت کنید..

از وقتی که اتوبان جدید تبریز تهران افتتاح شد دیگه از میانه رد نشدم.گرچه کوههای اتوبان اطراف هشترود رو که اولین بار دیدم ،از تعجب داشتم شاخ در میاوردم.دامنه کوه درست عین یک دامن پلیسه  بود و مثل عطاری ها که ادویه های مختلف رو رنگ رنگ تو شیشه یا طبق رو هم میریزن ،این کوها رنگارنگ بودن..انگار خدا یه روز که حالش از دایناسور افریدن یا شاید آدم افریدن بد شده بوده ،نشسته و این خاکها رو رنگ رنگ رو هم چیده ،فوق العاده بود. حتی به نظرم یه چیزی تو مایه های گرند کانیون امریکا..

جاده های شمال که دیگه جای خود داره..یکی از قشنگترین جاده هایی که دیدم جاده آستارا به اردبیله.میرسی به انتهای حوزه استحفاظی استان اردبیل ،کم کم اون ابرهای غلیظ و اون مه شروع میشه و تونل رو که رد میکنی یکهو یه کوهستان سرسبز میبینی ،انگار رو زمین رو با مخمل سبز فرش کرده باشن.گرچه اونطرف رود ارس ،که جمهوری اذربایجانه،تقریبا نمیشه زمینش رو دید!بس که جنگلهای انبوه و دست نخورده داره . برعکس ایران که اکثرش زمین کشاورزی شده..

یادمه که بچه که بودم هنوز جاده آستارا به این پت و پهنی نبود.حتی آسفالت هم نبود.یه جاده تنگ و باریک و خاکی و مرتفع.موقع برگشت به ادربیل هم باید از سمت حره جاده که مشرف بود به رود آستارا چای رد میشدیم.وای که چه وحشتناک بود!از ترسم اون عقب  در ماشین رو قفل کرده بودم و هر لحظه احساس میکردم که الان ماشین سر میخوره میفته تو دره و ما  غرق میشیم...

همون سفر یه اتوبوس رو دیدم که از جاده پرت شده بود به دره رود ارس ولی روی درختای کناره دره چپ شده بود.خیلی وحشتناک بود..اون جاده کجا ،الان کجا...

گردنه حیران..آش دوغ...نیمرو تو قهوه خونه بین راهی..بچه هایی که داد میزنن:گردو ،فندق!و تو اون نعلبکی های رنگ و رو رفته گردوهای تازه ای رو که کلی تو آب و نمک خیسوندن رو میفروشن.نمیدونم چرا همیشه پوشش گیاهی مازندران رو بیشتر از گیلان دوست دارم. گیلان انگار همش شالیزاره... مازندران کوههاش به سیاهی میزنه..و عشق من رامسره..

جاده تهران اصفهان رو که از بچگی از بر بودم و هستم!گرچه الان که آزاد راه امیرکبیر رو ساختن،دیگه اون تپه های کوچو لو کوچولوی جاده قدیم رو نمیبینی...با اینکه اتوبان خلوت و راحتیه ولی خیلی کسل کننده است..اه،کفر آدم درمیاد..

ولی اصفهان شیرازقشنگه،خصوصا نزدیکیهای شیراز..کلا کوههای اطراف شیراز خیلی با ابهت هستند.سنگی و شکیل..همش آدم رو یاد تاریخ میندازن..جاده قدیم شیراز بوشهر رو که قبلا را جع بهش نوشته بودم...محشر بود ،محشر...

وقتی از اصفهان میرفتم یزد و کرمان ،دیگه کم کم کویر بود..خشک بود.برهوت بود.ولی دوست داشتم.یه جاده صاف ،انگار که خط کشی شده بعضی جاها!!و با فاصله خیلی زیاد از دو طرف جاده ،کوههای خوشرنگ و کم ارتفاع..

اینجا دیگه علائم رانندگی خیلی با آذربایجان فرق داشت:هنگام طوفان شن ،اتومبیل خود را متوقف کرده و چراغهای اتومبیل را روشن نگاه دارید!..خطر رد شدن شتر!

آثاری که ازکاروانسراهای قدیمی باقی مونده بود یا اون درختهای خاردار کویری..اون شن های روان ..مزارع پسته اطراف رفسنجان...

کرمان قشنگ بود.آروم بود.آسمونش محشر بود . پر از ستاره..قبل از زلزله بم رفتم ارگ بم...وای که چقدر هیجانزده بودم.اون زمان دوربین دیجیتالی خیلی کم بود .حداقل منکه نداشتم!!دم ورودی ارگ یه حلقه فیلم خریدم و چرت و چرت عکس گرفتم...وقتی برگشتم،و عکسها ظاهر شد فهمیدم فیلمه خراب بوده!همه عکسها  داغون و سیاه وتار...یادمه گفته بودم که به خاطر این عکسها هم که شده دوباره میرم بم..چه میدونستم زلزله مجالی واسه زندگی نمیده ،چه برسه به عکاسی...

امروز از پنجره هواپیما همش کویر رو نگاه کردم.حتی چند تا شوره زار و دریاچه نمک هم دیدم.کوههای تخته سنگی وسط شنزار غریب بود...چقدر فیلم خیلی دور،خیلی نزدیک رو دوست داشتم و دارم.نمیدونم،شاید هیچ وقت هوس نکنم که برم تو کویر مسافرت یا کویر گردی!ولی این دلیل نمیشه که تفاوت و عظمتش رو نبینم..

یه مرگ مغزی تو مشهد بود.فرزاد واسه هاروست داشت میومد و من هم طبق معمول طی یک تصمیم چند دقیقه ای باهاش اومدم ،مشهد.دلم تنگیده بود واسه همه..

از پنجره نگاه کردم و تمام این حرفها  و افکار تو دل و ذهنم رژه رفتند.خواستم بنویسم.فرزاد که خواب بود.تنها کاغذی که دم دستم بود،پاکت تهوع بود!به اندازه دو تا پاکت تهوع پست نوشتم تا الان که وقت کردم تو وبلاگ واردشون کنم...شرمنده!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 14:6  توسط   | 

دیشب بلانسبت ،گلاب به روتون ،گوش شیطون کر،خواب اینترنی یکی از بخشهای مزخرف رو  دیدم!!صبح ،یاد  اساتید محترم دل انگیز،دکتر خ و دکتر چ افتادم!!

دکتر خ:قدبلند،لاغر،چشم عقب،فک جلو،مقادیری ریش کثیف ،خیلی لطف میکرد ته ریش!.سر،خلوت.دو رشته گیس قشنگ از ضلع شرقی سر به سمت ضلع غربی سر کشیده و چسبونده میشد!!و ما مثلا نمی فهمیدیم ایشون سرخلوتیان تشریف دارن و تو جمع خودمونی زلف علی صداش میکردیم لابد!!

تریپ:برادر بسیجی،گارداشیم،باجی،سید حسن،گوردون وار؟!!(ترکی بود)،لهجه ترکی در حد خداااا!!اعصاب ندار!

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

دکتر چ:قد متوسط ،وزن بسیار،دور شکم ۳۵۶ سانتی متر!،غبغب فراوان،چشم درشت،سر:آیینه،پیست پاتیناژ،عشق خوردن و استعمال دخانیات!،صورت:سه تیغ تراشیده شده!!

تریپ:کمونیست،فارسی فارسی،پان ترکسیم!!حزب توده !!زیرآب زن ،ضد دکتر خ!!خونسرددددد...

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

اکسترن بودیم.ماه رمضون بود.زمستون هم بود!!تو درمانگاه ،مریضا از سر و کول همدیگه داشتن بالا میرفتن.حدود ساعت ۱۰ صبح ،دکتر چ، بهم گفت:برو اون درو ببند،بگو تا ۱۰ دقیقه مریض نیاد.در بسته،پنجره  هم که نمیشه باز کردتصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com.آقا ،چشمتون روز بد نبینه،دکتر خ،نمیدونم از کجای جیبش یا کیفش،سیگار که نه!!سیگار برگ!!که چه عرض کنم،لوله اگزوز وانت زامیاد!!درآورد،آتیش زد...وای وای...انگار ایستادی تو پایانه اتوبوسهای خط واحد!!تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comیعنی دود میکرد:حلقه حلقه ،عین دود لوکوموتیوای کارتونا!!در پایان این مراسم ،ما شده بودیم شکل بجه های کار اجباری در معادن زغال سنگ!!

اینترن بودیم،با دکتر خ.یادم نمیاد به چه مناسبت،یه چند روز تعطیلی بود...فکر کنم ارتحال امام بود یا..به هر حال یه وفاتی بود که به پنج شنبه جمعه چسبانده شده بود.این پسرای خائن همگروه ما!تصمیم گرفته بودن این دو سه روز رو همگی جیم بزنن شمال!و بخش رو بریزن رو سر ما دخترا!حالا گیر کرده بودن که چطوری همگی برن.چون گندش درمیومد.عقلاشونو رو هم گذاشتن و یه روز طی یک مقدمه چینی بعد از ویزیت به دکتر خ،گفتن:آقای دکتر..ما تصمیم گرفتیم این چند روز رو بریم قم!زیارت حضرت معصومه و از اونجا هم جمکران!!اگه اجازه بدین؟دکتر خ:یکم من و من کرد.....که اخه نمیشه که همتون با هم برین..و در اخر گفت :نه دیگه ،چون نذر دارین و میخوایین برین زیارت حیفه که اجازه ندم...برین جای من هم زیارت کنین..خوشا به سعادتتون..پسرا هم واسه اینکه چشم ما رو بیشتر درآرن و پاچه خواری استاد رو بیشر کرده باشن،گفتن:استاد خوب شما هم تشریف بیارین...که دکتر خ گفت:نه بابا..من چطوری بیام.انکال هستم و نمیشه و اینا...

پسرا به ما:تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ولی......میگن بار کج به منزل نمیرسه ها....فردا صبح بعد از ویزیت دکتر خ رو کرد به پسرا و گفت:چون دیروز خیلی اصرار کردین،منم کارامو با بدبختی راست و ریست کردم و سپردم بخشو به یکی دیگه ،که انشالله همگی با هم بریم جمکران!!

پسرا:تصاوير زيباسازی ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

ما:تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عكس های ياهو ، بهاربيست             www.bahar-20.com

القصه....پسرا در معیت دکتر خ رفتن قم و زیارت و اینااااا...و عوض کلوچه لاهیجان ،سوهان قم سوغاتی اوردن واسمون...ولی از خاطراتشون که میگفتن ،بهشون خوش گذشته بود..!

چند تا خاطره دیگه هم یادم هست ولی همه چی رو که یجا رو نمیکنن!!ضمنا به دلایل امنیتی اسم بخش آورده نشد!!

ارادتمند شما:خاله آذر قصه گو!!

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:15  توسط   | 

آی خونه دارو بچه دار!!بچه رو وردار وبیار!!بیا که تموم شد...بیا که حرررررراااااجه!!

تو پاکستان قرآن آتیش میزنن،یک ملتی تظاهرات و خون و خونریزی و محکومیت، و اخبار ما هم که خودشو جرواجرمیکنه!

تو فلسطین ،میزنن به درو دیوار بیت المقدس،وای....دیگه ما اینجا ،اون مسلمونا اونجا هلاکن...کشته،زخمی .غزه هم که محاصره است و بیا جمع کن!

اما....

تو شیراز،تو باغ روبروی حافظیه(که فکر کنم باغ ملی میگن بهش)نمایشگاه صنایع دستی شهرهای ایران برگزار شده.۲ تا پلاکارد نارنجی زده جلوی یه غرفه که:

"به ازای خرید یک مفاتیح،یک قرآن از ما هدیه بگیرین"

خوب!این جمله یاد چی میندازه مارو؟یکی بخر دوتا ببر!یه شارژ کوفت هزارتومانی ایرانسل بگیرین ،در ازاش،یک سرود پیشواز!هدیه بگیرین!!اگه دوتا ذرت بزرگ بخرین،به لیوان فسقل هدیه!!

من نمیدونم پس چرا بهمون برنخورد!چرا این مسلمونای دو آتیشه خودشونو  ندریدن!!اقلا مرتیکه مینوشت ،یه قران بخرین،یه مفاتیح هدیه میگیرین یه چیزی!!

قرآن شده اشانتیون!!بعد میگن چرا میرین ساتانیست میشین!!ساتانیست که سهله،فلان فلانیسم هم میشیم با این اوضاع!!

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 20:24  توسط   | 

دیشب،اندکی از  دست یک نفر حرص نوش جان کردم،یک خبر عروسی شنیدم،آخر شب یه خبر فوت!!

مجموع عوامل به نفع پایین آمدن مود بود!خلاصه،کمی تریپ غمگینو ،ساکت بودن و اصلا حرف نزدن (که دیگه خواجوی کرمانی هم میفهمه من تو لکم!!

گرچه خیلی هم مورد تحویل واقع نشدم!!!خلاصه ،کم کم به این نتیجه رسیدم ،که حالا حرص خوردم که خوردم!!مگه دفعه اولته!آقا هژبر فوت کرده که خدا بیامرزدش،گیرم که کلی آدم اتو کشیده و سخنور و جنتلمنی بود،سپیده هم که رفته زن فرش فروش شده ،نوش جونش!مگه همه باید زن دکتر مهندس بشن!!حالا اگه از لج فلانی بوده ،بوده که بوده!!فلانی که اخرش واسه این شوهر بشو نبود!!

البته  که به طور عادی نمیشه به این نتایج رسید !منکه همیشه تو تالار اندیشه دستی به سرو روی امور و هیجانات زندگی میکشم!حالا بستگی داره ،به اهمیت و بزرگ یا کوچک بودن مشکل!خلاصه ،گلاب به روتون،بلا نسبت شما،تالار اندیشه منکه دستشویی یا زیر دوش حمامه!!مال شماها کجاست؟؟

خوب مگه من چیم از فلاسفه و دانشمندان کمه؟!فقط تابحال ،از تو حموم ندویدم بیرون که یورکا یورکا داد بزنم!!!حالا اونم انشالله اگه به مرحله ششم نظریه اخلاقی کلبرگ نایل شدم،شاید اتفاق افتاد!!!

خلاصه در پاسی از نیمه شب،خلق ما بالا رفت!گرچه کلا اوقاتمان مزه گس میدهد،انگار!!!ولی که چی؟دنیا ارزششو داره،نه والله!!گور بابای این جهان ناسوت!!کجایی ای لاهوت!بگیر منو که اومدم!

راستی هلیوس کجایی؟گاهی یه دوستی ...یه آشنایی....یه وقتی ....یه جایی...یه حرفی بهت میزنه...ییهو....به خودت میای!میبینی که نه بابا!همشم لاهوت نمیشه!بالاخره که داری با این کائنات میزیی!!(فعل رو دارین!)به قول ترکا،اله آنجاخ که ،ما تمام قد مخلص این آشناهای قدیمیم....

خلاصه ،در این لحظات  به نوای موسیقی عربی ترکی (از این قر تو کمرا!دمبل و دیمبل) گوش سپردم و کلا خلق پایین از نظر من ملغی است!!

*من قسمت بالارو چند ساعت پیش نوشتم..ولی بابام چند تا ماالشعیر از نوع دلستر لیمویی!!خریده بود.منم ایندفعه با بطری یکیشو بالا رفتم.تریپ تگزاسی!!خلاصه....جریان دلستر که یادتونه!!در این لحظات:همه با هم....امشب که مست مستم !!از من مپرس کی هستم!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 11:1  توسط   | 

۱۳۷۷/۷/۷ کسی رو شناختم که مطمئنم الان عمرا یادش باشه....البته الان اصلا واسم مهم نیست...

۱۳۸۸/۸/۸ مولود امام رضاست و به سال قمری تولد هر سال من...

۱۳۹۹/۹/۹ چی؟ممکنه اونم روز خاصی باشه ...؟نمیدونم !اصلا تا اون موقع کی مرده ،کی زنده است؟؟

پ.ن:این پست مال فروردین ماه بود..ولی حس کردم دوباره بنویسمش بد نیست..

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 15:30  توسط   | 

آقا ،دو تا از مریضای بخش پیوند عاشق هم شدن،قصد خیر دارن و ازدواج و گیلیلیلیییی....!اگویا از خدمات پس از عمل پیوند کبد ،پیوند ۲ تا قلب هم روش هست!!وقتی شنیدم گفتم،آخه شاید خیلی کار درستی نباشه...و برای اولین بار،فرزاد که کلا شهره به گلامپ بودن کارتون گالیور داره!!(من میدونم نمیشه.....!!)گفت:نه،اتفاقا اینا جفتشون همدرد هستن ،جفتشون این مراحل رو پشت سر گذاشتن و میتونن مشکلات همو درک کنن.من:..حس کردم بعد ار ۵ سال اینهمه رو مخ کار کردن فرزاد ،داره نتایجشو نشون میده....

 گویایکی از خانومهایی که چند سال پیش پیوند کبد شده بود،میاد درمانگاه و اینبار واسه بچه سومش حامله بوده!!!دکتر ایکس بهش گفته یه بار دیگه اینطوری بیایی خودم میکشمت!!!به فرزاد میگفتم،ماشالله چه کبدی بوده ،کبد اهدایی اون خدا بیامرز!!کاش اسمی چیزی میپرسیدیم،واسه درمان نازایی تبلیغ میکردیم .بالاخره فامیلی چیزی که داره!!

یکی از اشناها میخواست بره یه صفایی به صورتش بده ،گفت که منم باهاش برم.رفتیم مطب یک پزشک عمومی که کار زیبایی و پوست و اینا انجام میداد.البته ،کارش خوبه و قیمتشم نسبت به خیلی جاهای دیگه مناسبه.خلاصه ،از ساعت ۱۱ نشستیم،۱۲:۳۰ وقت شد بریم تو!هرکسی میومدبه یه بهانه ای میرفت تو و ما مشغول حرص خوردن بودیم که یه خانومی مستقیما از در اومد تو و سرشو انداخت پایین رفت تو اتاق!!

به بغل دستیم که یه دختر سانتی مانتال بود گفتم:مرسی!این دیگه بهونه هم نیاورد ،همین طوری رفت تو!

گفت:آخه اون خانوم آقای دکتره!

گفتم:اهان،....راستی شما از کجا فهمیدین؟

گفت:آخه همیشه میاد تو مطب شوهرش میشینه!همچینم آدمو نیگا میکنه،ادم یادش میره چی میخواد بپرسه از دکتر!!!

خلاصه رفتیم تو،و من همونطور که داشتیم با دکتر سلام و علیک میکردیم،ییهو.....چشمم افتاد به پشت میز دکتر!!!

یک فروند خانوم،خانوم نگو...یه دسته گل!!این پوسترای مدل موهای مانکنای عربی رو دیدین که درو دیوار ارایشگاهها میرنن؟

البته قشنگ بود ولی این آرایش که ایشون داشتنا،من شب عروسیم هم نصفشو نداشتم!!!یعنی،حالا بالای چشمش که هیچ،واسه خودش عالمی بود...این خط چشم پایین چشمش از روی پل بینی آغاز شده بود و در امتداد پلک پایین کشیده شده بود....بیایین بیایین بیایین تااااااااا مرز رویش مو در شقیقه ها و پوست صورت!!

غلط کرد مدل گربه ای!پلنگ هم همچین چشمی نداره!!حالا رژ گونه و لبها و بینی عمل کرده و لببهای سیلیکون گذاشته و بقیه مخلفات بماند!مدل موهاشم که چی بود چی بود...و همین طور زل زده بود به من که داشتم حرف میزدم!!خلاصه این سنگینی نگاه خانوم اقای دکتر ،باعث شد من سرمو برگردونم و  مستقیم نیگاش کنم.

من:

اون:

من:

و شدیدا هوس کردم که:(که ادب حکم نمیکرد!)

خلاصه....تو راه برگشت به خونه داشتم تصور میکردم که فرزاد یه وقت مطب بزنه و من به عنوان یک فروند خانوم آقای دکتر،هر روز صبح ساعت ۹ باید برم ارایشگاه فریماه یا چهره هاو بگم امروز عروسیمه،و تا ساعت ۴ بشینم که ارایش صورت و موهام تموم شه و برم به عنوان خانوم آقای دکتر پشت میز مطب فرزاد بشینم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 23:41  توسط   | 

 اپیزود اول:ماه رمضان طبقه هفتم ساختمان مرکزی دانشگاه علوم پزشکی :

منتظر رسیدن آسانسور هستیم!من،یه پسر جوون که معلومه مریضه و حسابی عجله داره،یه آقای مسن با لباس ارتشی که با دو تا عصای زیر بغل ،در حالی که یک پاش حداقل ۸ سانت کوتاهتر از پای دیگه است(به نظرم جانباز اومد).با لاخره اسانسور تشریف آورد.سوار شدیم. چهار نفر دیگه هم تو آسانسور بودند.من ته اسانسور جا گیرم اومد.رسید طبقه ۵.دو تا دختر جوون حدود ۲۲ ساله و تقریبا چاق سوار شدن.در اسانسور بسته نشد.و هی اعلام شد:اضافه وزن!اضافه وزن!اضافه وزن!!!دخترا عین بز ،زل زدن به سقف!تا اینکه اون اقای به نظر جانباز یه پوزخندی با خودش زد و به زحمت خودشو از کنار هیکل تنومند  دخترخانوم!کشوند بیرون.بازم اعلام شد:اضافه وزن!اضافه وزن!ایندفغه پسره رفت بیرون تا در اسانسور بسته شد.این دخترای بی حیا ایندفعه عین گاو زل زدن به ماها.و جالبه اسانسور رسید طبقه ۳ پیاده شدن!!!!

اپیزود دوم:توی خیابون معروف شیراز،جلوی فست فودی که یه عالمه ادم شیک و پیک صف ایستادن،یه دختر خانوم خیلی سانتی مانتال،با ۱۶ سانت پاشنه و موهای فارافاست و قر و فر و دک و پز میاد طرف مزدا ۳ اش،که سوار بشه،قبل از سوار شدن حسابی خلطشو از تو گلو جمع میکنه تو دهنش و یه تف گنده میندازه رو زمین!! 

اپیزو د سوم:جلوی همون رستوران،یه خانوم که تو ماشین شیکش ،لمیده  و ساندویچ میلمبونه،بعد از تموم شدن کاغذ و نایلون غذا رو مچاله میکنه و یک پرت زیبا به توی خیابون میکنه!حالا دخترش داره همونجا جلوی ماشین بالا و پایین میپره و سطل زباله به اندازه ۴ متر اونورتر ماشینه...حتی این فکر به گوشه ذهن معیوب و عقب مانده اش خطور نمیکنه که آشغالا رو بده به دخترش بره بندازه تو سطل.

اینا که از پشت کوه نیومده بودن،اینا که به زعم خودشون کلاس بالاهای جامعه  هستن...اینا که فکر میکنن هرچیزی رو میشه با پول خرید.. ای تو روح این فرهنگ و کلاس همه شما و امثال شما...مارو باش که فکر میکنیم آینده مملکت درخشانه!!

بی ربط: فردامامان و بابام میان. با اینکه تقریبا آدم مرتبی هستم ،ولی نمیدونم چرا واسه اومدن مامان یه جور دیگه دوست دارم همه چی مرتب باشه.نمیدونم چرا؟با اینکه هیچ وقت هم هیچ چی بهم نگفته ها،ولی شاید حس میکنم یه مامان ،ثمره چندین سال زحمتش رو تو وجود بچه اش میبینه و اگه تو زندگی اون قصوری باشه ،شاید در باطن خودشو مقصر بدونه...هان؟نمیدونم.من که فعلا مامان نشدم،بدونم عذاب وجدان داره یا نه!! 

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 2:12  توسط   | 

دوم دبیرستان بودم که عینکی شدم!جفت چشمام ،نیم ،میوپ شد.منم رفتم یه عینک با فریم طلایی کم رنگ کاملا گرد خریدم.شدم عین آقای کمپیون که اون وقتا سریالش پخش میشد...البته معمولا زنگهای تفریح عینکم به چشمم نبود و ووقتی داشتیم میرفتیم سر کلاس ،از چشم یکی از بچه های مدرسه پیداش میکردم!!

با پیشرفت تحصیلی،شماره چشم منم ترقی میکرد!!!نا اینکه دانشگاه قبول شدم و اعلام کردم که من عمرا این چشمان شهلا!رو پشت ویترین بذارم و برم دانشگاه ...خلاصه اولین  جفت لنز طبی عمرم رو خریدم و چشمانم رو گذاشتم در طبق اخلاص و د برو دانشگاه که رفتی...

جونم بگه واستون که در طی ۴ سال،۴ جفت لنز فرت شد!!نه که گم بشه یا پاره بشه با غیره..تا لنز رو روز اول میذاشتم تو چشمم،زرتی یه لکه میفتادیه گوشه اش! دکتر میگفت املاحش زیاده،از همون موقع فهمیدم که چشمم چقدر شوره!!!حالا همیشه دست من تو چشمم بود که این لنز رو طوری بچرخونم که لکه خیلی تو مرکز چشمم نباشه!!با این اوضاع من تو استخر،و حتی دریای مواج خزر هم با لنز شنا میکردم!!یه بار یه موج اومد و تا اومدم یه دستی به سر و صورتم بکشم دیدم به به....یه چشمم کمتر میبینه!!شانس آوردم که لنزه از گوشه پلکم آویزون بود

خلاصه اینطور بود که ما اخر سال رفتیم واسه سمیولوژی ،بیمارستان..اخر روز دوم بود که لیلا گفت،تو یه هفته با لنز بیایی بیمارستان ،اخر هفته باید چشمتو تخلیه کنن!!!دیدم راست میگه بابا،چشمام همش قرمزه ..اون موقع هم عمل لیزیک که اینطوری روتین نبود.فقط تو تهران انجام میشد و مخصوصا دکتر ه که واسه ۴ ،۵ ماه بعد وقت میداد...رفتم دست به دامن دکتر شناسی شدم که من میخوام لیزیک کنم.آقای دکتر هم که مثل همیشه گفت بهتره دانشجوی پزشکی اینکار رو نکنه،بعدا اگه خواستی کار ظریف کنی ،واست مشکل پیش میادا..حالا منم هی میگفتم بخدا من عمرا جراح بشم!!

حالا از طرف دیگه تو فامیل و آشناها همه میگفتن ،دستی دستی دختر یکی یکدونه تونو کور کنین راحت شین!!خلاصه من اعلام کردم که یا کور میشم یا بینا!و قرار شد همون هفته برم تهران ،و عمل کنم.

روز عمل فرا رسید و من تو کلینیک هی یه طبقه میرفتم بالا و منو میخوابوندنو زرت و زرت قطره میریختن تو چشمام .دیگه به طبقه اخر که رسیده بودم، دنیا واقعا تیره و تار شده بود.حالا همه اون دکترا عینکی بودن.از یکیشون پرسیدم که چرا خودتون عمل نمیکنین چشماتونو.گفت :اخه چشمای من شماره اش حدود نیمه و ارزش نداره!!جون عمه اش،راحت ۳.۵ بود ضخامت عینکش!!

خلاصه من رسیدم به اتاقی که بعد باید میرفتیم تو اتاق عمل.یه عده انسان کم بینا !دور تا دور اتاق نشسته بودیم و هاله ای از هم میدیدم.یه نرس اومد تو اتاق و دوتاکیسه مثل کلاه نایلونی داد دستم و گفت بکش رو سرت!!حالا هی میخوام بکنم تو سرم ،مگه میره!!با خودمم میگم آخه من یکیشو نمیتونم بکشم رو سرم از بس که کوچیکه!دومیشو چیکار کنم؟به ابن نتیجه رسیدم که دور از چشم نرس این کلاه ها رو فرت کنم که یهو اومد و نیگام کرد.

گفت:چرا نپوشیدی پس؟

گفتم:اخه کوچیکه بابا...

گفت:وا مگه شماره ت چنده؟

من:(من از کجا بدونم دور سرم چنده آخه!!)حالا جلوی اون همه آدمم نمیخوام ضایع بشم..

گفت:معطل نکن ،بپوش دیگه.

منم طی یک حرکت نمادین اومدم کیسه رو بکشم رو سرم که جر خورد!!پرستاره اومد و منو دید و گفت:چرا پاره اش کردی؟چرا مثل اینا نمیپوشی؟و اشاره کرد به پاهای بغل دستیم!!!

خدایا،اینا پاپوش بوده .ولی هرچی بهش گفتم شما گفتین اینو بکش رو سرت ،اصلا به کل زد زیرش!!!

(من در اینجا از اینکه باعث شرمندگی جامعه پزشکی شدم ،معذرت میخوام!!)

خلاصه  رفتم و ۳ سوت عمل کردم و شب در خیابونهای تهران مشغول جولان دادن بودم!!

حالا،همه میگفتن چند ساعت بعد عمل یه ابریزش و دردی میگیره چشمات بیا و ببین.منم هرچی منتطر شدم اصلا اتفاقی نیفتاد.طوری که زنگ زدم به دکتر شناسی و گفتم:اقای دکتر من چشمام نه درد داره نه آبریزش...چه خاکی بریزم تو سرم!!!دکتر گفت:به ،خوش به حالت.ناراحتی چرا!!!

خلاصه الان ۹ سالی از اون روزا میگذره و من حسابی مشعوفم از اینکه عمل کردم و به کل لایف استایلم عوض شد.و کلی همه رو تشویق  کردم که برن عمل کنن،باید از چشم پزشکها یه پورسانتی بگیرم.

نکته:الان،۳،۴ سالی میشه که چشمام کمی استیگمات پیدا کرده ولی اصلا مهم نیست و زندگی بدون عینک و لنز همچنان زیباست.فقط  گاهی موقع تلویزیون یا کارای ظریف عینک میزنم .گرچه فرزاد معتقده  گاهی موقع خیره شدن به یه جایی چپ و چول میشه چشمام!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 18:24  توسط   | 

پسر یکی از همکارای مامانم ،زمان جنگ جهت در رفتن از سربازی تصمیم گرفته بود که به صورت قاچاق از مرز ترکیه فرار کنه.مامانش بعد ها می گفت:از چند ماه مونده به رفتنش ،یهو نصف شب پا میشد و فرش رو کنار میزد و میگرفت رو زمین سرد بدون هیچ رو اندازی میخوابیدو میگفت:باید تمرین کنم تا موقع فرار از کوه و کمر آمادگی مواجهه با شرایط سخت رو داشته باشم.

تازگیها خوندم که شارل ۱۲ ،پادشاه سوئد که در ۱۵ سالگی به پادشاهی رسید،شدیدا علاقه به تمرینهای سخت رزمی و نظامی داشته.و من جمله اینکه بسیاری شبها تو محوطه کاخ میخوابیده یا یه بار تو یکی از زمستونهای سخت سوئد ،حدود چند ماه تو یک اصطبل لای علوفه ها میخوابیده!!

و البته نتیجه اش این شده که بر خلاف سنت جنگهای اروپایی که تابستان و پاییز میجنگیدن و زمستون جنگیدن تعطیل میشده ،تو یک زمستون سخت با هر جون کندنی بوده با ارتشی معادل یک چهارم ارتش روسیه میتونه ،سپاه روس رو شکست بسیار سختی بده که در تاریخ  جنگهای روسیه به عنوان یک فاجعه از اون یاد میشه!

وقتی اون مطلب رو خوندم به این فکر افتادم که آیا بهزاد هم زندگینامه پطر یا شارل رو خونده بود اون زمان...؟؟بهزاد تو ترکیه جراح قلبه الان...

یه پلاکارد زده بودن نزدیک حافظیه ،که همایش معتادان گمنام.حالا احتمالا این ترجمه ای از یک اصطلاح خارجیه ولی وقتی با خودم فکر کردم که مثلا من چند تا معتاد نامدار میشناسم،زیاد یادم نیومد!!!

مثلا:حسن گلزار شیشه ای!ممد رادان حشیشی!شراره فراهانی اکس پرون!!اینا رو میشناسین آیا؟؟

این روزا مشغول دو تا کارم ،که گیر دادم زود هم به اخر برسونمشون!!البته مطمئنا درس خوندن نیست!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 10:43  توسط   | 

دانشجو که بودم فهمیدم عروسک گردانی رو خیلی دوست دارم.یه بار این حرفو به بابام گفتم.گفت :همون بهتر که دکتر شدی!والا اگه یکی ازم میپرسید دخترت چیکاره است؟باید میگفتم :دخترم تو تلویزیون کلاه قرمزیه!!

چقدر این برنامه فیتیله قشنگه..به جرات میتونم بگم شاد ترین برنامه تلویزیونه!یه جا خوندم که تو دهه هفتاد؛مسعود ده نمکی فرمایش کرده بودن که عامل و شروع ابتذال در سینمای ایران ،فیلم سینمایی شهر موشها بوده!!چون ریتمش شش و هشت بوده..خداییش این فیتیله هم ریتمش حسابی شش و هشته.ولی واقعا تیم نویسنده و شاعر و بازیگر قوی دارن.من بچه بودم هرگز فکر نمیکردم  مجید قنادیه روز این همه پیشرفت کنه!

خداییش خندوندن مردم خیلی سخته..اینکه بخوای بگریونی اصلا کاری نداره! بیایین من واستون یه روضه ای بخونم تا 24 ساعت زار زار گریه کنین!! ولی شاد کردن ملت سخته!خدا بیامرزه مرحوم نوذری رو...چقدر برنامه صبح جمعه با شما قشنگ و شاد بود..

این عروسکای تلویزیون بعضیاشون خیلی ماهن..یه کله گرد،یه جفت چشم سیاه یا قهوه ای درشت،یه چونه کوچیک.الهی ،بمیرم واسه موهاشون که چند تا لاخ بیشتر نیست!! گاهی اونم یه وری میکنن تو صورتشون. جیگرشو بخورم من!!

چند سال پیش داشتیم با بابا تی وی ،نگاه میکردیم. تبلیغ یه شکلات صبحانه فندقی بود.اخرش یه سنجاب میومد که یه دم حسابی بلند و پشمالو داشت...خلاصه این دمشو تکون میداد و قر میداد...

من:کاش ما هم دم داشتیم بابا!

بابا:خوب اون موقع چیکار میکردی؟

من:خوب مثلا ؛الان عوض اینکه با در این قندونه بازی کنم،هی دممو این ور و اونور میکردم...!

بابا:ولی کار شما خانوما سخت میشدا.باید دمتونو رنگ میکردین،فر میزدین،مش میکردین!!

من: وای ،اگه یه پسری میخواست آدمو اذیت کنه ،دممونو میکشید!!

بابا:ولی اگه یه دختری میخواست به یه پسری نخ بده ،با دمش ادا اطوار درمیاورد!!

من: اونوقت نامزدا ،هم دست همو میگرفتن ،هم دمشونو بهم گره میزدن!ولی اگه به یه تیر چراغ برق میرسیدن تا بیان ،دستشونو جدا کنن ،دمشون به چراغ گیر میکرد!!

بابا: مثلا اگه حال نداری پاشی درو ببندی ؛محکم با دمت میزنی درو میبندی!!

من: سر جلسه امتحان عوض اینکه هی موهاتو از مقتعه بیاری بیرون و خودکارو توش بپیچی یا دستتو ببری زیر مقنعه و گردنتو نوازش کنی ،مثل گربه که به یه جا خیره میشه ...دمتو آروم از این ور به اون ور تکون میدی!!

بابا: اگه حوصلت سر بره یه نخ به ته دمت میبندی و هی دور خودت میچرخی  تا دمتو بگیری...

حال کردم بابامو ...خیلی پایه میشه گاهی اوقات باهام.بابایی،بوس بوس!

مخلص شما،این پایینی!!

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 7:33  توسط   | 

سلام به همگی و با تشکر از تبریکاتتون

فرزاد میگه،من یه فیلم ۶۰ دقیقه ای رو ۹۰ دقیقه تعریف میکنم!!حالا سعی میکنم این سفرنامه رو تا اونجا که میشه خلاصه بگم!!مفهوم خلاصه احتمالا در آخر پست مشخص میشه!!!

ما در التزام یک هیئت سوپر بلند پایه رفتیم بیروت!من در نقش جقله گروه بودم!

اولین چیزی که در بدو ورود شدیدا جلب توجه میکرد،پسرهای خوشگل و دخترها و زنهای خوش اندام بود!!اقا،خوشگل میگما،ماشالله یک چشم و ابرویی داشتن،تیپ چهره مردها بیشتر شبیه مردای خوشگل ترک بود.ولی حقیقتش من صورت خانوما رو زیاد ندیدم!یعنی از فرط این اندامهای جنیفر لوپزی ،دیگه وقت نمیرسید که سرتو بلند کنی و چهره اونا رو ببینی!در کل ،زنان بیروت خلاصه میشدن در :س،ب،م!

یعنی سینه،باسن و موهای بلند و قشنگ!لامصبا یک لباسهای تنگ و چسبی میپوشیدن که کلا ما همینطوری از موهبات الهی بهره مند میشدیم!شدیدا هم کفشای ۱۵ ،۲۰ سانت پاشنه سوزنی می پوشیدن و موقع راه رفتن مثل کره زمین که هم به دور خود میچرخه و هم به دور خورشید،حرکت وضعی و چرخشی داشتن!!البته حتی محجبه ها هم از این تیپ لباس پوشیدن استثناء نداشتن..این کفشا رو حتی تو کوهستان،داخل غار هم میپوشیدن

بیروت یه شهر با پستی و بلندیهای فراوان و پر ترافیک،با کوههای سبز مثل همین شمال خودمونه.ترافیک خیلی سنگینه.کلی پل داره.تو جنگ ۳۳ روزه ،اسراییل اکثر پلهای بیروت را زده بود.ولی الان تقریبا همشون بازسازی شدن.همشون گفتن که ایران ۶ تا از پلها را بازسازی کرده.

کلا حرف سیاسی خیلی میزدن.من مردم از بس نظرمو راجع به آقای احمدی نژاد پرسیدن!!راستی یه راننده گفت:این یوسف و زلیخا خیلی سریال قشنگیه و یه سریال اقای فخیم زاده که ناتاشا توش هس خیلی باحاله!

اینجا پر از مسجد و کلیسا است.کلا تلفیق ادیان خیلی به چشم میخوره.یعنی هر چند ساعت یکبار صدای اذان ،کنارش ناقوس کلیسا طنین انداز میشه.چه مسجدایی..چه حالی میداد نماز خوندن توشون.دوتا کلیسا هم رفتیم موقع دعاشون.

رفتیم منطقه جیتا.یه جا بالای کوههای مشرف به بیروت.دو تا غار.یکی جیتا علیا ،جیتا سفلی..جیتا علیا یه غار بود با سقف بسیار بلند ،پر از استالاگمیتهای عجیب و غریب حتی به شکل آدم.خیلی یلی جای قشنگ و با عظمتی بود.حتی ارتفاع سقف تا کف غار تا ۷۰ ،۸۰ متر هم بود بعضی جاها.نور پردازیهای عجیب غریب و اون راهی که جهت عبور ساخته بودن یه حس لذت امیخته به ترس میداد به آدم.

بیرون از غار،فروشگاه صنایع دستی و یه سالن نمایش نور و صدا بود.ساعتی که ما بودیم ،به عربی پخش میشد.رفتم به پسره گفتم که میخواییم ببینیم ،گفت عربیه ها.گفتم:no problem!رفتیم تو سالن و فقط واسه ما دو نفر فیلم تاریخچه غار رو پخش کرد.پسره گفت:can you understand arabic?گفتم:absoulutly!

بعد با یه قطار مثل قطارهای شهر بازی اومدیم تا در غار سفلی.غار آبی فشنگی که خیلی از علی صدر خودمون کوچکتر بود.با قایق چرخی زدیم و برگشتیم.فقط حیف که عکاسی و فیلمبرداری ممنوع بود!

رفتیمsahira.یه جایی که از لب ساحل سوار تله کابین میشدیم و تا ارتفاعات خیلی بالا که کلی از رو شهر و تو کوه میگذشت رسیدیم اون بالای کوه.که مکان مذهبی و با یک چشم انداز فوق العاده به بیروت و خلیج بود.تندیس حضرت مریم اون بالا بود.با یک کلیسا و یک کنیسه .و عجبا که این زنها با اون تریپ جنیفر لوپزی همچنان بالای کوه مشغول توبه و استغفار بودن.

یه روز رفتیم بعلبک.نزدیک مرز سوریه.یه شهر اکثرا شیعه نشین .ولی یک منطقه باستانی خیلی قشنگ مربوط به ۴۰۰،یا ۵۰۰ سال قبل از میلاد مسیح بود.خیلی وسیع.ولی من کلا اعصابم خراب میشه از اینکه  اینجور جاها رو با تخت جمشید مقایسه میکنن.بابا،این جدا ،اون جدا...

رفتیم دمشق.بعد از چند ساعت برگشتیم.راستی تو راه دمشق ،کلی مزارع کاکتوس دیدیم.از این کاکتوس بزرگا.تازه میوه هم داشتن!!نمردیمو کاکتوس هم خوردیممزه اش مثل هندوانه ای بود که چند روزه تو یخچال مونده!!

تو راه برگشت هم چون ویزای دکتر...و دکتر... و خانومهاشون فقط واسه یکبار ورود به بیروت بود،تو مرز ۴ ساعت معطل شدیم.نمیتونم بگم دکتر....چه آتش زیر خاکستری بودو همه داشتن سکته میکردن که الانه که......و در یه همچین وقتی وجود یک عدد خاله آذر ،کافی بود تا اون فضا رو تبدیل به خنده کنه!!یعنی انقدر خندیدم که همه همینطوری داشتن ریسه میرفتن!!

من باید اعتراف کنم که فکر میکردم فلافل یعنی سمبوسه با فلفل فراوان!!اقا یکی از دوستان لبنانی بردمون یه جایی که فلافلش معروف بود!من به عمرم اینهمه نخود یه جا ندیده و نخورده بودم

حالا فلافل رو با نخود پخته پوست گرفته که ارد میکنن و سرخش میکنن و مثل کتلت میشه و داخل ساندویچ اوردن.ولی انواع و اقسام حمص که اونا هم نخود بود رو میز به عنوان پیش غذا چیدن!نچفسکو خورانی بود....

رفتیم byblos.یک ساعتیه بیروت .یه شهر خیلی قشنگ که مربوط به دوران فنیقیها بود.یعنی انسانهایی همرده مادها.خیلی خیلی قدیمی.قلعه قشنگ،خیابونای سنگفرش. لب دریای مدیترانه..کافه های خیابونی...خلاصه قشنگ.

سور و سیدا جنوب لبنان.نزدیک مرز فلسطین...

بهتون بگم،از down town.جایی که زمان جنگهای داخلی داغون شده بود و بعد توسط رفیق حریری بازسازی شده بود.الهام گرفته از خیابونای قدیمی پاریس یا بوداپست.(من نرفتنما ،اونایی که رفتن داشتن میگفتن!)مغازه های لوکس،کافه های خیابونی،خیابونای سنگفرش ،کلیساها و مساجد قشنگ ،پارلمان لبنان..

یه شب کلی پیاده ساحل منطقه اعیان نشینش رو راه رفتیم.فانوس دریایی،صخره های معروف rowsheh rocks،که نمیدونم چرا بهش میگین صخره مرگ!اپارتمانهای چند میلیون دلاری اعراب سعودی..نوای اهنگای عربی که از تو هر ماشینی به گوش میرسید..کلا اختلاف طبقاتی زیاد بود.ماشینها هم دو دسته بودن.یا بنز بودن یا ژیان!!البته نه در این حد ولی اکثر ماشینها بنز ،بی ام دبلیو ،انواع جیپ ...بودن.در غیر اینصورت گاهی ماشینای عهد عتیق هم بود!

آثار جنگ رو مخصوصا تو مناطق شیعه نشن میشد دید.به خاطر بازیهای المپیک  فرانکوفون شهر پر بود از پلیس.البته پلیس که فرم پلیس پوشیده باشه من که ندیدم.حتی پلیسای راهنمایی رانندگی لباس ارتشی داشتن.تانک و نفر بر هم کم ندیدم!!خیلی حرف زدم...

*در حاشیه ،این خاله آذر حتی دکتر...را هم براه اورد!بهم میگفت:دختر ،اینقدرشیطونی نکن!!

روز آخر همه خانومها اعلام کردن که واسه پسرای ما هم یه دختر ترک پیدا کن!!

کلی هم عجیب بود واسشون که یه دختر جوون تو یک هفته پاشو تو هیچ فروشگاهی نذاشت!

یه راننده عرب کلی مارو چرخوند و حال داد.اینا همشون دو یا سه زبانه بودن.منم کلی عربی که ۱۰ سال خوندیمو بکار گرفتم.خداییش حس خوبی بود.نحن نذهبون الی دمشقِ.نحن نموتون من الجوع!!

این راننده عرب،عادل ،یه جا تنها گیرم آورد و پرسید چند سالته؟گفتم بهم میادچند باشه؟طبق معمول این یکی دو سال اخیر ،۳ ،۴ سالی کوچکتر تخمین زد!بعد گفت:خوب چرا بچه نمیاری!!!

این سوالو یه بار یه دندانپزشک المانی هم ازم پرسید!!بابا ،اینا خیلی فضولن...صد رحمت به خاله خانباجیای خودمون

راستی اینم یه صندوق صدقات کمیته امداد،از چندین صندوق موجود در سوریه...و مرز لبنان!!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 22:55  توسط   |